چه كنم با دل خويش؟

آه، آه از دل من

كه از او نيست به جز خون جگر حاصل من

زانكه هردم فِكَنَد جان مرا در تشويش

چه كنم با دل خويش؟


چه دل مسكيني!

كه غمين مي شود اندر غم هر غمگيني

هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ي ميش

چه كنم با دل خويش؟


در دلم هست هوس

كه رسد در همه احوال به دردِ همه كس

چه اميري متمول چه فقيري درويش

چه كنم با دل خويش؟


طفل عرياني ديد

چشم گرياني و احوال پريشاني ديد

شد چنان سخت پريشان كه مرا ساخت پريش

چه كنم با دل خويش؟


ديده گرديد فقير

بهر نان گرسنه آنگونه كه از جان شد سير


چه كنم؟ دل نگذارد كه بَرَم حمله بدو

زارم از دست عدو

بس كه محتاط به بار آمده و دور انديش

چه كنم با دل خويش؟


گر در افتم با مار

نيست راضي دل من تا كشد از مار دمار

ليك راضي است كه از او بخورم صدها نيش

چه كنم با دل خويش؟


دارد اين دل اصرار

كه من امروز شوم بهر جهاني غمخوار

همه جا در همه وقت و همه را در همه كيش

چه كنم با دل خويش؟


از براي همه كس دل بيرحم در اين دوره بكار آيد و بس

نرود با دل پرعاطفه كاري از پيش

چه كنم با دل خويش؟



: حالت


بالاخره زمان من را هم در خودش حل ميكند

من يك آدم ساده لوح هستم. كه هميشه فكر ميكنم همه چيز خوب مي شود. كه هميشه فكر ميكنم بالاخره يك اتفاقي مي افتد و همه چيز خوب ميشود. كه هميشه فكر ميكنم دقيقن تمام وقت هايي كه در خواب با كابوسهايم دست و پنجه نرم ميكنم خدا در حال دست كشيدن روي اوضاع است. كه زمان همه چيز را مثل شكر در چاي، در خودش حل مي كند. كه يك روز مي رسد كه در حالي كه در خيابان راه ميروم و گلويم را صاف ميكنم، يكهو همه چيز خوب ميشود و من لبخند مي زنم. من يك آدم ساده لوح هستم كه فكر مي كنم او مرا انقدر دوست دارد كه به فيل ها كولي بدهد. مثل داستان ها، مثل تمام افسانه هاي دنيا. انقدر دوستم دارد كه كار هاي خارق العاده انجام بدهد و اخم نكند. كه فكر ميكنم اين اخم هايش يك روز بالاخره تمام ميشود و روزهاي افتابي باز هم بر ميگردد. روزهايي كه قرار است در كوه هاي آلپ سپري شود با يك مشت گاو و گوسفند و يك كلبه ي كوچك رويايي يحتمل! من يك آدم ساده لوح هستم كه هنوز هم منتظر هستم. كه لبخندم را از ديگران  دريغ ميكنم به خاطر تعهد يا هر كوفت ديگري كه در خودم حس ميكنم و دلم خوش است به يك مشت اخم! من يك آدم خيلي ساده لوح هستم كه اخم هيچكس را تحمل نمي كنم و به او كه ميرسد الكي و خيلي بيخودي فكر ميكنم اخم ها هم گاهي دوست داشتني مي شوند. من يك آدم ساده لوح هستم كه مدام خودم را گول ميزنم. من يك آدم ساده لوح هستم كه تنها چيز ترسناكي كه در زندگي ام ميتوانست وجود داشته باشد، سرم امده است و شانه بالا مي اندازم. من يك آدم كاملن ساده لوح و  عصباني هستم كه دلم زار زدن در بغل هر كسي را ميخواهد به غير از او! من يك آدم ساده لوح هستم كه مي دانم در نهايت بايد تمام شوم...


برچسب: پسورد سومين ايميلم - e.pianist-   را هم خيلي شيك، امروز صبح يادم رفت. مي دانم كه توقع معذرت خواهي مي رود در اين بند و بساط هاي وبلاگي اينجور وقت ها،  ولي متاسفانه نمي توانم بابت حواس بسيار پرتم از كسي عذر بخواهم. در عوض شما لطف مي كنيد اگر بنده را به خاطر تندي هاي اخيرم ببخشيد: )


قول ميدهم پسورد اين يكي را يك جايي بنويسم ; )

آن ته ته هاي شب، تنها چيزي كه چك ميشود  : jan.angosht@yahoo.com


:(


دوس داشتم اوضا يكم بهتر از اين بود، دوس داشتم ميشد فهميد چ اتفاقي در حال افتادنه.

