باید بروم...!

 

 

 

نمیدانم چرا٬ولی همیشه جایی در میان خیالم که با دنیا عوضش نمیکنم٬یا ایستاده ام یا در خیابان با کفشهایم قدم میزنم٬یا در چهار راه های شلوغ و پر ازدحام  قدم زنان به مردم فکر میکنم!مثل آدمک محبوسِ درونِ کره ی قرمز رنگ راهنمایی و رانندگی یک جا می ایستم و به دیگرانی که بی تفاوت از روبرو،کنار یا از پشتم حرکت میکنند عکس میگیرم و سر فرصت مینشینم و پیرامون شخصیت ها و تفکرهایشان برای خودم فلسفه می بافم!فلسفه هایی که منطقشان را فقط خودم میفهمم!

همیشه تا فرصت فکر کردن می یابم پشت پنجره ی اتاق یا هر جای دیگری که مشرف باشد به تمام خط کشی های عابران پیاده،می ایستم و خیره خیره تعدادشان را میشمارم!

امروز در حالی که در حال شب شدن است،با یک عدد کیف معماری در دست راست و یک عدد دیگر کوله ی سفید همراه با راه راه های سبز یشمی در دست چپ،سعی در شمردن خط های محوی دارم که روزانه میلیون ها نفر از رویش عبور میکنند و به تنها چیزی که فکر نمیکنند مسئله ی بودن یا نبودن همین خطکشی های محو یا غیر محو است!میگویم می شمارم چون از دوران کودکی با شمردن و دنیای اعداد،نامزد شده ایم.میگویم میشمارم چون همیشه تعداد غم و شادی ها را میشمارم و با هم مقایسه میکنم و پس از گرفتن میانگینی سر انگشتی،به خودم میگویم"هی،«من»جون، فرصت هست.عجله نکن"!میگویم میشمارم چون مقایسه یِ «خوبی را با آدامس،زیبایی را با آجر و غم را با خطکشی های سفید و محو خیابان دوست می دارم همی!»

به یاد دارم،آخرین باری که کنار خیابان ایستاده بودم و خط های منظم خیابان را میشماردم،بر میگشت به چندین ماه قبل که عصبانی از دلسوزی های به ظاهر بیرحمانه اش،سر چهار راهی ایستاده بودم و با فکر تیره ای که در سر داشتم خطکشی هارا مانند قدم هایم دوتا یکی میشماردم و جلو میرفتم تا هرچه سریعتر جامه ی عمل را بر همان فکر تیره ی مذکور،بپوشانم!عملی که فکر یک دختر مغرور با صورتی پر از جوش و دماغی گنده،پشت آن پنهان شده بود و به راحتی میتوان گفت که پشتش غیر از باد سخیف نوجوانی چیزی نبود،هیچ چیز!

هم آن شب بود که موضوع را با  جنس مذکر میانسالی که میدانم زیاد دوستم داشت،با عنوان"قسم میخورم،این تنها یک شوخی کوچکانه است" در میان گذاشتم.در اوان،با کمی مخالفت و سپس موافقتِ جنس مذکر میانسالی که میدانم زیاد دوستم می داشت،قائله میان ما دو نفر ختم شد با شروطی که چشم بسته مورد قبول من واقع شد!یک شوخی بود،قسم میخورم!

از آن شب به بعد بود که تصمیم گرفتیم غداهایش را بی مزه،رفتارهایش را دیوانه کننده و بچگانه و حرف هایش را مزخرف و دلسوزی هایش را نادیده بگیریم!غلط های کوچکش را بزرگ و همه گیر و خوبی ها و مهربانی های بی حدش را کوچک و وظیفه تلقی کنیم!

ناگفته نماند که همان جنس مذکر میانسال که میدانم دوستم می داشت،همان اول راه جا زد،واقعا هم جا زد،با بغض هم جا زد!

