من جنس لطيفي هستم كه حوصله ندارد


من دختري هستم كه اتفاقات لطيف راه اتاقم را گم كرده اند. و اتفاقن غرورم آنقدري زياد هست كه براي هر دوي ما كافي باشد. پس تو برو، هر وقت توانستي غرورت را كامل بگذاري كنار، بيا. چراكه غرور تو تنها مانعي است كه مي تواند جلوي به دست آمدنم از جمع و تفريق هاي زندگي را بگيرد .. تاكيد ميكنم؛ من يك دخترم كه اتفاقات لطيف خيلي وقت است كه راه اتاقم را گم كرده اند.. پس با من كل كل نكن .. نكن.


به قول يكي، از يك جايي به بعد، به واسطه ي زندگي ديگران است كه زنده اي

*لحظه هايي هست كه مهم نيست به غير از ميزي كه دورش نشسته ايم، دنيا چقدر بزرگ است. كه مهم نيست هر كدام از ما پنج نفر، چه آدم هايي را در زندگي هايمان دوست داشته ايم و با يادشان شب ها بالش هايمان را خيس ميكنيم از خزانه هاي سرشار از اشكمان. كه مهم نيست پشت ِ درِ  خانه هايمان تا چه ارتفاعي برف نشسته است و تنها  مهمي كه وجود دارد، فقط و فقط بودن در كنار آن هاييست كه دوستشان داريم.
و اينكه از يك جايي به بعد، ديگر فقط به واسطه ي زندگي ديگران است كه زنده اي، خيلي هم خوب است و به نظر من اصلن هم جمله ي غم انگيزي نيست. بهتر از اين است كه آدم هي براي خودش زندگي كند و فقط هي خودش براي خودش مهم باشد و هي خود ِ تكراري اش را به رخ ديگران بكشد.

و حالا برف می بارد...

از نیمه تمام ها خوشم نمی آید... ولی خودم یک شب، ناتمام تمام شده ام ... زیر باران.

رنگ شب شدي، يادت رفته نور

چند وقتي هست كه بايد زور بزنم تا براي دنيا مهم شوم. من اين را نمي خواهم. زور زدن براي چيزهايي كه همه دست نياز به سمتشان بلند كرده اند، كار من نيست. ماندن در بين اين آدم ها هم كار من نيست. ماندن در اين شهر هم كار من نيست. ماندن، كار من نيست.

چند وقتي هست كه آنقدري در غم و اندوه غرق شده ام كه اگر در خواب غرق شده بودم تا بحال صدبار مرده بودم. غم و اندوهي كه از نزديكترين ها مي آيد، از مهم ترين ها، از خواستني ترين ها. و نميشود كه گفت يا نوشت. چرا؟ چون هيچوقت كسي حوصله ندارد. اگر هم ميگويد كه دارد، شكي نيست كه دروغ ميگويد.

چند وقتي هست كه دلتنگ هستم و انقدري بزرگ شده ام كه دلتنگي ام را با كار و درس سامان ميدهم. بي اينكه زنگ بزنم به او و با لبخند، تظاهر كنم كه يادم نيست چه روزهاي مزخرفي را پشت سر گذاشته ام. چه روزهايي را از دست داده ام و چه غبطه اي ميخورم. تظاهر كنم كه خوبم، كه دلتنگ نيستم. كه بعد، بلد نباشم تظاهر كنم و گند بزنم. بله. من گند ميزنم چون بلد نيستم وقتي دلتنگم بگويم دلتنگ نيستم فقط براي اينكه شيك تر است يا فقط براي اينكه كارهاي مهم تري دارم يا حتا براي اينكه بايد درس بخوانم و ادم مهمي بشوم و به پدرم ثابت كنم كه من هم هستم. متاسفانه راستش را ميگويم و يادم ميرود كه هميشه راست، دقيقن همان چيزيست كه نبايد گفت.

