*آدم
هاي عادي يعني همين آدم هايي كه به همه همان مدلي كه خودشان دوست دارند
نگاه مي كنند نه آن مدلي كه هستند. آدم هاي عادي آدم هايي نيستند كه كتاب
نمي خوانند، فيلم باز نيستند، موزيك هاي مخصوص گوش نمي دهند، دوستان مزخرفي
دارند، مسافرتشان فقط شمال است، يا كم اهميت ترين مسئله در زندگي شان سِت
كردن لباس هايشان با هم است، آدم هاي عادي آدم هايي هستند كه اطرافمان را
گرفته اند و تمام سعيشان را ميكنند تا درون ما را خالي كنند و جايش را پر
كنند از يك مشت حرف معمولي. يك مشت فكر معمولي. يك مشت نگاه معمولي. از
همين نگاه هايي كه ريخته است در خيابان و همه را آزار مي دهد. از همين فكر
هايي كه همه مي كنند و باعث ميشود محافظه كار شوند و يك عالمه پيشنهادهاي
رنگي رنگي را رد كنند، يا از دادنشان صرف نظر كنند. از همين حرف هايي كه
همه ميگويند و با ميزتوالت هم مي شود زد. آدم هاي عادي يعني همين هايي كه
براي آرام شدن ِ خودشان، با برچسب زدن، كل خصوصيات طرف مقابل را مي برند
زير يك علامت سوال ِ بزرگ! يعني همين هايي كه مدام ميگويند «به نظر من».
يعني همين هايي كه زود فراموش مي كنند. زود جايگزين ميكنند. زود عاشق
ميشوند. و تكراري عاشق مي مانند. يعني همين هايي كه بايد خيلي وقت پيش
نسلشان منقرض ميشد و نشد. آدم هاي عادي اَخ نيستند. بد نيستند. عادي هستند. بايد حرف هايشان را شنيد، يك لبخند سرسري زد، خداحافظي كرد و رفت.
* دوست مي شوند ديگر. آدم ها زود با هم رابطه برقرار ميكنند و به شناخت مي رسند و دنبال هم ميروند و اكيپ ميشوند و ميروند بيرون و بستني مي ليسند و مي خندند و كمي كل كل مي كنند و از هم خوششان مي آيد و به قول كارتون هتل ترنسيلوانيا، زينگ ِ همديگر را در يك چشم به هم زدن و با يك مشت معيار ِ مزخرف پيدا مي كنند و زينگ ميشوند و روابط عميق تر را شروع ميكنند و عاشق هم ميشوند و از هم متنفر ميشوند و همه ي اينها در صورتي ست كه هيچ كاغذي امضا نشده و هيچ حلقه اي در انگشت يكي مانده به آخريه دست چپ نرفته است و يك چيزي شروع شده است و بعد از مدتي تمام شده است و در نهايت هيچي به هيچي. من و يك مشت امثال من هم هي نشسته ايم براي همديگر هي از شاهزاده هايي گفتيم كه قرار است جزو اموال شخصي مان باشند و جزو اموال شخصي شان باشيم با رضايت كامل. دريغ از اينكه شاهزاده اي ديگر وجود ندارد. شاهزاده ها تمام شده اند. همين دختر هاي خودمان هم تمامشان كرده اند. ديگر رسمن نه ميشود به كسي اعتماد كرد نه ميشود به كسي اعتنا كرد نه ميشود تنها ماند و نه ميشود با هر كسي بود. اين قضيه ي پيچيده ي روابط ما آدم هاييست كه از بچگي با روياي سفيد برفي و زيباي خفته بزرگ شده ايم و به نقطه چين ترين حال ِ ممكن در كنار تنهايي، غمگين هم هستيم.
*بلاگفاي من قاط زده است دوباره و من واقعن بي تقصيرم. ميگويم بلاگفاي من، چون مطمئن نيستم كه بلاگفا هايي كه شما در خانه داريد به اندازه ي بلگفاي من آزار داشته باشد. خيلي وقت ها كه بلاگ هايتان را باز نمي كند و ميگويد اين صفحه هيچوقت وجود نداشته است اصلن، خيلي وقت ها هم كه شماره اي براي اين كه بخواهم جواب كامنت هايتان را برايتان كامنت كنم ندارد، اين است كه، همين ديگر. تا درست شود كمي زمان مي برد يحتمل. شما به بزرگواري خودتان ببخشيد و ببخشاييد!
برچسب:
باران سواري، ميشود لطفن از اين ب بعد آدرس بلاگتان را هم زير كامنت هايتان بگذاريد؟ :)
برچسب: منظورم از معمولي بودن را نتوانستم حتا شبيه به آن چيزي كه در ذهنم بود، توصيف كنم. ببينيد. آن معمولي كه در ذهن شماست خلافش ميشود كسي كه ويژگي هاي خرق عادت داشته باشد و من منظورم اين مدل معمولي بودن نبود كه خلافش بشود هميني كه در خط بالا گفتم. قصدم طرح كردن ِ ادم هايي بود كه مدلشان خيلي زياد است، همه يتان ديديد و شايد حتا گاهي حسرتشان را خورده ايد. همين.