تشكر نامه

اينجانب، من. نويسنده ي بلاگ قلم رو، از داشتن دوست هاي خيلي مهرباني كه تا بحال هم هيچكدامشان را نديده ام ولي عجيب دوستشان دارم و شب ها خواب خيلي هايشان را مي بينم و تا صبح راجع بهشان روياسازي ميكنم، ميخواهم ابراز خوشحالي كنم و در اين خوشحالي ِ گنده و رنگي رنگي، از همه ي شمايي كه براي قالب اينجا پيشنهاد داديد و برايم كامنت گذاشتيد كه « فك كنم رو منم بتوني حساب كني.» يا ايميل زديد و ابراز لطف و مهرباني و انسانيت نموديد صميمانه و از ته ته ته قلبم تشكر كنم و بگويم خيلي خوشحالم. از اينكه يك جمعي را دارم، كه هيچكس ندارد. ازينكه اگر بيايم در خيابان داد بزنم كه من فلان چيز را ميخواهم و نيازمند ياري سبزتان هستم همه با خودشان فكر ميكنند يا قصدم  يك نوع كلاهبرداري هوشمندانه است يا ديوانه ام. ولي اينجا فرق دارد. شما با منيد. با من فكر ميكنيد. با من قدم ميزنيد در اين قلم رويي كه هيچوقت به هيچكس خواندنش را توصيه نخواهم كرد و از شما هم ميخواهم كه اين كار را نكنيد، با من روي برگ هاي پاييزي راه مي رويد و نقدم ميكنيد و من به وجد مي ايم از اينكه هستيد. براي من هستيد. و خيلي وقت ها هم كه دلم احساس دوست داشتن ميخواهد، اينجا، هميشه يكي هست كه بگويد دوستم دارد و شما نمي توانيد باور كنيد اين حس چقدر برايم مثل حس ِ خوردن خامه ي تازه است.

اينها را گفتم كه بگويم من دوست دارم به تك تك شماهايي كه برايم لطف ميكنيد، وقت مي گذاريد و نظر مي دهيد و فكر ميكنيد من به بلاگ هايتان سر نمي زنم و اين ها، بگويم اصلن هم اين حرف ها نيست. امكان ندارد كسي اينجا كامنت گذاشته باشد و من يك سوم ِ بلاگش را نخوانده باشم. نظر نگذاشتنم را هم نگذاريد به حساب كلاس گذاشتن و اين حرف ها، حداقل من، خيلي وقت ها، در زندگي معمولي هم، نمي دانم بايد چه چيزي بگويم. خيلي حرف ميزنم ها. ولي اصولن درون ِ خودم حرف هاي بهتري مي زنم تا وقتي كه سعي ميكنم بروزشان بدهم. ولي مكاتبه برايم سخت است. اين كه يك چيزي بگويم كه خوشايند ِ شما نباشد و ديگر نه بشود درستش كرد و نه هيچ چيز، خيلي برايم عذاب وجدان به همراه دارد. باور كنيد.


برچسب: قالب هم تا جمعه، توسط همان خانم نيل دوست داشتني ِ خودم، نويسنده ي بلاگ بوي عود و عطر ارل گري كه لينكش اين كنار هست، مي رسد كه عكسش را خيلي خيلي خيلي دوست مي دارم. كه خب يحتمل به نظر خيلي هايتان كوچكانه يا حتا مزخرف مي ايد. مي دانم:)

چسب برگردون: طبق قرارمان عوض كرديم قالب را روز جمعه.ولي به يك سري مشكل تنظيماتي برخورديم. فعلن با همين قالب پذيراي شما هستيم با يك فنجان چاي لاته و هر كيكي كه شما دلتان بخواهد و البته، يك ساعت، لبخند ِ سوراخ دار:)

ياد بگيريد: چال لپ ميشود Dimple:)

