يك نوستالژي قوي
هي،يك اتفاق دوست داشتني.همينطور كه بين نامه هاي برقي و غير برقي كه دوران طفوليت از اين و آن برايم فرستاده ميشد و مادر برايم ميخواند و به بهانه ي همين، نوشتن و خواندن يادم ميداد،چرخ ميزدم و غرق شادي و شعف و لذت بودم و خاطرات شير بيسكوييتي برايم زنده ميشد كه ب يك نامه ي مهر و موم شده ي ب نظر خطرناك رسيدم كه با خط مادرم رويش نوشته شده بود «براي عرفي كوچولو.خواب.ايميل.بابا.» تلگرافي نوشتن عادت مادر من است.معني اين جمله هم يعني « قصه هايي كه پدرم وقت هايي ك سفر بود براي مادرم ايميل ميكرد تا برايم بخواند و قبل از خواب احساسدلتنگي نكنم يكوقت » شواهد نشان ميدهند دختر لوس و عوضي اي بوده ام.بگذريم.كمي غم انگيز و براي يك كودك 4-5 ساله زيادي منطقي است.ولي از آنجايي كه امروز روز لبخند است.لبخند بزنيد (":
« میخوام از این به بعد برای شبها قبل از خواب برات قصه بگم. هرجند این قصه ها یه جور درد دل من هم هست. خوب چه میشه کرد فعلا حالم اینجوریه . میخام قصۀ اینو بگم که چطور آدما زندگی خودشونو داغون می کنن. به شرط اين كه قول بدي بعدش زود بدون اينكه به اذيت كردن مامانت ادامه بدي بري بخوابي و بعدش كه بيدار شدي خوابتو برام تعريف كني.
یه روز خدا تصمیم گرفت یه دنیای قشنگ که همه چیز توش باشه درست کنه وقتی تصمیم گرفت،خب خدابود دیگه،دید هرچی بخواد بسازه نیاز به نور داره . نه اين كه خودش به نور نياز داشته باشه،چيزايي كه ميساخته به نور احتياج داشتن.بنابراین اول خورشید رو درست کرد بعد آب رو درست کرد و بعدش خاک رو .دیگه توی این خاک خیلی اتفاقا می افتاد .مثلا خورشید می تابید به آب .بعد آب بخارمی شد و را می افتاد میومد خودشو قطره قطره میریخت روی خاک خاکم کلی ذوق میگرد و شروع میکرد به سبز کردن علفا و درختها. آخه وقتی کسی يا چيزي خوشحال بشه میتونه از این کارا بکنه. کسیم که ناراحت باشه همش باید بشینه غصه بخوره. خلاصه خدا تصمیم گرفت یه چیز خوب خوب خوب که دیگه از اون بهتر نباشه درست کنه. اومد با فرشته هایی که عاشق خدا بودن صحبت کرد.گفت میخام یه چیز خوب درست کنم. فرشته ها هم اولش یه کم ناراحت شدن.حسودي نه ها.ناراحت. اما اینقدر خدا رو دوست داشتن که فقط یواشکی سؤال کردن که میخوای یه کسی رو درست کنی که اونوقت همش میخوان با هم دعوا کنن؟ و حالا باید کلی هی بهشون توضیح بدی و خسته شي؟ خدا بهشون گفت آخه شما نمی دونین من میخوام بهترین چیز خودمو بهش بدم میخوام یه کاری کنم که اون همه چیزو بلد باشه. اونها هم خب عاشق خدا بودن و میدونستن خدا چیزایی میدونه که اونا نمی دونن. خلاصش اين كه بالاخره خدا آدم رو آفريد.
وقتی آدم آفریده شد آروم و قرار نداشت چون خیلی احساس تنهایی می کرد خدا هم که عاشق آدم بود و خیلی دوسش داشت.همسر رو آفريد.يعني يكي مثل مامان تورو براش فرستاد.بعد از اون، آدم خیلی احساس خوشبختی کرد. نمی دونم چرا یه دفه خواست همه چیزی که مال خدابود برا خودش برداره. بازم چون خدا خیلی دوسش داشت گفت باشه اما بذار فقط یه چیز برا من بمونه تو بهش دست نزن. بعد از یه مدتی حالا شیطون آدمو گولش زد یا خودش به این نتیجه رسید که طاقت نیاورد و گفت نه من همونم میخوام .بزرگترا به این کار میگن انحصار طلبی. اینطور شد که خداهم تصمیم گرفت آدمو ازونجایی که هست بیرون کنه. نه اینکه خدا ناراحت بشه،نه.
بیشتر به خاطر این که دید آدم عاشق چیزاییه که نداره. بنابراین گفت حالا که تو به چیزایی که داری توجه نمی کنی و همش دنبال چیزایی هستی که نداری و با این خوشحال میشی.بذار همه چیزو ازت بگیرم و یه کاری کنم که همه اون چیزایی که داشتی یادت بره تا برا به دست اوردن هرکدومش کلی خوشحال بشی. این بود که اونی که آدم بزرگا بهش می گفتن انحصار طلبی یعنی وقتی به چیزی رسیدی میخای همه ي اون چيز مال خودت باشه و حتی چیزای دیگم مال تو باشه،باعث شد آدما زندگی خودشونو داغون کنن.حالا هر روز اين اتفاق ميفته.آدما دنبال چيزايي ميرن كه يك زماني صاحب اون چيزا بودن.هر روز بيشتر و بيشتر از قبل.
قبل از اينكه مامانت اين داستانو تغيير بده و يه جوراي خوشايندي برات تمومش كنه بخواب فرشته ي كوچولوي من.بابا پيشته.بابا مراقبته.زود ميام پيشت. »


در كل من جاي شما كه هستم، وقتم را با چيزهاي بهتري تلف ميكنم:)