اما من...کارم سخت تر شد،کم کم مجبور شدم جای دو نفر مدام غر بزنم،و زدم،از همه چیز ایراد گرفتن هیچوقت و در هیچ کجا کار خوبی نبوده است اصلا و هیچوقت هم نخواهد بود اصلا.بی محبتی در حد زیاد تو را تنها میکند.او را تنها میکند.همه را تنها میکند!آنقدر که صدای شکستنش تمام اهالی یک محل را کر مادرزاد میکند!تمام این فکر ها را میکردم و باز هم ادامه میدادم تا به قولی بتوانم با این شوخی رقت انگیز او را تغییر دهم!این شد که در آخر...صدای شکستنش را شنیدم!آنقدر بلند بود که بعد از سالها، لحظه ای به خودم آمدم و بعد از دیدن درون سیاه و مثال قیرم،تصمیم گرفتم برای همیشه از این من لعنتی دور شوم!این خودم برایم ضرر داشت و فاصله تنها دوایش بود!به خودم که آمدم بر خودم لعنت فرستادم،ولی حیف که آنقدر دیر آمدم،که مهربانی ها و سکوتها و گوشه گیری هایش را ندیدم،یعنی دیدم ولی خواستم که نبینم و همه را بر حساب پیروزی خودم گذاشتم!در آن سالها که من مدام غر میزدم و او مدام تنها میشد و من مدام نمیدیدم و فکر میکردم شادم ، واقعیت این بود که نبودم،واقعا هم نبودم با بغض هم نبودم!

آنقدر سکوت کرد و شنید و شنید و هیچ نگفت که خانه ساکت شد،روز به روز تنهاتر و گوشه گیر تر تا اینکه وقتی تصمیم به جبران گرفتم هیچ اثری از او نبود...من ماندم و رد بوی عطری که مشامم را پر کرده بود و دری بسته و نامه ای خیس از اشک در دستان پدر،همان جنس مذکر میانسالی که دیگر حق نداشت دوستم داشته باشد،که با جوهر مشکی رویش نوشته شده بود"مرا ببخش که هیچوقت مادر خوبی نبودم...دخترکم!"

... اکنون با یک عدد کیف معماری در دست راست و یک عدد دیگر کوله ی مشکی در دست چپ،روی خطکشی های خیابان راه میروم،بدون اینکه ذره ای  از این توجهِ سر به هوا را جلب کنند و به لباس سرتاسر سیاهم پوزخند میزنم...هنوز هم قسم میخورم که این تنها یک شوخی کوچکانه بود مادرم...همین!

مرض مالیخولـــــیا...؟!

        

 

مدتیست که شب ها کار میکنم،روزها کار میکنم،شب و روز کار میکنم.بی انتظار بارانی مخملی یا سرسره بازی روی پاهای چوبی بابا لنگ دراز چوبی ام. فقط دوست دارم یک بار هم که شده در جواب پدر که هر از گاهی میپرسد«دخترم،تو خوشحالی؟»به جای لبخند مونالیزا گوشه ی لب و گفتن:«از من خوشحالتر تو دنیا وجود نداره»، بگویم «نه پدرم، خسته ام،خیلی خ س ت ه!»

غرض گله و شکایت از جامعه و مردم و بازار کارو بیکاری و اقتصادو تورم و غیره و تلک نیست و مسلماً وقت و قصد گفتن جمله ی فوقِ تکراری و مضحک «این مملکته ما داری؟» را هم به هیچ وجه من الوجوه ندارم!

گذشته از این اضافات وقت گیر،باید بگویم دلم برای  قبل تر ها که خیلی بهتر از الآن ها بود، نقطه شده است!همان قبل تر هایی که هم "خودم" برایم اهمیت داشت هم "من"م!از "من" که همیشه هست اگر بگذریم،مدتیست این "خودم" دوست داشتنی ام را هر چه صدا میزنم،نمی آید!نمیدانم قضیه از یوسف آب میخورد یا کنعان یا غم خوردن و نخوردن "من" از نبودن "خودم"!