 دوس داشتم اوضا خيلي بهتر از اين بود. دوس داشتم اصن از اول شرو ميشد. 

از اول اول كه همه چي داغونه و يهو خوب ميشه.

 دوس داشتم الان انقد همه چي داغون بود كه ميشد به يه روز خوب فك كرد!

بدبختي اينه كه اينم نيس!


آفتاب ابدي ذهن هاي پاك

كلمنتاين: كاش مي موندي!

جوئل: منم دوس داشتم ميموندم... من رفتم بيرون از در رفتم بيرون، اي كاش ميموندم!

كلمنتاين: من چيزي گفتم؟

جوئل: اره، گفتي خب برو، با يه لحن خيلي خاص...

كلمنتاين: خب،ببخشيد!جوئل، اگه برگردي چي؟

جوئل: من رفتم بيرون، ديگه هيچ خاطره اي نمونده!

كلمنتاين: لااقل برگرد و خداحافظي كن، تظاهر ميكنيم داشتيم!

آفتاب ابدي ذهن هاي پاك

جوئل: ميشه يكي ب من بگه كه چه اتفاقي براي كلمنت داره ميفته؟

- راستش اطلاعات ما خيلي محرمانه ست ، فقط ميتونيم بهتون بگيم خانوم كلمنتاين خوشحال نبود و ميخواست كه فراموش كنه! همين



چشم هايم كه هيچ،

پاهايم را هم اگر بگيري

اي روزگار، تو را زندگي خواهم كرد!


براي تويي كه خودت ميداني:)


تويي كه نيستي، تويي كه در حال حاضر جزو داشته هاي من نيستي، تويي كه مدام در فكر من با يقه هاي بالا زده ي اوركت، راه مي روي و سيگار ميكشي و لبخند ميزني، تويي كه به سياهي موهايم شهادت مي دهي، تويي كه نيستي ولي داغي نفس هايت به داغي نفس هايم قسم ميخورد، و دل من برايت  انقدر تنگ شده است ؛ فقط دلم ميخواهد يك چيزي را خيلي خوب بفهمي ، اينجا، در بين درخت ها، به شدت به خوب بودن حال تو، نيــــــــــــــــــاز هست... به شدت به دوست داشتن تو نياز هست. دوستم داشته باش. بدون در نظر گرفتن يك اقيانوس و نصفي قاره، دوستم داشته باش، با همان لبخند پررنگ و سوراخ خودت، فقط من را دوست داشته باش! - چشمك - 

مرد هاي اين دوره، بايد بروند گم شوند

نامردي هيچ خوب نيست. حتا اگر خيلي چيزها در ميان نباشد، نامردي توي ذهن آدم ها مي ماند. حتا اگر باز هم لبخندي زده شود. حتا اگر باز هم نوازشي مطرح شود، باز هم نميشود درستش كرد. چيزهاي خرابي كه در ذهن آدم ها ساخته ميشود را نميشود به اين راحتي ها درست كرد. نمي شود. 

هيچ ربطي هم به اتفاقي كه قرار است يك ماه و نيم ديگر بيفتد، ندارد

خب. خيلي رك بخواهم بگويم، دنيايم در حال حاضر تنگ است. ده هزار نفر هستند كه دلم برايشان تنگ شده است. نميتوانم از كالبد خودم بيرون بيايم. به آينده ي شغلي و احساسي  خودم هيچ اعتمادي ندارم. احساس ميكنم قرار نيست هيچوقت به چيز هايي كه ميخواهم برسم. چيزهايي كه ميخواهم هم خيال ندارند به من برسند. با يك سري آدمي كه آدم نيستند به مشكل خورده ام.با يك سري بي منطقي محض. با يك سري كوته فكري مطلق. به يك سري آدمي كه راحت به خودشان اجازه ميدهند قضاوت كنند. به موهاي به هم ريخته ي من  كه از مقنعه و روسري بيرون مي ايد، نگاه بد داشته باشند و در عين حال زن باشند!! من شك كرده ام. به آدم ها. به خودم. به اعتمادم. به موسيقي. به خواندن. به نوشتن. به زندگي. به دوست داشتن... خيلي رك بخواهم بگويم، دنيايم در حال حاضر تنگ است. خيلي تنگ.

آفتاب ابدي يك ذهن پاك

كلمنتاين: من به زودي ميرم.

جوئل : ميدونم.

كلمنتاين: خب چيكار كنيم؟

جو‍ ئل : ازش لذت مي بريم.