حداقل نارنگی که میتوانیم باشیم

به نظر من، اینکه نارنگی انقدر محبوبِ دلهاست و به‌طور قطع کسی در دنیا وجود ندارد که نارنگی دوست نداشته باشد و اگر هم پیدا شود، صد در صد ازین هنری‌های تازه به دوران رسیده‌ی روشن فکر است که فکر میکند تفاوت داشتن با آدمها به این چیزهاست، فقط برمیگردد به اینکه نارنگی کارش را خوب بلد است. که نارنگی با تمام قوا یک نارنگیست.

همین میشود که انقدر جایگاهش محکم و قدمهایش سِفت است. انقدری سِفت که در تمام این سالها، هیچ پرتقال و نارگیلی، نارنگی نشد و نارنگی هنوز هم زودترین میوه‌ایست که در ظرف میوه، تبدیل به پوستِ نارنگی میشود و لقبِ "زودترین میوه‌ی سال" را اختصاص میدهد ب خودِ گرانقدر و خوش بویش. از بس که در کارش جدی و نامبر وان است این بزرگوار!

بعله!

و حالا برف می بارد...

از نیمه تمام ها خوشم نمی آید... ولی خودم یک شب، ناتمام تمام شده ام ... زیر باران.

تهران چرا پروانه ندارد؟

*برچسب: این وبلاگ  هميشه آهنگ هاي فوق العاده اي براي پيشنهاد  كردن، دارد. ولي  اين با بقيه فرق دارد.
 
صبح خيلي زود از خواب كه بيدار شدم بدنم درد ميكرد. نه اينكه سرما خورده باشم ها، نه. يحتمل، طبق معمول توي خواب هم خسته شده بودم از كج خلقي ها و سختگيري هاي آدم ها. كاري با امتحان و اينكه وقتي مي روم دانشگاه حس مي كنم از تمام ادم ها متنفرم، ندارم. كاري با اينكه در همان دو ساعتي كه سر كلاس نشسته ام هزار جور حس دانسته و ندانسته تجربه ميكنم، ندارم. كاري با اينكه خواهر عزيزم ممكن است برود و من شب هايي كه دلم گرفته ديگر هيچ آدم مهربان تري را سراغ نداشته باشم تا با هم چرت و پرت بگوييم و او بلند بلند بخندد و من هي بگويم«هيس، الان بابا اينا بيدار ميشن» و او هي با قهقهه بگويد «عاشقتم» ندارم. كاري با اينكه كليدم را فراموش كرده بودم و سه ساعت جلوي درِ خانه از سرما به خودم لرزيدم و از زور سرما فكر كردم  لب هايم فلج شدند ندارم. كاري با اينكه فكر ميكردم دختري كه لب نداشته باشد بهتر است يا دختري كه لب داشته باشد ندارم. كاري با اين كه فكر ميكردم امروز روز خوبي براي مردن نيست ندارم. كاري با اينكه دوستم «سين قديمي» امروز دوست نداشت من را ببيند و من اين را هر يك ساعت يك بار مي فهميدم ندارم. كاري با اينكه  «ميم» چند روز پيش از دستم ناراحت شده بود و من احساس حماقت كرده بودم و دلم خواسته بود تا تمام شدن دنيا، سكوت كنم، ندارم. كاري با اينكه دوستم «سين» ديگر دوستم نيست ندارم.  كاري با اينكه تعريف دوست، تعريف دوستي ها، حتا بين دوست هاي خوب من هم تغيير كرده است و اين خيلي غمگينم مي كند، ندارم.  كاري با اينكه بابا فكر ميكند من هيچ برنامه اي براي زندگي ام ندارم، ندارم.كاري با اينكه  خيلي وقت است قدرت ندارم بابا و مامان را خوشحال كنم ندارم. كاري با اينكه يك مدت خيلي زياديست كه فكر ميكنم اگر نباشم اهميتي براي كسي ندارد ندارم. كاري با اينكه اين پست زيتا را خواندم و از تمام حرف هايش حسادت به  بابك زنجاني را كه ديدم يك اشك روي گونه ام غلتيد، ندارم. كاري با اينكه فكر ميكنم توانايي هيچ كاري حتا غمگين بودن را هم ندارم، ندارم. كاري با اينكه دوست خوبي نيستم ندارم. كاري با اينكه دختر خوبي نيستم ندارم. كاري با اينكه خواهر خوبي نيستم ندارم. كاري با اينكه مورد پسند جامعه نيستم ندارم. كاري با اينكه تنها هستم ندارم. كاري با اينكه در هنگام نوشتن اين سطر ها دائمن اشك توي چشم هايم جمع شده است و به خاطر اينكه مادر ناراحت نشود، موهايم را ريخته ام روي چشم و چالم و هي از زور قورت دادن بغض، گلو درد گرفته ام ندارم. كاري با اينكه از مرد ها مي ترسم ندارم. كاري با اينكه سن زيادي ندارم و از مرد ها مي ترسم ندارم. كاري با اينكه سن زيادي ندارم و تنها هستم مي ترسم. كاري با اينكه تمام ذهنيت هايم از توانايي هايم طي سال هاي سال، شكسته است ندارم. كاري با اينكه هرچقدر با خودم كلنجار مي روم يك سري از آدم ها را ميخواهم ولي نمي توانم ببخشم ندارم. كاري با اينكه تلفن همراهم زنگ مي خورد و دوست  ندارم جواب بدهم ندارم. كاري با اينكه دلم براي برادرم هر دو دقيقه يك بار تنگ ميشود و او نيست، ندارم. كاري با اينكه عاشق خانواده ام هستم و كمتر وقت مي كنم ببينمشان، ندارم. كاري با اينكه چراغ خواب اتاقم سوخته است و شب ها با چراغ خاموش مي نويسم، ندارم. با اين كار دارم كه به قول يكي، «خيلي» را چطور بنويسم كه «خيلي» خوانده شود؟.

