در نُتِ گوشی من پر است از لحظههای یکهویی و ریزی که معمولن میبینم که کسی برایشان بلند نمیشود، نمیایستد، کلاه از سر برنمیدارد در صورتی که مهمترین حالات تغییر چهرهی زندگیاند.
خب، میخواهم بگویم که تصور کنید با آدمی تلفنی حرف میزنید که با هیجان هرچه تمامتر در آنطرف خط بالا و پایین میپَرَد تا فلان حرف فلانی و بیساری را برایتان همانطور که خودش دیده، با آب و تاب تعریف کند. خب آن آدمِ مذکور هرچقدر هم که تلاشش را بکند باز هم شما تصور خودتان را باتوجه به شنیدنِ یک صدا میکنید که با واقعیت تومنی زیاد(!)، فاصله دارد. خب چه اتفاقی میافتد؟ آیا شنیدنِ صِرفِ صدا، کافیست برای استناد؟ کافیست برای فعلی به عظمتِ "درک کردن"؟. البته که نه. تا زمانی که شما صدا را همراه با چاشنیِ تغییرِ چهرهی مخاطبتان اعم از چگونگی حالت گره خوردن ابروها یا کج کردنِ دهان نبینید، نمیتوانید دقیقن آن موقعیت را درک کنید.
زندگی هم همینطور است. اتفاقهای مطرح و قابل بحث مثلِ همان صدا عناصر اصلی زندگی هستند و خوشیها و لحظات کوچک مثالِ تغییرِ حالتهای چهره و تکان دادن دورانی دستها هستند که چاشنی هستند و با تمام ریز بودنشان، زندگی تمام طعمش را مدیونِ همین چاشنیهاست..
مثلن در یکی از نُتها ک نمیدانم مربوط به کدام تاریخ قمری یا شمسی است، بعد از بیست و هشت عدد نقطه، نوشته ام: از بدیهای تنهایی، لوس بازیهایی نیست که در صببخیر عزیزم و شببخیر قشنگم خلاصه شود، تنها بدیِ تنهایی اینست که یک خبر خیــــــلی خوب داشته باشی ولی کسی نباشد که برایش تعریف کنی!
همیشهی خدا با جمله یا فعلِ شریک شدنِ غم مشکلات شخصیتی داشتم و برایم معنا و مفهومش گنگ بود و این گاردم نسبت به این جمله، عمل و یا خطرناکترش، طرز تفکر، در جملهی بالا مشهود است.
همین. دیگر بعد از دو سال، حرفِ خاصی ندارم.