من و دو پایم،چهار نفری در خیابان قدم میزدیم.هوا خاکستری بود!خاکستری یواش!

طبق معمول در پی موضوعاتی بودم برای اثبات روحیه ی قانون گریزی که به تازگی کشفش کرده ام و تمام افکارم را متلاشی کرده است و گستره ی دید ِ عظیمی طالب است که اعترافاً ما از داشتن آن عاجزیم! چرا که کاری نبود که از صمیم قلب خواستار انجامش باشیم و در آخر با داربست مواجه نشویم.چرا که حرفی نمانده که فریادش زده باشیم و  فی نهایة  گوش ِ فلک شنیده باشد!همیشه همه چیزمان سرکوب شده!

میخواستم  آرام و پیاده، خلافِ جهتِ طولِ خیابان یک طرفه ای قدم بزنم و به کفشهای خاکی ام بخندم آن هم باصدای بلند و بدون ترس از نصیحتِ پلیس های منزّه ِ امنیت اخلاقی و یا مردمانی که برای تفحّص در دماغ خودشان هم در پی یافتن جواب به گشت نسبیت هستند و تا به حال حتی بی هوا،حتی یک هوا،حتی یک نگاه هم به پنجره ی بازِ اتاق خوابِ همسایه نینداخته اند!

میخواستم با اراده و همّت خودم نه با اراده ی دینگ دینگ ساعتی که شبها توسط انگشت دست و چشمان قرمزم کوک میشود برای صبحِ فردا، از خواب بیدار شوم و کِرِم شکلاتی را به خوردِ نانِ تُست بدهم و با شیری که به پاک بودنش شک دارم،در دهانم بگذارم و به پدرو مادرم بگویم که صبحانه ام را خوردم و آنها میتوانند انتظار روزی راحت و بی دغدغه را داشته باشند!

میخواستم فقط زمانی مجبور به توضیح دادن شوم که قرار است از من بازجویی شود نه برای همه و هرکس که برای عده ای و هیچکس شاید!

میخواستم بخوابم درست در همان زمانی که خستگی قرنیه ی چشمم را پاره میکرد و رخصت ورود میخواست نه اینکه ساعتها غلت بزنم تا خسته شوم و با خواب در چشمانم مسابقه ی دوی صدمتر برگذار کنم!

میخواستم صبحها که از خواب بیدار میشوم اول جوراب به پا کنم بعد دکمه ی شلوارم را ببندم!

میخواستم دکمه های لباسم را جابه جا ببندم و موهایم را بدون فرو کردن شاخه های تیز شانه ی بنفش،به زور در کشِ سیاح و سفیدم جا دهم و آن قسمتش را که همیشه بلند و بافته است باز کنم و گره بزنم!

میخواستم برای گپ زدن با پدر و خواهرم نیازمند به وقت قبلی نباشم که نیستم! میخواستم با مادر آنقدر راحت باشم که بتوانم به او یادآور شوم که ما بزرگ شده ایم و او میتواند ادامه ی ادامه راهش را ادامه بدهد تا همانجا که دلش میخواهد!

میخواستم تمام این کارها را بی خط زدگی انجام دهم ،هم آن زمان هم این زمان! اینکه مجالم دادند و استفاده نکردم یا اینکه میخواستم استفاده کنم و مجالم ندادند موضوع قابل مطرحی نیست آنچنان که باید!

اینکه گوش فلک کرد شده بود یا کَرَش کرده بودند هم دخلی به من و قضیه ام ندارد!

تصمیم گرفتم تمامی نتوانسته هایم را در مجاز به واقعیت تبدیل کنم که خیلی زودتر از قبل به نتیجه ی مضحکش رسیدم و بسی خندیدم.آنقدر خندیدم که کسی صدایم را شنید یا نشنید مهم نیست مهم بی پاسخ ماندنش بود که بی پاسخ نیز ماند!

از کوچکتر ها گذشتم به بزرگترها که رسیدم و علایقشان را که بوییدم ترجیحم این بود که همان کوچکتر بمانم یا اقلّش اینکه تظاهر کنم به آنچه که دوست ندارم باشم و باید باشم و اصرار کنم در آنچه که دوست دارم باشم و تاریخ انقضا دارد!

یادم نبود آدمها مجاز و واقعیشان خطرناک است!

                                                                ***

شبها ساعتم را منطبق با دست و دو چشمم کوک میکنم و قبل از خواب رویایی  که باید ببنم را انتخاب میکنم !

صبح ها راس ساعت پنج بیدار میشوم و یک بند درس میخوانم و در اثنایش یک نان تست میخورم با یک چهارم میزان کِرِم شکلاتی به همراه دو لیوان شیری که به پاک بودنش فکر هم نمیکنم! اول دکمه ی شلوارم را میبندم و در آخر جورابهایم را به پا میکنم!برایم مهم نیست که مادر وپدرم چه روزی را پشت سر میگذراند.حتی به صحبت کردن با آنها نیاز هم ندارم! مهم اینست که در خیابان که راه میروم تمام حواسم به جهتِ خیابان باشد و مراقب باشم که اگر دلم خواست تفحّص در بینی را آغاز کنم اول دنبال جوابی باشم برای پرسش های مکرر گشت نسبیت! با دقت آن دسته موی بلند و بافته که به اندازه ی سنّم،قد کشیده است را از باقی موها جدا میکنم و تمام اتفاقات افتاده را برای اولین نفری که در خیابان به من  لبخند زد تعریف میکنم!فقط مهم برایم اینست که فردِ قانون مدار و بلامعارضی باشم که آنقدر بلند ادعایش را فریاد میکشد٬گوش فلک را کر می کند...

 

 

برچسب~وقتی این یک چرخه باشد٬لابد ادامه هم دارد!