يادبان بر وزن ِ بادبان،سايه بان، باغبان و كلي چيزهاي خنك ديگر

 

نوجواني من از نظر بزرگترها خوب سپري شد. بدون دعوا و عشق و عاشقي و درس نخواندن و پا كوبيدن.  هرجايي كه مادرم دوست داشت همراهي اش كنم، ميكردم. هر كوهي كه پدرم دوست داشت با هم تجربه اش كنيم، فتح ميكرديم. هر هنري كه دوست داشتند ياد بگيرم، كلاسش را ميرفتم. سه سال راهنمايي شاگرد اول كل مجتمع بودم و سرم دعوا بود. قرتي بودم ولي بچه ي بدي نبودم اصلن. تنها كار ِ بدي كه در مدرسه انجام ميدادم، اين بود كه نماز جماعت نمي رفتم. يك مشت بچه هم  دنبال خودم راه انداخته بودم. يك اكيپ تشكيل داده بوديم كه من سردسته يشان بودم/ و چون صداي نسبتن بهتري داشتم، هر از چند گاهي يك سري به قول خودمان كنسرت در مدرسه تشكيل ميداديم و من برايشان دور از چشم ِ عنصري به نام «دفتر» اهنگ هاي درخواستي ميخواندم و براي اينكه جنبه ي مثبتي هم به قضيه بدهيم، اسمش را گذاشته بوديم «كنسرت بسيج» و دهان همه بسته شده بود مثلن. خلاصه اينكه همه چيزمان به جا بود. هم تفريح هايمان. هم درس خواندن هايمان. هم وقت گذاشتن هايمان براي خانه و خانواده.  اينگونه بود كه فيلوژني - روند تكاملي - مان همينطور صحيح و سالم جلو ميرفت. ولي بودند بچه هايي كه حالشان زود به زود بد ميشد. با خانواده هايشان سر دوست پسرهايشان دعوايشان ميشد. پدرهايشان گوشي هايشان را چك ميكردند و اينها فردا مي امدند مدرسه و ميزدند در سر و كله ي خودشانو جمله ي تكراري « بدبـــخخ شدم، بابام ديشب يهو گف...» را تكرار ميكردند و راه حل ميخواستند. من هميشه غصه ام ميگرفت. از اينكه انقدر رابطه ها قمر در عقرب بود دلم ميگرفت و مثل خيلي هاي ديگر فكر  ميكردم بالاخره يك روز خوب مي آيد. ولي اوضاع در حال بدتر شدن است. ميشود فقط اميد داشت به اينكه يك روز ِ خيلي بدتر نيايد. آن موقع كه دنياي مجازي خيلي طرفدار نداشت و براي خيلي ها خلاف سنگين حساب ميشد، بچه هاي خيلي خوبي تحويل جامعه نداد. چه برسد به حالا. كه مردم رسمن براي تفريح نيست كه در شبكه هاي اجتماعي صفحه باز ميكنند، يك جورهايي جزئي از وجود و زندگيشان شده است. و اينكه جزئي از وجود ادم مجازي باشد، خب بسته به طرف، گاهي ممكن است خطرناك هم باشد. بگذريم. جوان ها و نوجوان ها خيلي مهم ترند از نفت و طلا و جنگل و ديگر سرمايه هاي ملي. اين را خيلي ها نمي فهمند. خيلي ها هم مي فهمند و از كنارش رد ميشوند. يك عده ي كوچك هم هستند كه مي فهمند. هم مي فهمند هم دست به كار ميشوند. و حواسشان هست به نوجوان هايي كه بدون هيچ تفريحي، بدون  هيچ شادي و نشاطي، سرشان را ميكنند در اين دنياي بزرگ و بي در و پيكر ِ مجازي و دنبال يك دوست ميگردند. دنبال يك تفريح، دنبال يك زندگي... يكي مثل همين گروه چهار نفره كه فكر كرده اند... با فكر راه افتاده اند و دست جمعي يك سايت تاسيس كرده اند كه خوب است. كه واقعن خوب است و ناديده گرفتنش اشتباه محض است. به فكر زندگي هاي نوي اطرافتان باشيد... خيلي باشيد و قبل از باز شدن ِ سايت، يك لبخند گشاد بزنيد.