در هشت و دوازده دقيقه ي صبح

مي شد يك دختر جوان با موهاي هميشه باز باشم از ديار فرانسه. كه غروب آفتاب را با اشكي كه در چشمم دارم نگاه كنم و چشم هايم با آدم ها از عشق حرف بزند نه از بي اعتمادي. مي شد كه درگير يك عشق گرم با بوسه هاي فرانسوي و نتيجه دار، مي بودم. مي شد هر وقت دلم گرفت در خيابان هاي احتمالن خيس آنجا راه بروم و از بوسه هاي بدون ترس مردم لبخند بزنم و سرم را بيندازم پايين و صورتم گل بيندازد. مي شد در كمد لباس هايم به جاي اين همه شلوار، دامن هاي بلند و كوتاه و رنگارنگ داشته باشم و هر روز يك گل بزنم به موهايم و فكر نكنم اين كارها لوس بازي و بچه بازيست و از من گذشته است. مي شد كه نگران درس هايم نباشم، مي شد كه نگران سرطان و مرطان و اين چيز ها نباشم، مي شد كه آدم ها به جاي اينكه انقدر نگران بد شدنِ حال خوبشان باشند، مي فهميدند كه يك وقت هايي هم براي بدست آوردن حال خوب، بايد گريه كرد، بايد غمگين بود. بايد خيلي غمگين بود. ميشد در جايي باشم كه معلوم بودن ِ مو، نشانه ي بي حجابي و بد حجابي و بي ايماني و بي خدايي و اين جور قضاوت هاي مسخره  نباشد. مي شد. نمي شد؟

مي شد يك خواننده باشم. يك خواننده كه با تحرير هايي كه به صدايم مي دهم غمم را براي يك جماعتي شرح بدهم. مي شد يك گروهي باشند كه دلشان بخواهد با من عكس بگيرند. مي شد كه در تنهايي آدم ها شريك باشم و صدايي باشم كه وقتي يكي رهايشان ميكند يا يكي را رها مي كنند يا عزيزي را از دست مي دهند  به صدايم گوش دهند و احساس رضايت كنند از بودنم. مي شد، نمي شد؟

حتمن نمي شد كه من همين هستم. دختري با موهاي مشكي نيمه باز كه صبح به صبح  با زمزمه اي غمگين، در ِكمد لباس هايم را باز ميكنم و يك شلوار انتخاب ميكنم و مي روم كه نگراني ام را شروع كنم...



