داستان یک پایان!

میگفتند در یکی از ان نقطه های کور دنیا پیرمردی زندگی میکرد.که زندگی میکرد.که میگفتند زندگی میکند.که میگفتند خوب زندگی میکند.که میگفتند یکی دو نفر٬اسکناس هایش را دیده اند که از پارو بالا میرفته است.برای همین هم میگفتند خوب زندگی میکرد.میگفتند درویش بود.میگفتند اتفاقا همه هم دیده اند که درویش بود.وقتی میپرسیدی چرا٬میگفتند چون ریش داشت.اتفاقا ریش های بلندی هم داشت.میگفتند درست است که تنها بود ولی خوب زندگی میکرد.خوب زندگی میکردِ آنها خلاصه میشد در این که خانه ی بزرگی داشت.همین!و تنها بودنش خلاصه میشد در تنها راه رفتنش فقط!...از اینها که بگذریم میگفتند همیشه حواسش را پرت میکرد به طرفی.میگفتند حتی بعضی وقت ها نیمه های شب هم گاهی شنیده بودند که مدام از خانه اش صدای پرت کردن حواسش می آمده است.و بعد صدای منبت کاری هایش روی چوب های خانه اش.میگفتند همیشه از خانه اش صدای منبت کاری و مشبک کاری می آمده است.میگفتند درست است که خانه اش حیاط بزرگی داشته است ولی این دلیل نمیشود که استخرش همیشه خالی بماند...کثیف بماند!میگفتند واردِ خانه اش که میشوی قبل از ازینکه ۴ ستون بلند و لامپ زنبوری آویزان و مجسمه ی شیرهای غرّنده توجهت را جلب کنند٬چشمت ناخودآگاه میرود سمت « بسم الله رحمن الرحیم» و طاووس کوچک و خاصی که سردر ِ در ِ بزرگ و چوبی خانه اش٬با رنگ سبز٬گچ بُری شده بود.این را هم اضافه میکردند که این تازه یک پنجم وصف الظاهری است که باید باشد. بعضی ها میگفتند داخل خانه اش خیلی بد است.بد است چون همه جا و هروقت که بخواهی برای دیدن خودت فقط کافیست سرت را بالا کنی حتی وقتی حالت از دیدن خودت هم به هم میخورد...مثل نوعی مجازات فی المثل!میگفتند حتما وسعش خیلی میرسیده که آن قبلتر ها از سنگهای سفید و شبه مرمر براقی برای کف خانه اش استفاده کرده است.میگفتند جای جای خانه اش چیزی شبیه محراب داشت ولی فرش نداشت.قشنگ بود ولی گرم نبود.پر بود ولی از یک چیز خاصی خالی بود...مثل نوعی حس یا امید فی المثل!میگفتند طبقه ی پایین خانه اش یک کتابخانه داشت به چه بزرگی که پر از کتاب های خوانده بود.درویش بود ولی سواد داشت.باسواد بود.باعرضه بود.کار خوب داشت.کتاب داشت.ریش بلند داشت.موی سفید داشت.همه چیز داشت ولی نگاهش دنبال یک چیز خیلی مهمی بود که انگار نداشت. همان چیز خیلی مهمی که تنهایش میکرد.که باعث میشد مدام حواسش را پرت کند گوشه ای و تلافیش را سر چوبهای بیچاره ای که در خانه اش جمع کرده بود در آورد.روی چوبها طوری طرح میزد که شکل اشکال هندسی شوند.بعد کارگر می اوَرد که چوب های شکل گرفته را بچسبانند به آینه ها...که قشنگتر بشود بُعدهای مختلف انسانیت را در آن ها دید...میگفتند این را پیر مرد میگفت..ولی این قصه ای بود که فقط خودش باور میکرد.که همه میفهمیدند چسباندن چوب بر آینه ها٬ آن هم به این شکل٬ هیچوقت به این نیت نیست...میگفتند چند روزی از بافتن قصه های ناشی گرانه اش نمیگذشت که رفتنش دیده شد.

بعد ها که میپرسیدی میگفتند پیرمرد دیوانه ی درویشی بود که چند نفر دیده بودند که پولش از پارو بالا میرفته است که انقدر حواسش را پرت کرد به این طرف و آن طرف٬وقتی خانه اش تمام شد٬از پسِ جمع کردن تکه های پرت شده ی حواسش که بر نیامد٬رفت...نپرسید کجا چون نمیدانیم...حالا این مدرسه که میبینید همان خانه است!

 

 

برچسب :سال سوم دبیرستان-توصیف مدرسه در قالب داستان!

احوال نامه!

صبح ها از خواب برميخيست،به ماگ مشكي رنگش سلام ميكرد،براي صندلي هاي ميز ناهارخوري در فنجان هاي مخصوصشان قهوه ميريخت،منتظر ميماند تا خوبِ خوب سرد شوند.سپس كيفش را برميداشت و در خانه اش را ميكوبيد به هم و ميرفت! ميگفتند او از آن آدمهاييست كه خوب بلدند چگونه بروند كه همه رد رفتنشان را آنقدر با نگاه دنبال كنند تا تمام شود! همين كه در ِ خانه به هم كوبيده ميشد،وسايل خانه اش شروع ميكردند به يواشكي حرف زدن...هميشه همين بود...همه منتظر بودند او برود تا شروع كنند به شلوغ كردن و يواشكي حرف زدن هاي مضحكشان!دوستش نداشتند...ميگفتند تنهاست،آدم نيست،آدم نيست كه تنهاست يا تنهاست كه آدم نيست.ميگفتند به همين دليل است كه شبها دير مي آيد و صبح ها زود ميرود...اما من نگاهش را ميديديم...خيلي وقت بود خشك مانده بود...براي همين صبح ها ميرفت خودش را گم ميكرد در خاكستري خيابان ها و شبها نمدار و غمناك برميگشت و شب كه مي آمد در را ميكوبيد،كيفش را ميگذاشت، فنجان هاي قهوه ي صندلي هاي ميزناهارخوري را ميشست و به ماگ مشكي رنگش شب به خير ميگفت و آماده ميشد تا باز هم فردا صبح شود!