مي شد يك دختر جوان با موهاي هميشه باز باشم از ديار فرانسه. كه غروب آفتاب را با اشكي كه در چشمم دارم نگاه كنم و چشم هايم با آدم ها از عشق حرف بزند نه از بي اعتمادي. مي شد كه درگير يك عشق گرم با بوسه هاي فرانسوي و نتيجه دار، مي بودم. مي شد هر وقت دلم گرفت در خيابان هاي احتمالن خيس آنجا راه بروم و از بوسه هاي بدون ترس مردم لبخند بزنم و سرم را بيندازم پايين و صورتم گل بيندازد. مي شد در كمد لباس هايم به جاي اين همه شلوار، دامن هاي بلند و كوتاه و رنگارنگ داشته باشم و هر روز يك گل بزنم به موهايم و فكر نكنم اين كارها لوس بازي و بچه بازيست و از من گذشته است. مي شد كه نگران درس هايم نباشم، مي شد كه نگران سرطان و مرطان و اين چيز ها نباشم، مي شد كه آدم ها به جاي اينكه انقدر نگران بد شدنِ حال خوبشان باشند، مي فهميدند كه يك وقت هايي هم براي بدست آوردن حال خوب، بايد گريه كرد، بايد غمگين بود. بايد خيلي غمگين بود. ميشد در جايي باشم كه معلوم بودن ِ مو، نشانه ي بي حجابي و بد حجابي و بي ايماني و بي خدايي و اين جور قضاوت هاي مسخره  نباشد. مي شد. نمي شد؟

مي شد يك خواننده باشم. يك خواننده كه با تحرير هايي كه به صدايم مي دهم غمم را براي يك جماعتي شرح بدهم. مي شد يك گروهي باشند كه دلشان بخواهد با من عكس بگيرند. مي شد كه در تنهايي آدم ها شريك باشم و صدايي باشم كه وقتي يكي رهايشان ميكند يا يكي را رها مي كنند يا عزيزي را از دست مي دهند  به صدايم گوش دهند و احساس رضايت كنند از بودنم. مي شد، نمي شد؟

حتمن نمي شد كه من همين هستم. دختري با موهاي مشكي نيمه باز كه صبح به صبح  با زمزمه اي غمگين، در ِكمد لباس هايم را باز ميكنم و يك شلوار انتخاب ميكنم و مي روم كه نگراني ام را شروع كنم...