تقریبن کلاسم در دانشگاه تمام است. اینکه میگویم تقریبن به خاطر این است که یک کلاس دو ساعته ی دیگر دارم که در در همین لحطظه در حال برگزاری است. ولی استاد حضور غیاب نمیکند. من هم نمیروم. خب چرا باید بروم سر کلاسی که استاد باسوادش به این درجه از عرفان رسیده که دانشجو باید بتواند انتخاب کند. که برود یا نرود. بماند یا نماند. نه که به خاطر ترس از حذف شدن، پیر خودش را در بیاورد، در ترافیک طاقت فرسای خیابان درازی که پر از چراغ قرمز است بماند، بعد با تاخیر برسد، بعد سر کلاس همه ی حواسش پیش آَشفتگی جذاب موهای فلانی و مسیر برگشت و تاریکی و ساختمان های نیمه کاره و فلان باشد، بعد دو تا بزند تو سر بغل دستی یا بلعکس، بعد بغل دستی به این جمله که « کاش جواب بدی را با خوبی بدیم..» و دو نقطه ی آخرش، اعتقادی نداشته باشد و بخواهد هر طوری که عشقش کشید جواب بدی را بدهد، بعد نظم کلاس را هم به بریزد و آخرسر هم بلند شود با هزاران هزار سرکوب و ناامیدی از کلاس خارج شود به سمت خانه با این حس که به درد هیچ کاری نمی خورد. حتا درس خواندن که دیگر خیلی ساده است.
استادها - همه ی آدم ها- دلشان میخواهد متفاوت باشند. از این هایی باشند که پس فردا دانشجوهایشان چیزی در حد و حدود پروفسور حسابی از آن ها یاد کنند و دلشان تنگ شود و بگویند فلان چیز را از استادشان یاد گرفته اند، یا چیزهای کسل کننده ای از این قبیل. ولی اغلب نمی توانند. اغلب طوری هستند که فحش میخورند. چرا؟ خب چون سعی میکنند. چرا سعی میکنند؟ خب من نمی دانم، از خودشان بپرسید. البته که وقتی از خودشان بپرسید هم باز سعی میکنند ولی خب دیگر حداقل شما جواب سوالتان را میگیرید. خب اگر از آن آدم هایی باشید که معمولن جواب سوالهایشان را نمیگیرند، قضیه فرق میکند. مثلن من خودم از آن آدم هایی هستم که کمتر برایم "سوال" پیش می آید. ف میگفت این یک ایراد است که کم برایت سوال پیش می آید. من هم یک ایراد دیگر به لیست ایرادهایم استفاده کردم. لیست عریض و طویلیست راستش را بخواهید. الان نمیخواهم راجع به این موضوع صحبت کنم ولی اگر یک روزی وقت شد حتمن سرتان را درد خواهم آورد.