قبل تر ها در چادری که در حیاط خانه بنا کرده ام،اگر جانوری درنده و اژدهاصفت  به سراغم می آمد،آنقدر بیرون چادر منتظر می ایستادم تا خودش با پای خودش بیرون رود،بدون جنگ و خونریزی!و شاید با هم رفیق فاب هم میشدیم بعدها! قبل تر ها با همه چیز،از همه چیز حرف برای گفتن، پشت دندان هایم داشتم!حاضر بودم تمام زندگی اندکم را بدهم ولی یک لحظه گفتگو با کفش های عزیزم را هنگام پیاده روی، روی برگهای زرد و همیشه نم زده ی خیابان،پیاده روهای تنگ و گشاد که جان میداد برای زوج های عاشق پیشه و پل های وهم انگیز،از کف ندهم!

همان قبل تر هایی که همه چیز برایم طعم بازی«گرگم به هوا» داشت.تا خاطرم هست هرچیزی را که سعی در چارچنگولی یا چهار چنگولی یا چاهار چنگولی،نگه داشتنش می کردم،میدوید.آنقدر تند که دستم حتی به گوشه ای از آن هم برخورد نمیکرد،بعد بلندترین نقطه را پیدا میکرد،آن بالا می ایستاد و با زهرخندی متعفن به من و سادگیم میخندید.در آخر شاید هم با بدبختی به دست می آمد ولی اگر می آمد،میماند!تا جایی که من نبودم و او بود!با این حال باز هم برایم مثل یک بازی،هیجان انگیز بود!آن موقع ها حتی تصور اینکه یک نفر ناراحت باشد،برایم به دشواری حفظ کردن درس جغرافی دوم دبیرستان بود!گذشته ها به عنوان با انرژی ترین فرد دنیا مشهور بودم واز دنیای رنگارنگم قسمتی هر چند اندک،نصیب دیگران میشد!در کل آن موقع ها خوشحالیم واقعی بود!

ولی حالا در چادری که در حیاط خانه بنا کرده ام،اگر جانوری درنده به سراغم بیاید،وارد جنگ تن به تن میشوم و گاهی هم اجباراً از سلاح سرد کمک میگیرم!مثل قاتل های زنجیره ای و بلفطره ای که به خودشان هم رحم نمیکنند! حالا روز به روز "من"م گنده تر،"خودم"بچه تر،دنیایم سیاه سفید تر و کارم بیشتر میشود!حالا از آن دنیای رنگارنگ پر زرق و برق شش ماه قبل،اتاقی مانده خالی، با درو دیوار های سفید و ترک خورده که هر لحظه تعداد ترک های دیلاق و بی سر وتهش زیادتر میشود.حالا با هر کسی که برخورد میکنم بنا را میگذارم روی دروغ گفتن و خیانت کردنش!تقصیر من هم نیست،تقصیر عزیزیست که آنقدر نخواست دلیل غمگین بودنش را بدانم که ناخوداگاه غمگینی خودم هم بی دلیل شد!حالا هر چیزی را که سعی میکنم چار چنگولی یا چهار چنگولی یا چاهار چنگولی به دست آورم،راحت به دست می آید راحت هم از دست میرود!خودش میرود غمِ بی صاحبش میماند برای بدبختی چون من! احساس میکنم"خودم"م مانند زباله ای مچاله و لهیده که با هدف پرتاب شدن به سطل زباله در سمت راست،به گوشه ی سمت چپ اتاق کزیده است و روزها را می شمارد، دچار نوعی مالیخولیا شده است که نوعش نادر است و غیر قابل پیش بینی! انقدر با او(خودم) غریبه شده ام که یادم رفته است که چه چیز هایی باعث ناراحتی و شادی او میشود!نمیدانم چه زمانی نیاز به دو گوش برای شنیدن غ م هایش،و چه زمانی نیاز به یک دهان برای نصیحت کردنش دارد!نمیدانم چه غذایی را دوست دارد یا بلعکس!نمیدانم او نسبت به من حسودی میکند یا من نسبت به او.نمیدانم و نمیتوانم دلیل غم و گوشه گیری اش را بپرسم،بپرسم هم آنقدر غریبه ام که جوابم را نمیدهد!نمیدانم...فقط میدانم هر چه هست این مالیخولیای بی پدر و مادر بدجوری امان من و خودم و همه را بریده است...بد!

 

 

برچسب~چون صاعقه در کوره ی بی صبری ام امروز...از صبح که برخاسته ام ابریم امروز!