چند وقتي هست كه از خواب بيدار ميشوم، با يك حالت ژوليده اي مينشينم روي تخت، همراهم را ميگيرم در دستم و به اين فكر ميكنم كه چقدر بدبختم كه كسي انقدر نزديكم نيست كه به او زنگ بزنم و گريه كنم و با هق هق بگويم كه حالم خوب نيست. توي خواب براي بار هزارم شكستم و حالا هركاري  ميكنم جمع نمي شوم. كسي نيست كه برايش با هق هق بگويم كه خواب بد و واژگون مي بينم. طوري كه بيدار كه ميشوم دلم ميخواهد، واقعن دلم ميخواهد، واقعن واقعن دلم ميخواهد  كه در فنجان چاي شيرين م غرق شوم.

چند وقتي هست كه سوال برايم پيش آمده است. چند وقتي هست كه شك كرده ام به همه چيز. خب ميدانيد؟ آدم تنها كه ميشود، آدم خيلي تنها كه ميشود، آدم خيلي خيلي تنها كه ميشود، به همان اندازه ي خيلي خيلي هم فكر ميكند. فكر كه مي كني، ميبني خيلي مسخره است اگر براي يك عمر غصه خوردن و دلتنگ شدن و تنها شدن  و حسرت خوردن  و آن وسط مسط ها هم يك چند روز شادي به دنيا آمده باشي و همه ي ترست هم از اين باشد كه همين چند روز اميد را هم از دست بدي چون ناسپاسي كرده اي.

آدم ها حوصله ندارند. هميشه دنبال يكي ميگردند كه غم هايشان را با او تقسيم كنند، قبول داريد؟ هميشه دنبال يكي هستند كه بيايد و از تنهايي نجاتشان بدهد. همه اش هم الكي است ها، خودشان مي دانند كه تنهايي هم مثل خدا، حدود ندارد ولي باز هم دوست دارند يكي باشد كه وقتي اشك دارند، وقتي بغض دارند، وقتي خواب بد ديده اند، با او در ميان بگذارند و او لبخند بزند و بگويد مي فهمم. حتا شده الكي بگويد كه مي فهمم. حتا شده دروغ بگويد. بهتر از اين است كه نگويد.  بهتر از زندگي من است كه همه به شكل غم انگيزي با من ركند. مي گويند نمي فهميم دردت چيست. نمي فهميم چي ميگويي. نمي فهميم چرا بايد دلتنگمان باشي. نمي فهميم چرا بايد دوستمان داشته باشي. نمي فهميم چرا گريه ميكني. نمي فهميم چرا شاد نيستي. نمي فهميم چرا دخترانگي ات را تعطيل كرده اي. نمي فهميم چرا نگاهمان نمي كني. نمي فهميم چرا محبت نميكني. نمي فهميم چرا گريه ميكني. نمي فهميم چرا انقدر كم حرف شده اي. نمي فهميم چرا انقدر غريب شده اي. نمي فهميم چرا انقدر دست و پا ميزني. نمي فهميم چه مرگت شده است. ما تو را نمي فهميم كلن، برو رويا پردازي هايت را بكن... و اين در حالي باشد كه حتا يادت نباشد آخرين باري كه رويا ساخته اي كجا بوده و كي...

جاي من اينجا نيست. هست؟ شما الان مي فهميد كه من چه ميگويم؟ شما مي فهميد وقتي يك دختر كه مو هايش را پدرش برايش مي بافد، آن هم كج و كوله، وقتي در يك جمعي فيلم نگاه ميكند و يكهو ميزند زير گريه  دليل موجهي هم ندارد يعني چه؟ يا فكر ميكنيد ربطي ندارد؟ مطمئنم كه شما هم فكر ميكنيد ربطي ندارد. از نظر واقعي هايش، من بي ربط ترين مسئله هستم به دنيا، چه برسد به شما..