يـــــــــــادبــــــــان ...



:)


با دوست داشتني هايتان نارنگي بخوريد. نارنگي بخوريد تا بوي پاييز بگيريد!


نتيجه داشته باش :(

از تو خوشم مي آمد، حتا همين الان هم مي آيد و فكر ميكنم قرار است هميشه از تو فقط خوشم بيايد بدون هيچ تجربه اي. بدون هيچ سير شدني و اصلن بدون هيچ شروعي. از تو به خاطر نگاه هاي يواشكي و محترمانه ات، مدل موهايت، بوي عطري كه نمي دهي، دست هاي زمخت و مهربانت، و اضطرابي كه موقع حرف زدن با من پيدا ميكني، خوشم مي آيد.

از خودم در مقابل تو خوشم مي آمد، حتا همين الان هم مي آيد و فكر ميكنم قرار است هميشه از خودم در مقابل تو خوشم بيايد ولي فقط در مقابل تو، نه در كنار تو. از خودم به خاطر نگاه هاي عميق و يواشكي و تيزبينانه ام، مدل لباس هايم، بوي عطري كه مي دهم، دست هاي ظريف و لطيفم و اضطرابي كه موقع ديدنت پيدا مي كنم، خوشم مي آيد.

ولي ناراحتم. از اينكه  از بين اين همه زندگي كه در هم مخلوط ميشود، نمي شود زندگي من و تو هم در هم مخلوط شود. از اينكه تو هم قرار است نهايتن دو ماه ديگر بروي. از اينكه دلم ميخواهد ولي نمي توانم به تو دل ببندم. ازينكه نمي توانم يك روز جلويت را بگيرم و بگويم ميشود حداقل تو ديگر نروي؟! ناراحتم از اينكه مطمئنم كه تو هيچ قدمي از قدم بر نميداري، ازينكه نمي توانم حتا بپرسم كجا قرار است بروي. از اينكه قرار است بروي. از اين كه قرار است من تا اخر عمرم هي بمانم. از غرور مزخرف و چندشناك خودم. از حياي مزخرف تر و چندشناك تر خودت. از اينكه از هم خوشمان مي ايد ولي احتمالن هيچوقت نمي توانيم با هم باشيم. حداقل فعلن. در واقع؛ من خيلي ناراحتم از اينكه پاييز هست، تو هم هستي، ولي هم تو آرام راه مي روي و لبخند ميزني و فقط نگاهم ميكني و خداخدا ميكني زودتر اين دو ماه هم تمام شود. هم من تنهايي طول شريعتي را راه ميروم و دست هايم را در جيب گشاد طوسي َم گرم ميكنم و خداخدا ميكنم خيابان زودتر تمام شود ولي پاييز ِ باراني نه ...


هرچقدر هم لوس، مهم نيست اصلن:)

