داستانِ بغل‌های فرودگاهی

شبی که توی فرودگاه همه‌ی دوست‌داشتنی‌هایش را با چشمهای اشک‌‌ناک بغل میکرد و به این فکر میکرد که این آخرین بار است شبِ تنگ و طولانی و ... بی‌نهایت غمگینی بود. مثل یک جور مرگِ آگاهانه. که میدانست اگر فردا دلش تنگ شد،اگر فردا  دلش خیلی تنگ شد، دیگر دستش به هیچ کجا بند نیست و حالا باید تا فرصت هست، بچسبد و سخت اشک بریزد برای شروع روزهای بی بغل..

 

نیازمندی‌ها

بگو ببینم پیتر، هیچوقت شده بخاطر من شبها، شادی و هیجانت را کنار بگذاری، زانوی غم بغل بگیری، فکر کنی که تمامِ رویاهایت در من است و از نداشتنم سخــــت اندوهناک شوی؟

من امشب دلم میخواهد همینقدر شدید، همینقدر تاریک، همینقدر عذاب آور، دوستم داشته باشی. من امشب به این مدل دوست داشتنت احتیاج دارم..لطفن پیترپَن. لطفن رفیق.

بهترست طوری باشی که دلم بخواهدت در خواب و رویا

خواستم بگویم کاش خوابِ روزهای قدیمی را ببینی..که خیلی خوب بود. که کف دستهایمان عرق میکرد. که قلبهایمان تند میزد و مطمئن بودیم که دنیا به دو قسمت تقسیم شده: دیگران، تو.

ولی چیزی نگفتم. پتو را کشیدم بالاتر. آبشارِ دماغم را هم. و چشمهایم را بستم.

 

اینطوری خلاصه

در نُتِ گوشی من پر است از لحظه‌های یکهویی و ریزی که معمولن میبینم که کسی برایشان بلند نمیشود، نمی‌ایستد، کلاه از سر برنمیدارد در صورتی که مهمترین حالات تغییر چهره‌ی زندگی‌اند.

خب، میخواهم بگویم که تصور کنید با آدمی تلفنی حرف میزنید که با هیجان هرچه تمامتر در آنطرف خط بالا و پایین میپَرَد تا فلان حرف فلانی و بیساری را برایتان همانطور که خودش دیده، با آب و تاب تعریف کند. خب آن آدمِ مذکور هرچقدر هم که تلاشش را بکند باز هم شما تصور خودتان را باتوجه به شنیدنِ یک صدا میکنید که با واقعیت تومنی زیاد(!)، فاصله دارد. خب چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا شنیدنِ صِرفِ صدا، کافیست برای استناد؟ کافیست برای فعلی به عظمتِ "درک کردن"؟. البته که نه. تا زمانی که شما صدا را همراه با چاشنیِ تغییرِ چهره‌ی مخاطبتان اعم از چگونگی حالت گره خوردن ابرو‌ها یا کج کردنِ دهان نبینید، نمیتوانید دقیقن آن موقعیت را درک کنید. 

زندگی هم همینطور است. اتفاق‌های مطرح و قابل بحث مثلِ همان صدا عناصر اصلی زندگی هستند و خوشی‌ها و لحظات کوچک مثالِ تغییرِ حالتهای چهره‌ و تکان دادن دورانی دستها هستند که چاشنی هستند و با تمام ریز بودنشان، زندگی تمام طعمش را مدیونِ همین چاشنی‌هاست..

مثلن در یکی از نُت‌ها ک نمیدانم مربوط به کدام تاریخ قمری یا شمسی است، بعد از بیست و هشت عدد نقطه، نوشته ام: از بدیهای تنهایی، لوس بازی‌هایی نیست که در صببخیر عزیزم و شببخیر قشنگم خلاصه شود، تنها بدیِ تنهایی اینست که یک خبر خیــــــلی خوب داشته باشی ولی کسی نباشد که برایش تعریف کنی!

همیشه‌ی خدا با جمله یا فعلِ شریک شدنِ غم مشکلات شخصیتی داشتم و برایم معنا و مفهومش گنگ بود و این گاردم نسبت به این جمله، عمل و یا خطرناکترش، طرز تفکر، در جمله‌ی بالا مشهود است. 

همین. دیگر بعد از دو سال، حرفِ خاصی ندارم. 

 

 

حداقل نارنگی که میتوانیم باشیم

به نظر من، اینکه نارنگی انقدر محبوبِ دلهاست و به‌طور قطع کسی در دنیا وجود ندارد که نارنگی دوست نداشته باشد و اگر هم پیدا شود، صد در صد ازین هنری‌های تازه به دوران رسیده‌ی روشن فکر است که فکر میکند تفاوت داشتن با آدمها به این چیزهاست، فقط برمیگردد به اینکه نارنگی کارش را خوب بلد است. که نارنگی با تمام قوا یک نارنگیست.

همین میشود که انقدر جایگاهش محکم و قدمهایش سِفت است. انقدری سِفت که در تمام این سالها، هیچ پرتقال و نارگیلی، نارنگی نشد و نارنگی هنوز هم زودترین میوه‌ایست که در ظرف میوه، تبدیل به پوستِ نارنگی میشود و لقبِ "زودترین میوه‌ی سال" را اختصاص میدهد ب خودِ گرانقدر و خوش بویش. از بس که در کارش جدی و نامبر وان است این بزرگوار!