آشناترين درد مشترك بين آدم ها

از ساعت هفت صبح بيدار شده ام كه يك كار مهمي بكنم. مثلن درس بخوانم. نشان به آن نشان كه ساعت يازده و بيست دقيقه است و من بعد از خوردن يك صبحانه ي مفصل، رنگ زدن  به يك سري مجسمه ي سفيد و ديدن ِ يك فيلم ِ زبان اصلي بس مزخرف، هيچ كار ديگري نكرده ام. در اين چند ساعت هم مدام به اين فكر ميكنم كه به شدت به چند دوست نيازمندم كه بيايند با هم برويم يك جايي كه برف است، سرد است، و دماغ هايمان قرمز شود و هي سعي كنيم آتش روشن كنيم و نتوانيم و آشمان را فوت نكرده، هورت بكشيم و  نگران ِ اين نباشيم كه كناره هاي لبمان با اين قاشق هاي يك بار مصرف ِ فاجعه بار زخم ميشود و تا چند روز خنديدنمان همراه با درد است.  به چند عدد دوست كه به چيزي فراتر از اينكه در عكس هايشان چه ژستي بگيرند و چه تيپي بزنند و اينكه فقط چند ساعت مي توانند بيرون باشند، فكر كنند.  ولي متاسفانه، دوباره، من دلم «دوست» خواست و دور و برم را كه ديد زدم، هيچ كس را نديدم. اين همه هستند ها، ولي هيچكس نيست. دردناك ترين قسمتش هم دقيقن همينجاست:)

مرگ، چيز ِ خيلي پيچيده ايست. بايد خيلي حوصله داشته باشم براي نوشتنش، متاسفانه.

خاطره هاي خشبو، بوسه هاي دوست داشتني

از بچگي هم يك چيزي كه ياد ما دادند نظافت بود. كه نظافت از ايمان است و اين چيزها. بعد هم يك سري جنگ بود بين اين كه اين حديث از ان حديث هاي واقعي است يا از آن تحريف شده هاست و در نهايت گفته شد كه چه تحريف شده چه نشده، مهم اين است كه درست است و اخر سر هم نفهميديم چه شد. كه بالاخره از يكي از امام ها بود يا نبود. كه در واقع هم مهم نيست. چيزي كه درست باشد، هست ديگر.

خلاصه اينكه نظافت خيلي مهم است. و اين در مورد همه صادق است. يعني به ما ك اينطور ياد دادند. حالا اينكه چرا براي بعضي ها هنوز اين نكته جا نيفتاده است خودش يك بحث خيلي جداست. نظافتي كه مي گويم ربطي به به هم ريختگي  اتاق و اين ها ندارد ها، چون به هرحال همه ي ادم ها يك دوره هايي از زندگي شان دلشان نمي خواهد اتاقشان را جمع و جور كنند و اين واقعن به احدي ربطي ندارد. ولي نظافت شخصي يك چيز مهم تري است. چرا؟ چون اين يك مورد، نه تنها سلامتي خودتان را به خطر مي اندازد، بلكه اطرافيانتان را هم معذب ميكند و اين اصلن خوب نيست كه مثلن شمايي كه همه چيزتان خوب است، به خاطر يك بوي زننده، در ذهن آدم برويد در جرگه ي دوست نداشتني ها! چه اشكالي دارد آدم دو يا سه بار در روز مسواك بزند؟ غير از اين است كه «لبخند» مهم ترين اصل يك ارتباط  است؟ وقتي خدا يك مشت دندان سالم به شما داده است كه خيلي ها آرزويش را دارند، چرا نبايد شكرش را با تميز نگه داشتنش به جا بياوريد؟ اصلن لبخند به كنار! كمي شخصي تر ِ اين قضيه ميشود بوسه! به نظر شما، چرا زياد شدنش در گوشه و كنار شهر و فيلم ها، بايد باعث شود كه ارزش و متانتي كه دارد، براي ادم بريزد؟ چرا آدم نبايد براي بوسه ها و لبخند هايش در حد ِ يك مسواك زدن، ارزش قائل باشد؟ قشنگ تر از خنديدن و بوسيدن فعلي هست كه لب هاي ادم بتواند به زيبايي هر چه تمام تر انجامش دهد و همزمان شكلِ خاصي هم به خودش بگيرد؟! چرا انقدر ما ايراني ها حرف ميزنيم؟ چرا از اين همه حرف زدن و تعريف كردن خسته نمي شويم؟ چرا ياد نميگيريم كه به جاي اين همه حرف بيخود زدن در طول روز، كمي به خودمان برسيم؟ چه اشكالي دارد بوي عطر بدهيم؟ مكروه و اين چيزهايش را بگذاريد كنار. در اين چندين سالي كه زندگي كرده ايد يعني براي خودتان انقدري مهم  نبوده ايد كه يك عطر براي خودتان هديه بگيريد؟ گران است؟ خب باشد. چرا بايد يا عطر بزنيد يا برويد حمام؟ مگر بد است خاطرات اطرافيانتان هم معطر باشد هم تميز؟ چه بدي دارد شما وقتي راه ميرويد كسي بتواند شما را از بوي عطرتان شناسايي كند؟ چه اشكالي دارد شما هم بوي تميزي بدهيد هم بوي عطر؟ چه اشكالي دارد در نظر ديگران خشبو و تميز به نظر برسيد؟ كجاي شانه كردن ِ مو سخت است؟! كجاي هر دو هفته يك بار پيرايش كردن مو سخت است؟ كجاي اين كار عيب دارد كه شما براي سلامتي خودتان  ارزش قائل باشيد؟چرا مثلن با تذكر دادن ِ اين چيزهاي مهم بايد ناراحت شويد؟ چرا آدم هايي مثل من از تذكر دادن اين چيزها بايد خجالت بكشند؟