چند وقتي هست كه تا مي آيم ابراز محبت كنم، ابراز زنانگي كنم، نمي توانم. مي بينم يادم نيست. ميبينم كه بيشتر از سنم غمگينم. مي بينم كه يك جاي كارم بدجوري مي لنگد. مي بينم كه  وقتي هر چيز يا كسي كه دلم خواسته كنارم نيست، چرا من بايد باشم اصلن؟ به دنيا آمده ام كه نرسم؟ كه كلن نرسم؟ مگر قرارمان با خدا اين نبود كه حداقل يكم برسيم، بعد بگيرد؟ من بنده ي وحشتناكي هستم، قبول. به هرحال آدم كه هستم؟ نيستم؟من اين فقدان ها را نمي خواهم. قبول نيست... من در اين بازي بيشتر از حدم، باخته ام. من چه كاري مي توانم داشته باشم با اين ستاره ي سوخته؟  تكانش دهم؟ روشن مي شود؟ شما بگوييد. من اگر بي نور شوم،  اگر دير تر بشود، به درد ميخورم؟ روشن ميكنم؟ واقعن فكر ميكنيد مي كنم؟!

نمي كنم... به خود ِ خداي اشك، قسم ميخورم كه نمي كنم...قبول نيست... من ديگر از اين بازي دل سردم...  خيلي خيلي دل سرد..


شال بنفش

من ديگر نمي توانم عاشق باشم. اين را ديشب در حالي كه روي مبل قهوه اي اتاق نشسته بودم و زانوي چپم تكيه گاه دست چپم بود و دست چپم تكيه گاه سرم، فهميدم. دقيقن همان موقعي كه زل زده بودم به يك فنجان كوچك ِ مثلن چاي و صورتم با نور زرد آباژور روشن شده بود و با دست راستم فنجان را روي ميزم ميچرخاندم فهميدم كه من ديگر خيلي وقت است كه نمي توانم دوست داشته باشم. ...




تهران چرا پروانه ندارد؟

*برچسب: این وبلاگ  هميشه آهنگ هاي فوق العاده اي براي پيشنهاد  كردن، دارد. ولي  اين با بقيه فرق دارد.
 
