چند وقتي هست كه بايد زور بزنم تا براي دنيا مهم شوم. من اين را نمي خواهم. زور زدن براي چيزهايي كه همه دست نياز به سمتشان بلند كرده اند، كار من نيست. ماندن در بين اين آدم ها هم كار من نيست. ماندن در اين شهر هم كار من نيست. ماندن، كار من نيست.
چند وقتي هست كه آنقدري در غم و اندوه غرق شده ام كه اگر در خواب غرق شده بودم تا بحال صدبار مرده بودم. غم و اندوهي كه از نزديكترين ها مي آيد، از مهم ترين ها، از خواستني ترين ها. و نميشود كه گفت يا نوشت. چرا؟ چون هيچوقت كسي حوصله ندارد. اگر هم ميگويد كه دارد، شكي نيست كه دروغ ميگويد.
چند وقتي هست كه دلتنگ هستم و انقدري بزرگ شده ام كه دلتنگي ام را با كار و درس سامان ميدهم. بي اينكه زنگ بزنم به او و با لبخند، تظاهر كنم كه يادم نيست چه روزهاي مزخرفي را پشت سر گذاشته ام. چه روزهايي را از دست داده ام و چه غبطه اي ميخورم. تظاهر كنم كه خوبم، كه دلتنگ نيستم. كه بعد، بلد نباشم تظاهر كنم و گند بزنم. بله. من گند ميزنم چون بلد نيستم وقتي دلتنگم بگويم دلتنگ نيستم فقط براي اينكه شيك تر است يا فقط براي اينكه كارهاي مهم تري دارم يا حتا براي اينكه بايد درس بخوانم و ادم مهمي بشوم و به پدرم ثابت كنم كه من هم هستم. متاسفانه راستش را ميگويم و يادم ميرود كه هميشه راست، دقيقن همان چيزيست كه نبايد گفت.
چند وقتي هست كه از خواب بيدار ميشوم، با يك حالت ژوليده اي مينشينم روي تخت، همراهم را ميگيرم در دستم و به اين فكر ميكنم كه چقدر بدبختم كه كسي انقدر نزديكم نيست كه به او زنگ بزنم و گريه كنم و با هق هق بگويم كه حالم خوب نيست. توي خواب براي بار هزارم شكستم و حالا هركاري ميكنم جمع نمي شوم. كسي نيست كه برايش با هق هق بگويم كه خواب بد و واژگون مي بينم. طوري كه بيدار كه ميشوم دلم ميخواهد، واقعن دلم ميخواهد، واقعن واقعن دلم ميخواهد كه در فنجان چاي شيرين م غرق شوم.
چند وقتي هست كه سوال برايم پيش آمده است. چند وقتي هست كه شك كرده ام به همه چيز. خب ميدانيد؟ آدم تنها كه ميشود، آدم خيلي تنها كه ميشود، آدم خيلي خيلي تنها كه ميشود، به همان اندازه ي خيلي خيلي هم فكر ميكند. فكر كه مي كني، ميبني خيلي مسخره است اگر براي يك عمر غصه خوردن و دلتنگ شدن و تنها شدن و حسرت خوردن و آن وسط مسط ها هم يك چند روز شادي به دنيا آمده باشي و همه ي ترست هم از اين باشد كه همين چند روز اميد را هم از دست بدي چون ناسپاسي كرده اي.
آدم ها حوصله ندارند. هميشه دنبال يكي ميگردند كه غم هايشان را با او تقسيم كنند، قبول داريد؟ هميشه دنبال يكي هستند كه بيايد و از تنهايي نجاتشان بدهد. همه اش هم الكي است ها، خودشان مي دانند كه تنهايي هم مثل خدا، حدود ندارد ولي باز هم دوست دارند يكي باشد كه وقتي اشك دارند، وقتي بغض دارند، وقتي خواب بد ديده اند، با او در ميان بگذارند و او لبخند بزند و بگويد مي فهمم. حتا شده الكي بگويد كه مي فهمم. حتا شده دروغ بگويد. بهتر از اين است كه نگويد. بهتر از زندگي من است كه همه به شكل غم انگيزي با من ركند. مي گويند نمي فهميم دردت چيست. نمي فهميم چي ميگويي. نمي فهميم چرا بايد دلتنگمان باشي. نمي فهميم چرا بايد دوستمان داشته باشي. نمي فهميم چرا گريه ميكني. نمي فهميم چرا شاد نيستي. نمي فهميم چرا دخترانگي ات را تعطيل كرده اي. نمي فهميم چرا نگاهمان نمي كني. نمي فهميم چرا محبت نميكني. نمي فهميم چرا گريه ميكني. نمي فهميم چرا انقدر كم حرف شده اي. نمي فهميم چرا انقدر غريب شده اي. نمي فهميم چرا انقدر دست و پا ميزني. نمي فهميم چه مرگت شده است. ما تو را نمي فهميم كلن، برو رويا پردازي هايت را بكن... و اين در حالي باشد كه حتا يادت نباشد آخرين باري كه رويا ساخته اي كجا بوده و كي...
جاي من اينجا نيست. هست؟ شما الان مي فهميد كه من چه ميگويم؟ شما مي فهميد وقتي يك دختر كه مو هايش را پدرش برايش مي بافد، آن هم كج و كوله، وقتي در يك جمعي فيلم نگاه ميكند و يكهو ميزند زير گريه دليل موجهي هم ندارد يعني چه؟ يا فكر ميكنيد ربطي ندارد؟ مطمئنم كه شما هم فكر ميكنيد ربطي ندارد. از نظر واقعي هايش، من بي ربط ترين مسئله هستم به دنيا، چه برسد به شما..
چند وقتي هست كه تا مي آيم ابراز محبت كنم، ابراز زنانگي كنم، نمي توانم. مي بينم يادم نيست. ميبينم كه بيشتر از سنم غمگينم. مي بينم كه يك جاي كارم بدجوري مي لنگد. مي بينم كه وقتي هر چيز يا كسي كه دلم خواسته كنارم نيست، چرا من بايد باشم اصلن؟ به دنيا آمده ام كه نرسم؟ كه كلن نرسم؟ مگر قرارمان با خدا اين نبود كه حداقل يكم برسيم، بعد بگيرد؟ من بنده ي وحشتناكي هستم، قبول. به هرحال آدم كه هستم؟ نيستم؟من اين فقدان ها را نمي خواهم. قبول نيست... من در اين بازي بيشتر از حدم، باخته ام. من چه كاري مي توانم داشته باشم با اين ستاره ي سوخته؟ تكانش دهم؟ روشن مي شود؟ شما بگوييد. من اگر بي نور شوم، اگر دير تر بشود، به درد ميخورم؟ روشن ميكنم؟ واقعن فكر ميكنيد مي كنم؟!
نمي كنم... به خود ِ خداي اشك، قسم ميخورم كه نمي كنم...قبول نيست... من ديگر از اين بازي دل سردم... خيلي خيلي دل سرد..