از ساعت هفت صبح بيدار شده ام كه يك كار مهمي بكنم. مثلن درس بخوانم. نشان به آن نشان كه ساعت يازده و بيست دقيقه است و من بعد از خوردن يك صبحانه ي مفصل، رنگ زدن  به يك سري مجسمه ي سفيد و ديدن ِ يك فيلم ِ زبان اصلي بس مزخرف، هيچ كار ديگري نكرده ام. در اين چند ساعت هم مدام به اين فكر ميكنم كه به شدت به چند دوست نيازمندم كه بيايند با هم برويم يك جايي كه برف است، سرد است، و دماغ هايمان قرمز شود و هي سعي كنيم آتش روشن كنيم و نتوانيم و آشمان را فوت نكرده، هورت بكشيم و  نگران ِ اين نباشيم كه كناره هاي لبمان با اين قاشق هاي يك بار مصرف ِ فاجعه بار زخم ميشود و تا چند روز خنديدنمان همراه با درد است.  به چند عدد دوست كه به چيزي فراتر از اينكه در عكس هايشان چه ژستي بگيرند و چه تيپي بزنند و اينكه فقط چند ساعت مي توانند بيرون باشند، فكر كنند.  ولي متاسفانه، دوباره، من دلم «دوست» خواست و دور و برم را كه ديد زدم، هيچ كس را نديدم. اين همه هستند ها، ولي هيچكس نيست. دردناك ترين قسمتش هم دقيقن همينجاست:)