بعله!

سه شنبه ی کسل کننده

تقریبن کلاسم در دانشگاه تمام است. اینکه میگویم تقریبن به خاطر این است که یک کلاس دو ساعته ی دیگر دارم که در در همین لحطظه در حال برگزاری است. ولی استاد حضور غیاب نمیکند. من هم نمیروم. خب چرا باید بروم سر کلاسی که استاد باسوادش به این درجه از عرفان رسیده که دانشجو باید بتواند انتخاب کند. که برود یا نرود. بماند یا نماند. نه که به خاطر ترس از حذف شدن، پیر خودش را در بیاورد، در ترافیک طاقت فرسای خیابان درازی که پر از چراغ قرمز است بماند، بعد با تاخیر برسد، بعد سر کلاس همه ی حواسش پیش آَشفتگی جذاب موهای فلانی و مسیر برگشت و تاریکی و ساختمان های نیمه کاره و فلان باشد، بعد دو تا بزند تو سر بغل دستی یا بلعکس، بعد بغل دستی به این جمله که « کاش جواب بدی را با خوبی بدیم..» و دو نقطه ی آخرش، اعتقادی نداشته باشد و بخواهد هر طوری که عشقش کشید جواب بدی را بدهد، بعد نظم کلاس را هم به بریزد و آخرسر هم بلند شود با هزاران هزار سرکوب و ناامیدی از کلاس خارج شود به سمت خانه با این حس که به درد هیچ کاری نمی خورد. حتا درس خواندن که دیگر خیلی ساده است. 

استادها - همه ی آدم ها- دلشان میخواهد متفاوت باشند. از این هایی باشند که پس فردا دانشجوهایشان چیزی در حد و حدود پروفسور حسابی از آن ها یاد کنند و دلشان تنگ شود و بگویند فلان چیز را از استادشان یاد گرفته اند، یا چیزهای کسل کننده ای از این قبیل. ولی اغلب نمی توانند. اغلب طوری هستند که فحش میخورند. چرا؟ خب چون سعی میکنند. چرا سعی میکنند؟ خب من نمی دانم، از خودشان بپرسید. البته که وقتی از خودشان بپرسید هم باز سعی میکنند ولی خب دیگر حداقل شما جواب سوالتان را میگیرید. خب اگر از آن آدم هایی باشید که معمولن جواب سوالهایشان را نمیگیرند، قضیه فرق میکند. مثلن من خودم از آن آدم هایی هستم که کمتر برایم "سوال" پیش می آید. ف میگفت این یک ایراد است که کم برایت سوال پیش می آید. من هم یک ایراد دیگر به لیست ایرادهایم استفاده کردم. لیست عریض و طویلیست راستش را بخواهید. الان نمیخواهم راجع به این موضوع صحبت کنم ولی اگر یک روزی وقت شد حتمن سرتان را درد خواهم آورد.

چرخ میچرخد چرخ

کسی نیست که طرف تو باشد. کسی نیست که حتا یک لحظه هم معتقد باشد تو کار درستی کردی. و من کار درستی کردم که مثل ابله ها هنوز هم منتظرم. هیچ دلیلی منطقی ای برای قانع کردن حتا یک نفر ندارم. هیچ دلیل منطقی ای برای اینکه تو دوست داشتنی هستی برای دیگران ندارم. و حتا برای خودم. تویی که سرت همیشه ی خدا شلوغ است. تویی که حوصله نداری. تویی که زندگی ات را جای دیگری پهن کرده ای و یک روز نه چندان دور، میسوزی .. از دلتنگی و حالا نوبت من است! 

- چه طوری؟.

+می چکم. 

من جنس لطيفي هستم كه حوصله ندارد


من دختري هستم كه اتفاقات لطيف راه اتاقم را گم كرده اند. و اتفاقن غرورم آنقدري زياد هست كه براي هر دوي ما كافي باشد. پس تو برو، هر وقت توانستي غرورت را كامل بگذاري كنار، بيا. چراكه غرور تو تنها مانعي است كه مي تواند جلوي به دست آمدنم از جمع و تفريق هاي زندگي را بگيرد .. تاكيد ميكنم؛ من يك دخترم كه اتفاقات لطيف خيلي وقت است كه راه اتاقم را گم كرده اند.. پس با من كل كل نكن .. نكن.


به قول يكي، از يك جايي به بعد، به واسطه ي زندگي ديگران است كه زنده اي

*لحظه هايي هست كه مهم نيست به غير از ميزي كه دورش نشسته ايم، دنيا چقدر بزرگ است. كه مهم نيست هر كدام از ما پنج نفر، چه آدم هايي را در زندگي هايمان دوست داشته ايم و با يادشان شب ها بالش هايمان را خيس ميكنيم از خزانه هاي سرشار از اشكمان. كه مهم نيست پشت ِ درِ  خانه هايمان تا چه ارتفاعي برف نشسته است و تنها  مهمي كه وجود دارد، فقط و فقط بودن در كنار آن هاييست كه دوستشان داريم.
و اينكه از يك جايي به بعد، ديگر فقط به واسطه ي زندگي ديگران است كه زنده اي، خيلي هم خوب است و به نظر من اصلن هم جمله ي غم انگيزي نيست. بهتر از اين است كه آدم هي براي خودش زندگي كند و فقط هي خودش براي خودش مهم باشد و هي خود ِ تكراري اش را به رخ ديگران بكشد.