یادش ب خير : (
برچسب: الان مزه ی پفک نمکی گرفته وقتی ب جای شکر٬ نمک ریختم توش: (
برچسب: الان مزه ی پفک نمکی گرفته وقتی ب جای شکر٬ نمک ریختم توش: (
برای صد و سومین بارَم که این فیلمو ببینم خیلی راحت میتونم بگم فوق العاده ست: )
بدترین چیز جنگ نیست. جنگ خیلی هم خوب است. درست است ک صلح بهتر است. ولی جنگ هم به نوبه ی خودش چیز هایی برای آدم میاورد که هر کسی برای ادم نمی اورد. جنگ هم حتمن نباید با شمشیر و سلاح سرد و هلی کوپتر های جی فُلان و تانک و توپ باشد. همینکه برای یک لحظه هم که شده فکر کنی طرف مقابل٬ دشمن است برای رها کردن کافی است. جنگ حتمن نباید جنگ باشد تا مجروح داشته باشد. همینکه تو انقدر به کسی نگاه کنی تا مجبور شود نگاهش را بدزدد یعنی اعلان جنگ. یعنی من با تو نیستم. با تو و تمام نامه ها چاپ شده و چاپ نشده ات کاری ندارم. یعنی تو نبایدی. یعنی تو نشدنی. یعنی تو نتوانستنی. یعنی با تو دنیا «خوب نیست» میشود. یعنی تو بمب اشک اوری. یعنی تو از بمب اشک اور هم بدتری.حداقل قضیه این است ک بمب اشک اور ماهیت خودش را دارد. ولی تو ماهیت خودت را هم نداری. بدترین چیز جنگ نیست. نفهمیدن یا خود را ب نفهمی زدن خیلی بدتر است. خیلی بدتر از حس فرو کردن پا٬ درون دمپایی های خیس توالت. نفهمیدن و مدام محکوم کردن این و ان خیلی بدتر از تمام حس های از دست دادن روی زمین است. بدتر از حس تنهایی ک در انتهای «زیر قول زدن» آدم بزرگ ها٬ در نطفه خفه میشود.
*
هوا سرد است. هوا وقتی ک زمستان میشود خیلی سرد است. «ها» کردن هم جایی را گرم نمیکند. مشکل با شوفاژ و فن کوئل و بخاری هم حل نمیشود. دل ها سرد است. از چشم ها برف می بارد. و این تقصیر آدم هاست. تقصیر پسر بچه هاییست ک در مدرسه ب دوست اتیسمی شان تجاوز میکنند. تقصیر تمام مادرپدر های دنیاست ک حواسشان به این بی معرفت بار امدن بچه هایشان نیست. تقصیر تمام ادم هاییست ک خودشان را دوست ندارند. تقصیر تمام دوستت دارم هاییست ک توی گوشه و کنار خیابان ریخته است بر روی زمین و بعضی هایشان را هم میشود درون سطل های اشغال پیدا کرد. تقصیر تمام مرد هاییست ک ظاهر قضیه را خوب بلدند حفظ کنند. ادای مرد بودن را خوب بلدند در اورند. تقصیر تمام زن هاییست ک وقتی مردی نگاه هرزه اش را می اندازد روی مچ پایشان دگمه ی شلوارشان را باز میکنند. تقصیر دختر هاییست که فکر میکنند بیرون خانه و روی تخت با این و ان٬ حلوا خیرات میکنند. تقصیر مردمی است ک تمام فکر و ذکر و انرژی شان را گذاشته اند روی جنسیت هایشان.
*
من حالم خوب نیست. تلخم. از دیدن پسری ک هفت ساله است و از بیماری اُتیسم رنج می برد و مادر پدر عاقلی ندارد و در مدرسه ی دولتی مورد تجاوز بچه های بزرگ تر قرار میگیرد چند روز است ک حالم خش دار است. از اینکه می ترسد از دستی که به سمتش میرود. از اینکه میترسد از گفتن. از اینکه بلد نیست از خودش و حریمش دفاع کند. از اینکه سه ماهی میشود ک افسرده است و با احدی حرف نمیزند. از اینکه انقدر باهوش است ولی حوصله ندارد. حالم خوب نیست. حالم هیچ خوب نیست. شما هم لطف کنید انقدر نیایید این طرف و ان طرف و بگویید بد شده ای. بله. بد شده ام. بد شده ام و اصلن هیچکس برایم مهم نیست. شما بروید کلاه خودتان را بچسبید ک دیر یا زود طوفانی در راه است...