اگر درست يادم باشد، آنالي اكبري در يكي از پست هايش نوشته بود كه توقع مردم از پاييز زياد است. فكر مي كنند حتمن بايد در پاييز عاشق شوند و بروند درون ِ توي رويا و اين جور چيزها. راست نوشته بود. خيلي راست. مشكل من هم همين است. من يا جنبه ي پاييز را ندارم، يا خيلي دارم. هميشه پاييز كه ميشود، هوا كه نمناك ميشود، خصوصن وقت هايي كه بوي خاك ِ خيس هم در هوا پيچيده باشد و همينطور پيچ در پيچ وارد بيني و از آنجا وارد ريه هايم شود و يك آسمان قهوه اي مايل به خاكستري بالاي سرم باشد، فكر ميكنم كه بايد كسي باشد. كسي كه به خاطرش در اين روزها، مهماني ها و تولدها و كلاس ها و اصلن همه جا را بپيچانم و او هم هي دعوايم كند. كسي كه وقتي هست لبخند بزنم و وقتي نيست دلتنگ شوم. كسي كه بنشينيم با هم راجع به اينكه بچه هايمان بهتر است چه جور پالتو هايي تنشان كنند، بلند يا كوتاه، روشن يا تيره صحبت كنيم. كسي كه وقتي دختر ديگري به چشم هايش زل ميزند و من مي بينم و او ميبيند كه من ديده ام، تمام سعيش را ميكند كه نامحسوسانه نشانم بدهد كه مي تواند ولي نمي خواهد جز من به كسِ ديگري نگاه كند. كسي كه وقتي ميخندم چند لحظه ي كوتاه نگاهم ميكند و با يك لبخند گشاد، ميگويد «هميشه بخند. خب؟» كسي كه اخم هاي من را ب حساب بداخلاقي نمي گذارد و ديالوگ هاي تكراري آدم هاي ديگر را هي تكرار نميكند. كسي كه تعريف هايم از او فقط مخصوص خودش است و تعريف هايش از من فقط مخصوص خودم. كسي كه وقتي سكوت ميكنم سريعن مي فهمد كه وضعيت قرمز است. كسي كه وقتي آسمان از آن ابري هاييست كه باران درونش را براي خودش نگه داشته است و تمايلي به ريختنشان ندارد، بلند شود و با يك عدد چتر، بيايد سر كوچه و ب مني كه در حال جمع كردن لباس هاي نازك و تابستانه از كمد لباس ها هستم، زنگ بزند و بگويد «برات بستني شاخ بز شيرين گرفتم بدو بيا پايين الان اب ميشه.»  كسي كه برايش مهم باشم. حتا وقت هايي كه دو هفته ي تمام قهر هستيم و به ظاهر به هم فكر نميكنيم، با همه ي هم كلاسي هايش اخمو باشد و به من كه ميرسد، با نگاهش، با لبخندش يا بر هرجاي ديگرش بگويد «وقتي نباشي، زنده گي خوش نميگذره.»كسي كه با او ليلي باشم. نه صرفن براي اينكه او مجنون باشد. براي اينكه من در روزهاي باراني دلم ميخواهد يك ليلي باشم. يك ليلي تمام عيار، با موهاي خيس و لب هاي قرمز ...

*آدم هاي عادي يعني همين آدم  هايي كه به همه همان مدلي كه خودشان دوست دارند نگاه مي كنند نه آن مدلي كه هستند. آدم هاي عادي آدم هايي نيستند كه كتاب نمي خوانند، فيلم باز نيستند، موزيك هاي مخصوص گوش نمي دهند، دوستان مزخرفي دارند، مسافرتشان فقط شمال است، يا كم اهميت ترين مسئله در زندگي شان سِت كردن لباس هايشان با هم است، آدم هاي عادي آدم هايي هستند كه اطرافمان را گرفته اند و تمام سعيشان را ميكنند تا درون ما را خالي كنند و جايش را پر كنند از يك مشت حرف معمولي. يك مشت فكر معمولي. يك مشت نگاه معمولي. از همين نگاه هايي كه ريخته است در خيابان و همه را آزار مي دهد. از همين فكر هايي كه همه مي كنند و باعث ميشود محافظه كار شوند و يك عالمه پيشنهادهاي رنگي رنگي را رد كنند، يا از دادنشان صرف نظر كنند. از همين حرف هايي كه همه ميگويند و  با ميزتوالت هم مي شود زد. آدم هاي عادي يعني همين هايي كه براي آرام شدن ِ خودشان، با برچسب زدن، كل خصوصيات طرف مقابل را مي برند زير يك علامت سوال ِ بزرگ! يعني همين هايي كه مدام ميگويند «به نظر من». يعني همين هايي كه زود فراموش مي كنند. زود جايگزين ميكنند. زود عاشق ميشوند. و تكراري عاشق مي مانند. يعني همين هايي  كه بايد خيلي وقت پيش نسلشان منقرض ميشد و نشد. آدم هاي عادي اَخ نيستند. بد نيستند. عادي هستند. بايد حرف هايشان را شنيد، يك لبخند سرسري زد، خداحافظي كرد و رفت.