صبح خيلي زود از خواب كه بيدار شدم بدنم درد ميكرد. نه اينكه سرما خورده باشم ها، نه. يحتمل، طبق معمول توي خواب هم خسته شده بودم از كج خلقي ها و سختگيري هاي آدم ها. كاري با امتحان و اينكه وقتي مي روم دانشگاه حس مي كنم از تمام ادم ها متنفرم، ندارم. كاري با اينكه در همان دو ساعتي كه سر كلاس نشسته ام هزار جور حس دانسته و ندانسته تجربه ميكنم، ندارم. كاري با اينكه خواهر عزيزم ممكن است برود و من شب هايي كه دلم گرفته ديگر هيچ آدم مهربان تري را سراغ نداشته باشم تا با هم چرت و پرت بگوييم و او بلند بلند بخندد و من هي بگويم«هيس، الان بابا اينا بيدار ميشن» و او هي با قهقهه بگويد «عاشقتم» ندارم. كاري با اينكه كليدم را فراموش كرده بودم و سه ساعت جلوي درِ خانه از سرما به خودم لرزيدم و از زور سرما فكر كردم  لب هايم فلج شدند ندارم. كاري با اينكه فكر ميكردم دختري كه لب نداشته باشد بهتر است يا دختري كه لب داشته باشد ندارم. كاري با اين كه فكر ميكردم امروز روز خوبي براي مردن نيست ندارم. كاري با اينكه دوستم «سين قديمي» امروز دوست نداشت من را ببيند و من اين را هر يك ساعت يك بار مي فهميدم ندارم. كاري با اينكه  «ميم» چند روز پيش از دستم ناراحت شده بود و من احساس حماقت كرده بودم و دلم خواسته بود تا تمام شدن دنيا، سكوت كنم، ندارم. كاري با اينكه دوستم «سين» ديگر دوستم نيست ندارم.  كاري با اينكه تعريف دوست، تعريف دوستي ها، حتا بين دوست هاي خوب من هم تغيير كرده است و اين خيلي غمگينم مي كند، ندارم.  كاري با اينكه بابا فكر ميكند من هيچ برنامه اي براي زندگي ام ندارم، ندارم.كاري با اينكه  خيلي وقت است قدرت ندارم بابا و مامان را خوشحال كنم ندارم. كاري با اينكه يك مدت خيلي زياديست كه فكر ميكنم اگر نباشم اهميتي براي كسي ندارد ندارم. كاري با اينكه اين پست زيتا را خواندم و از تمام حرف هايش حسادت به  بابك زنجاني را كه ديدم يك اشك روي گونه ام غلتيد، ندارم. كاري با اينكه فكر ميكنم توانايي هيچ كاري حتا غمگين بودن را هم ندارم، ندارم. كاري با اينكه دوست خوبي نيستم ندارم. كاري با اينكه دختر خوبي نيستم ندارم. كاري با اينكه خواهر خوبي نيستم ندارم. كاري با اينكه مورد پسند جامعه نيستم ندارم. كاري با اينكه تنها هستم ندارم. كاري با اينكه در هنگام نوشتن اين سطر ها دائمن اشك توي چشم هايم جمع شده است و به خاطر اينكه مادر ناراحت نشود، موهايم را ريخته ام روي چشم و چالم و هي از زور قورت دادن بغض، گلو درد گرفته ام ندارم. كاري با اينكه از مرد ها مي ترسم ندارم. كاري با اينكه سن زيادي ندارم و از مرد ها مي ترسم ندارم. كاري با اينكه سن زيادي ندارم و تنها هستم مي ترسم. كاري با اينكه تمام ذهنيت هايم از توانايي هايم طي سال هاي سال، شكسته است ندارم. كاري با اينكه هرچقدر با خودم كلنجار مي روم يك سري از آدم ها را ميخواهم ولي نمي توانم ببخشم ندارم. كاري با اينكه تلفن همراهم زنگ مي خورد و دوست  ندارم جواب بدهم ندارم. كاري با اينكه دلم براي برادرم هر دو دقيقه يك بار تنگ ميشود و او نيست، ندارم. كاري با اينكه عاشق خانواده ام هستم و كمتر وقت مي كنم ببينمشان، ندارم. كاري با اينكه چراغ خواب اتاقم سوخته است و شب ها با چراغ خاموش مي نويسم، ندارم. با اين كار دارم كه به قول يكي، «خيلي» را چطور بنويسم كه «خيلي» خوانده شود؟.

غمي كه بلد نيستم بيشتر از اين، راجع بهش بنويسم



اگر من بميرم، شما از كجا قرار است بفهميد؟ از اينكه ديگر نمي نويسم؟.