خلاصه اينكه،  آي آدم هايي كه اينجا را ميخوانيد و نمي خوانيد و چيزي بين اين، من از شما خواهش ميكنم كه براي سلامتي خودتان، براي بهتر شدن اعتماد ب نفس هاي نداشته يتان، براي بهتر شدن روابطتتان در اجتماع، براي بهتر شدن تصويري كه از خودتان در ذهن ديگران و مهم تر از همه در ذهن خودتان داريد، به نظافت خودتان كمي بيشتر دقت كنيد. بخدا ديگراني كه قرار است با شما هم كلام و هم مسير و هم فكر شوند، هيچ گناهي مرتكب نشده اند. مرتب مسواك بزنيد. مرتب دوش بگيريد. اين عطاري مطاري ها خيلي داروهاي به درد بخور براي اين مشكلاتي كه گاهي هم به خاطر مشكلات جوانح بدن است دارند. حتمن به مغازه هايشان سر بزنيد و براي هررر جايي كه اذيتتان مي كند يك فكري بكنيد قطعن تجويز مناسبي خواهند داشت.



برچسب: اين يك پست نصيحتي - ايمني است و انگشت اشاره اش به سمت «همه» است. اين شماييد كه هر روز صبح، براي ارزشمند شدن خودتان، يادتان، بوسه ها و لبخند هايتان تصميم ميگيريد!


خش خش

يك روزي هم بود كه امدم اينجا از قول يكي نوشتم كه حالم خوب است. حتمن كسي برايم دعا كرده است. اما امروز اينطور نيست... واقعيت اين است كه خيلي زشت است كه بعد از پست سياه قبل بيايم بگويم من هنوز هم حوصله ي هيچكس حتا خودم را ندارم؟خب اصلن عيبي ندارد. بگذاريد زشت بماند. وقتي قرار باشد من يك مدت زيادي سوگوار و غمگين باشم، همان بهتر كه هي نيايم اينجا از حال بد و چندشي كه درونم وول ميخورد و از اندازه ي كلِّ من بزرگتر است به شما بگويم. نه؟ شما هم موافقيد؟ خب. پس هر زمان كه حالم بهتر شد، هرزمان كه توانستم حرف هايم را خيلي قشنگ و نرم و پاپيون زده تحويل شما بدهم دوباره مي آيم و هي تند و تند مي نويسم و اينها. خيلي هم دور نيست. شايد همين چند دقيقه ي ديگر باشد اصلن .. فقط اينكه، برايم خيلي دعا كنيد. آرزو هايتان براي خودتان، فقط برايم دعا كنيد، البته اگر جا هست و سختتان هم نيست و فكر نمي كنيد كه زيادي ام مي شود ..



برو بمير!


يك شب هايي هم بايد خيلي محترمانه ريد به اين مملكت و اينترنت مسخره و آدم هاي مزخرف و ايده هاي ده هزار بار مصرفش. فرقي نميكند آدم هاي مزخرفش الان هر كدامشان كدام گوري هستند و قرار است در چه قبرستاني بتمرگند، مهم دقيقن همين است كه هركاري بكنند باز هم مزخرف ترين و وحشتناك ترين آدم هايي هستند كه زمين به خودش ديده است.

اي مملكتِ خيلي خيلي گه! اگر بخواهي ميتواني بميري.

«ترس يه مرده با روياي خيس»


ساعت يازده و هشت دقيقه ي شب است و من در اين لحظه بايد اعتراف كنم كه

«من به شكل ِ خيلي غمگيني، دارم مي ترسم».

طبق معمول اين دست شماست كه چقدر بتوانيد شدت و عمقش را درك كنيد: (



برچسب: عنوان از آهنگ ِ بي ميلي ِ امير عظيمي. نميتوانم يعني حوصله اش را ندارم كه لينكش را بگذارم. برويد سرچ كنيد دانلود ميشود ناخودآگاه. اتفاقن خيلي هم خوب است. باز هم اين: (جوري.