* دوست مي شوند ديگر. آدم ها زود با هم رابطه برقرار ميكنند و به شناخت مي رسند و دنبال هم ميروند و اكيپ ميشوند و ميروند بيرون و بستني مي ليسند و مي خندند و كمي كل كل مي كنند و از هم خوششان مي آيد و به قول كارتون هتل ترنسيلوانيا، زينگ ِ همديگر را در يك چشم به هم زدن و با يك مشت معيار ِ مزخرف پيدا مي كنند و زينگ ميشوند و روابط عميق تر را شروع ميكنند و عاشق هم ميشوند و از هم متنفر ميشوند و همه ي اينها در صورتي ست كه هيچ كاغذي امضا نشده و هيچ حلقه اي در انگشت يكي مانده به آخريه دست چپ نرفته است و يك چيزي شروع شده است و بعد از مدتي تمام شده است و در نهايت هيچي به هيچي. من و يك مشت امثال من هم هي نشسته ايم براي همديگر هي از شاهزاده هايي گفتيم كه قرار است جزو اموال شخصي مان باشند و جزو اموال شخصي شان باشيم با رضايت كامل. دريغ از اينكه شاهزاده اي ديگر وجود ندارد. شاهزاده ها تمام شده اند.  همين دختر هاي خودمان هم تمامشان كرده اند. ديگر رسمن نه ميشود به كسي اعتماد كرد نه ميشود به كسي اعتنا كرد نه ميشود تنها ماند و نه ميشود با هر كسي بود. اين قضيه ي پيچيده ي روابط ما آدم هاييست كه از بچگي با روياي سفيد برفي و زيباي خفته بزرگ شده ايم و به نقطه چين ترين حال ِ ممكن در كنار تنهايي، غمگين هم هستيم.


*بلاگفاي من قاط زده است دوباره و من واقعن بي تقصيرم. ميگويم بلاگفاي من، چون مطمئن نيستم كه بلاگفا هايي كه شما در خانه داريد به اندازه ي بلگفاي من آزار داشته باشد. خيلي وقت ها كه بلاگ هايتان را باز نمي كند و ميگويد اين صفحه هيچوقت وجود نداشته است اصلن، خيلي وقت ها هم كه شماره اي براي اين كه بخواهم جواب كامنت هايتان را برايتان كامنت كنم ندارد، اين است كه، همين ديگر. تا درست شود كمي زمان مي برد يحتمل. شما به بزرگواري خودتان ببخشيد و ببخشاييد!


برچسب:

باران سواري، ميشود لطفن از اين ب بعد آدرس بلاگتان را هم زير كامنت هايتان بگذاريد؟ :)


برچسب: منظورم از معمولي بودن را نتوانستم حتا شبيه به آن چيزي كه در ذهنم بود، توصيف كنم. ببينيد. آن معمولي كه در ذهن شماست خلافش ميشود كسي كه ويژگي هاي خرق عادت داشته باشد و من منظورم اين مدل معمولي بودن نبود كه خلافش بشود هميني كه در خط بالا گفتم. قصدم طرح كردن ِ ادم هايي بود كه مدلشان خيلي زياد است، همه يتان ديديد و شايد حتا گاهي حسرتشان را خورده ايد. همين. 

من هم مي ميرم...

دنيا؟ يك لحظه بايست. تو! حالا تو بخند. آرام و طـــــــــــــــــــولاني.