پرده ي اتاقم در دستم مچاله ميشود. من در خانه مي دوم و خانه هي طولاني تر ميشود و هي ديوار هاي جديد سرراهم قرار ميگيرند. من در خانه ميدوم هي برخورد ميكنم ب ديوار هاي خيلي سفيد. من ميدوم و ب پشت سرم نگاه ميكنم ك سريعتر بدوم. من سريعتر ميدوم و تو هم سريع تر ميدوي. انقدر سريع ك پيرهن نازكم را از پشت چنگ ميزني و از جاي انگشتانت بر روي كمرم، خون مي آيد و بعد تو فرياد ميزني و در حين فرياد هايت اشك ميريزي...انقدر سريع ميدوم و زمين را از اشكهايم خيس ميكنم ك ليز ميخورم. روي اشكهاي شورمان ليز ميخورم و تو بلند تر از هر زمان ديگري قدم بر مي داري. و من مي ترسم... از لباس سرتاسر سياهت، از قدم هاي بلندت و از كفش هايت. از فرياد گوشخراشت. بلند ميشوم و با سرعت هرچه تمام تر مي دوم كه دستت بهم نرسد. ك دستت بهم نخورد. جاي انگشتانت روي كمرم ميسوزد. در را ميبندم و تو از پشت، انقدر محكم ب در مي كوبي ك من تكان ميخورم و حس ميكنم ديوار ها ب سمتم حركت ميكنند و چشم هايم سياهي ميرود. انقدر محكم ب در مي كوبي ك اشك هاي من رودخانه ميشوند. ميروم بالا ي پله ها ك از پشت شيشه ي بالاي در، قيافه ات را ببينم. نمي بينم. فقط ميدانم كه مردي. فقط ميدانم دو شب است ك صورت و موهايت خيس است. نه لباس هاي سياهت آشناست، نه قد بلندت، نه كفشهايت، نه صداي فريادهايت. فقط ميدانم ك مردي و هيچ چيزت برايم آشنا نيست. فقط ميدانم مردي و نمي توانم ب هيچ كدام از مرد هاي زندگي ام نسبتت دهم و مي توانم ب حتم بگويم ك يك بار هم در زندگي ام نديدمت. فقط مي دانم وقت هايي سر و كله ات پيدا ميشود ك كسي براي آرام كردنم نيست. فقط ميدانم وقت هايي مي آيي ك تنهايي با من عجين است. فقط ميدانم وقت هايي مي آيي ك از خواب بلند ك ميشوم زانو هايم را بغل كنم و مثل كودكي هايم گوشه ي تختم كز كنم و آرام هق هق كنم.. فقط ميدانم صداي هق هقم را كسي نمي شنود. فقط ميدانم دلم ميخواهد براي يكي حرف بزنم و وقتي از من ميپرسد خوبم يا نه بگويم نه و بعد، از ادامه ي خواب هايم برايش بگويم و او آرامم كند و بگويـد "هيـــس، نترس...خواب بوده."
مثلن پیش خودم فکر میکنم درسم ک تمام شد میروم قاره کشف میکنم. هی تند و تند چمدان می بندم و اوقاتم را خوب سپری میکنم و خانه ام را پر میکنم از عکس های لبخند و کلی خوشبخت میشوم.
مثلن پیش خودم میگویم درسم ک تمام شد میروم شنا یاد میگیرم. بله. شنا. خب شاید ب نظر مسخره بیاید ولی راستش را بخواهید این برای منی ک از آب ب شکل نگران کننده و وسواس گونه ای بدم می آید زیادی عجیب است.
مثلن پیش خودم فکر میکنم ک درسم ک تمام شد عاشق میشوم و هر روز میرویم یک جاهایی ک فقط خودمان می شناسیم و هر روز بیشتر از دیروز آلو و تمشک میخوریم و لبهایمان را قرمز میکنیم.
مثلن پیش خودم فکر میکنم درسم ک تمام شد میروم کویر٬ چند روزی با سمندرها شن بازی میکنم و یکم ک خالی شدم از هیجانات درونی٬ برمیگردم و میشوم دختر خوب بابا ک ماشینش را می برد کارواش.
مثلن پیش خودم فکر میکنم درسم ک تمام شد میروم مدرسه ی آوازی ک در لواسانات دایر است. میروم و با این صدای خیلی خل خلی ام برای یک عده بدصدا تر از خودم میخوانم و آتش روشن میکنم و مشهور میشوم و بعد خودم را ب در و دیوار میزنم ک در خیابان کسی صدایم نکند و بگذارند راحت زندگی ام را بکنم.
