آناستازيا ورتينس گايا،آيينه!

اين خيلي خوب است ك بعضي ها انقدر زياد حرف براي نوشتن دارند.اين خيلي خوب است ك بعضي ها انقدر بعضي هاي ديگر را دوست دارند.اين خيلي خوب است ك بعضي ها انقدر زياد دوست داشتني هستند.اين خيلي خوب است ك بعضي از اين نويسنده هاي وبلاگ ها هستند ك تند تند مينويسند و من حوصله ام سر نميرود هيچوقت و هميشه كاري براي انجام دادن دارم.اين خيلي خوب است ك بعضي از وبلاگ ها را ك نگاه ميكني حرف از سر و رويشان ميريزد.اين خيلي خوب است ك ما انقدر آدم هاي متفاوت داريم.اين خيلي خوب است ك ما انقدر آدم داريم.اين خيلي خوب است ك ما در اين محيط مجازي ميتوانيم آدم باشيم.ميتوانيم حرف هاي خوب خوب بزنيم و بادبادك هوا كنيم و لبخند هاي گشاد گشاد بزنيم.اين خيلي خوب است ك ما در اين جا هميشه كسي را داريم  ك مثل يك راز باشد و اسمش را ميم و الف و جيم و دال خطاب كنيم و ذوق كنيم.اين خيلي خوب است ك اينجا مردم خيلي كتاب ميخوانند و فستيوال هاي بزرگ كتابخواني راه مياندازند بين خودشان و همه.اين خيلي خوب است ك بعضي ها از غم هايشان مينويسند و بعضي هاي ديگر هي قربان صدقه يشان ميروند و آن ها هم حال ميكنند ك چقدر دوست هاي خوبي دارند و فضاي مجازي چقدر خوب است و از اين حرف ها.اين خيلي خوب است.اين خيلي خوب است ك ما انقدر راضي هستيم.

من و "او" یم در یک شب آرام  از اینجا خواهیم رفت

 

          

وقت رفتن رسيده. اين را از سيگار مردي شنيدم ك پياده طول خيابان را راه ميرفت و اشك ميشد.                 

وقت رفتن رسيده. اين را از چشمان گريان دختري شنيدم ك كليشه را با نگاه هرزه ي بي صفت ها ب اتمام ميرساند.      

وقت رفتن رسيده.بايد بساط خودم و "او" را جمع كنم.قاب عكس هاي خندانمان را از پشت٬ در چمدان هاي بزرگ سرمئي رنگمان بگذارم و ب سختي زيپشان را ببندم.                                                                                   

وقت رفتن رسيده.بايد دستهاي خودم و "او"يم را از زير چانه هايمان با احتياط بردارم.بايد باهم، ب همه حالي كنيم ك دلمان هيچ برايشان تنگ نميشود. ك دلمان براي اين آدم هاي ناخدايي ك كارشان فقط سنگ انداختن و دروغ گفتن است تنگ نميشود.                                                                                                    

وقت رفتن رسيده.پيرهن بلند سفيدم را تن كرده ام و از پشت پنجره،پرده ي سرمئي خانه را ب آرامي كنار زده ام و منتظر ديدن چراغ هاي ماشين "او" هستم تا برسد و با هم از كوه هاي بلند دنيا بالا برويم و آن بالا ها آتش روشن كنيم و با پتو هاي خاكستري ك رويمان كشيديم سيب زميني سرخ كنيم و روياهاي رنگارنگ بكشيم.

وقت رفتن رسيده و من و "او"يم ديگر كم كم بايد خودمان را براي زندگي دو نفره اي ك شش سال پيش رويايش را ساختيم و هشت ماه است ك برايش تخت خريديم و چراغ هاي روشن و خاموش سقفش را درست كرديم،آماده كنيم و روي تابِ سفيد رنگ حياطش تاب بازي كنيم و مدام ب دعوا هاي بامزه يمان دامن بزنيم.

وقت رفتن رسيده و من و "او" از پشت شيشه براي همه دست تكان ميدهيم و لبخند ميزنيم و برايشان آرزوي خوشحالي و صلح ميكنيم. برايشان آرزو ميكنيم ك رنگي شوند و از خوردن چيكن برگر هاي باگت نهايت لذت را ببرند.

وقت رفتن رسيده و من با پيرهن بلند سرمئي ام روي تخت نشسته ام و "او" با لبخند، موهاي بلند مشكي رنگم را مي بافد و برايم از روزش ميگويد و برايش از روزم ميگويم و قاه قاه ميخنديم.

وقت رفتن رسيده.وقت بستن چمدان ها.وقت خداحافظي با خيابان هميشه پر ترافيك پاسداران و پرسه هاي شبانه ي من و "او" از لاب لاي ماشين ها و آدم هاي ب گ ا رفته اي ك تمام دلخوشي هايشان،خلاصه است.

وقت رفتن رسيده.وقت رفتن رسيده.. 


برچسب:  ميام .. يادم بده .. حتي آرژانتين;)

و هيچ رسولي بر اين مردم نازل نمي آيد جز آنكه ب استهزاي او مي پردازند. «11،حجر»




تصوير زني ك در تاريكي آشپزخانه،

دستش را روي دهانش گرفته و 

بي صدا اشك ميريزد،غم انگيز است. خيلي غم انگيز . . .


                  Fashion girl  vector


اين قصه ب شما مربوط نيست!

مرا ب قبل و وسط و نتيجه ي جنگ،كاري نيست. همين ك جنگ طاقت فرسايي باشد و مرد پس از جنگ سپاهيانش را جمع كند و با خستگي تمام و يك صداي آرام و پيشاني چين خورده و رگ هاي متورمي ك ب جاي خون،تنهايي درونشان در جريان است، از آن ها سوال كند؛

«يك نفر از شما ب من بگويد ك در كجاي تاريخ ب كدام يك از شما كوچكترين ظلمي كرده ام ك حتي يك مقدار هم، باورم نداريد؟ قسم ب تنهاترين، ك كاش  كمي  از  اطميناني ك سپاهيان دشمن ب او دارند را دو نفر از شما ب من داشت!»

 بعد هم راهش را كج كند و برود درون چاه اشك بريزد،كافيست براي اينكه اين شب ها،دلم بخواهد با پنجره ي اتاقم تنهايي كنم و بنشينم براي ماه از مردي بگويم ك تنهايي بي حدّش،با تمام بي اعتقادي ام،ديوانه ام ميكند!