شخص يا چيزي كه نياز داشته باشد به :( من

من دلم يك چيز زمخت مي خواهد. شما تا بحال همچين حسي داشته ايد؟ كه دلتان يك چيز زمخت  يا حتا بد، بخواهد؟ من دلم ميخواهد ولي. من، امشب، در اين جمعه ي ازخودراضي ِ خنگ، دلم يك چيز زمخت ميخواهد كه لطيف باشد. مثل يك فيل كه اشك توي چشم هايش جمع شده باشد. فقط در همين حد. كه اشك جمع شده باشد. نه اينكه گريه كند. خب واقعيت اين است كه تصور صحنه ي بغض كردن ِ يك فيل خيلي تاثير گذارتر از صحنه ي گريه كردن ِ يك فيل است. يا يك گراز، كه اسمارتيز M & M و لواشك و آلوچه ي گوجه سبز و ليمو شيرينِ چارقاچ بياورد و بنشيند روبه روي من و بگويد بلند شو زود بيا خوريم. يا يك گوريل مثل كينگ كنگ كه عاشقم بشود و من بدانم كه مي توانم با لبخندم خوشحالش كنم و او از بي تفاوتي هايم حرصش بگيرد. يا يك مرد ِ زشت با يك هيكل يغور كه برايم با ويولن سل موزيكي اشك درار بنوازد و بعد هم بلند شود براي هر دويمان سالاد سزار درست كند و در حين خوردن ِ سالاد سزار ازم بخواهد كه هيچوقت تنهايش نگذارم و من يكهو پيش خودم فكر كنم كه  تا اخر دنيا كنار همين ديو مهربان مي مانم. ميخواهم بگويم كه من امشب دلم ميخواهد از چيزهايي كه هيچ كس انتظارش را ندارد، يك واكنش متفاوت ببينم. حالا هر چيزي كه ميخواهد باشد، باشد. فقط دلم ميخواهد يكي كه انتظارش را ندارم، يكهو همين الان زنگ بزند و ازم بخواهد كه ممتد دوستش داشته باشم. شما تا بحال داشته ايد؟ از اين حس هايي كه فكر كنيد كاش يكي بود كه نياز داشت به مهرباني تان؟ من خيلي داشته ام. خيلي هم دارم. خيلي بد است كه يك دختر شبانه روز با خودش  فكر كند كه حس هايش در حال تلف شدند. در حال هدر رفتنند و كسي نيست كه جمعشان كند. خيلي بد است كه ب غير از خانواده ي رنگارنگي كه هميشه ي خدا دلتنگ تو هستند و اين انتظار را دارند كه تو هم دلتنگشان باشي، هيچ چيز زمخت و خاكستري و سياه و گَسي نباشد كه به مهرباني و دلتنگي آدم نياز داشته باشد..خيلي بد.

1.

Too young to know about forever-

فقط براي احتياط

مي نويسد:

«آسياب بادي مي چرخد. چشمم انقدر همراهي اش ميكند كه سردرد ميگيرم و مي خندم و خودم را مي اندازم روي زمين و ميخوابم روي علف هايي كه اسمشان را نمي دانم و خيره ميشوم به آسماني كه به من نزديك تر از هميشه است. همينطور با لبخند به حركت ابرها نگاه ميكنم. دست هايم را مي آورم بالا و از لاي شكلك هايي كه با انگشت هايم در مي آورم، حركت يك ابر خاكستري را دنبال ميكنم. كسي نيست. هيچ كس. من هستم و يك آسياب بادي پير - كه به زور مي تواند هيكل گنده اش را به دنبال شدت باد بكشاند- و صداي باد و صداي به هم خوردن ِ علف ها. به كسي فكر نمي كنم. به خودم فكر نمي كنم. با خودم هم فكر نمي كنم. همينطور چشم هايم را مي بندم. خودم را بغل ميكنم. و يكهو با صداي خيلي بلند و شديدي، گريه ميكنم. قرن ها»

ويرايش ميكند:

«آسياب بادي مي چرخد. چشمش انقدر همراهي اش ميكند كه سر درد ميگيرد و مي خندد و خودش را مي اندازد روي زمين و ميخوابد روي علف هايي كه اسمشان را نمي داند و خيره ميشود به آسماني كه لابد نزديك تر از هميشه است. همينطور با لبخند به حركت ابرها نگاه ميكند. دست هايش را مي آورد بالا و از لاي شكلك هايي كه با انگشت هايش در مي آورد حركت يك ابر خاكستري را دنبال ميكند. كسي نيست. هيچ كس. فقط او هست و يك آسياب بادي پير -كه به زور مي تواند هيكل گنده اش را به دنبال شدت باد بكشاند- و صداي باد و صداي به هم خوردن ِ علف ها. به كسي فكر نمي كند. به خودش فكر نمي كند. با خودش هم فكر نمي كند. همينطور چشم هايش را مي بندد. خودش را بغل ميكند. و يكهو با صداي خيلي بلند و شديدي، گريه ميكند. ساعت ها»