مثلن پیش خودم فکر میکنم درسم ک تمام شد تمام فیلم های دنیا را مینشینم نگاه میکنم و لواشک ها را سر میدهم زیر دندان هایم و بعد پفک نمکی میخورم و بعد تر از آن٬ انگشت هایم را لیس میزنم.
مثلن پیش خودم فکر میکنم درسم ک تمام شد مینیشینم کتاب میخوانم. تمام وقتم را کجکی لم میدهم روی مبلم و می نشینم کتاب میخوانم. هر کتابی ک در دنیا هست.هر کتابی!
مثلن پیش خودم فکر میکنم خیلی کار ها منتظر من هستند ک انجامشان بدهم وقتی درسم تمام شد. و اتفاقن اینکه مثلن پیش خودم فکر میکنم انقدر این درس خواندن لعنتی طول میکشد ک همه ی این کار ها یادم میرود و بعد از چند سال٬ من هم میشوم یک نسخه از روی همه.یا یک همه از روی یک نسخه و می نشینم اینجا برایتان چرت و پرت می نویسم مثل الان. خب البته چندان فرقی هم نمیکند وقتی این همه مدت از زندگی ام میگذرد و هنوز یک عالمه آرزو و خیال در من قل قل میکند٬ بگذارید چرت و پرت بنویسم.
برف می بارد. دانه دانه. از ان برف هایی ک وقتی می بارد باید در خیابان های لس انجلس باشی. از ان برف هایی ک باید ببارد وقت هایی ک از درون گرمی. از ان هایی ک نیازی ب دو چتر ندارد. از ان هایی ک باید یکی باشد تا ارام در جااغوشی اش گرمت کند. از انهایی ک انگار تمام مردم٬ خیابان های خیس شهر را خالی کرده اند برای شما. از ان هایی ک چندین و چندتا از این چراغ سیاه های بلند ک من خیلی دوست دارم کاشته اند در حاشیه ی خیابان. دوربین از یک دانه ی برف شروع کند و برسد ب شما و بیننده٬ چیپس و ماست را با یک چیز دیگر قورت بدهد و این قسمت فیلم را هی بزند جلو.
قرار شده بود سه نفری بلند شویم هلک و هلک فردا راه بیفتیم برویم یک جایی. از دو هفته پیش.من فقط اعلام کرده بودم و مورد تایید واقع شده بود. میخواهم بگویم اول مورد تایید دو نفر دیگر واقع شده بود٬ بعد من گفته بودم «اوکی». حالا امروز از صبح با خانه در بحث هستم ک « من فردا با شما نمیتوانم بیایم. چرا؟ چون ب دو نفر قول داده ام ک بلند شویم هلک و هلک فردا راه بیفتیم برویم جایی». خانه فرموده بود ک« خب بگو یک کار مهمی هست ک نمیتوانم همراهیتان کنم». و من گفته بودم ک «نمیشود. زشت است. من هیچوقت قولی ک خودم داده ام را زیر پاهای خودم له نمیکنم». و خانه گفته بود «حالا ک اینطور است ب درک. خودمان میرویم. تو هم برو با دوستهایت.» بعد همینطور نشسته بودم خیره ب سقف ک ریشه ی خوش بینی من در کجای خانه دوانده شده ک انقدر محکم است و از بین هم نمیرود لامصب. ک همه ش فکر میکنم ادمها حرفهایشان را یادشان می ماند. همان موقع یکی از ان دو نفر زنگ زد ک «ببخشید. برای فردا یک کار مهمی پیش امده و با عرض پوزش نمیتوانم شما را همراهی کنم» با کلی چشمک و این ها. و من گفته بودم « انقدر مهم است؟» و او اضافه کرده بود ک «لابد». و من با لبخند گفته بودم «اوکی.» مسخره نیست اگر بگویم تلفن همراهم را دستم گرفته بودم و مثل توی فیلم ها تا ده میشماردم تا تلفنم زنگ بخورد؟ اگر نیست خب باید بگویم تلفن همراهم را دستم گرفته بودم و مثل توی فیلم ها تا ده میشماردم تا تلفنم زنگ بخورد. ب همین اندازه لوس. با شماره ی هشت من پیامکی فرستاده شد مبنی بر اینکه« اون یکی ک نمیاد. مام کجا بلن شیم را بیفتیم مث خواهرای سیندرلا؟ » و من گفته بودم «اوکی». حالا نشسته ام خیره ب اینجا پرتقال پرپر میکنم و ب خانه فکر میکنم.
چیزهایی هست ک نمی دانی. خیلی چیزها.