یک کاج ب چ بلندی

یک اقایی هست ک شب ک میشود در بالکن را با صدای قیژ دردناکی باز میکند و میاید مینشیند روی صندلی ننویی َش. جوان است. از انهایی ک کم حرف میزنند. مینشنید و یک ماگ نسکافه احتمالن٬ میگیرد دستش و صدایش  می اید ک میخواند " تو ای پری کجایی٬ ک رخ نمی نمایی٬ از ان بهشت پنهان٬ دری نمیگشایی٬ من همه جا پی تو گشته ام از ... و ...٬ خبر گرفته ام" و یک همچین چیزی. بعد هم پک های عمیق ب سیگارش میزند و ب درختها خیره میشود. من هر شب با شنیدن صدای قیژ بدو بدو میروم پشت پرده ی قهوه ای اتاقم و ب او ک درست مقابل من است و یک درخت کاج ب چ بلندی بینمان است خیره میشوم. شاید او مرا نمیبیند. شاید هم میبیند. این برایم مهم نیست. مهم اینست ک هر شب این اقا حتمن یک چیزیش میشود. شاید عادت کرده ب نشخوار خاطرات. شاید هم همیشه دلش میخواسته مثل یک مرد متمدن انگلیسی قرن نوزده ای٬ از این استایل ها برای خودش بگیرد. هرچی ک هست من دوست دارم فکر کنم از ان مردهاییست ک با همه فرق دارد. از ان هایی ک مثل بقیه ی مردها سروته یک کرباس نیستند. از انهایی ک اهل رفتن و جا زدن و بی مسئولیتی و این بساط های خودشانی٬ نیستند. دوست دارم فکر کنم یک معشوقه داشته ک نیست. دوست دارم فکر کنم از زمانی ک معشوقه اش نیست حالش خراب است. دوست دارم فکر کنم باشعور است. دوست دارم این شعر ها را از روی عادت نباشد ک میخواند. دوست دارم فکر کنم از ان مردهاییست ک میشود جلوی شیشه ی مغازه  ب هوای زل زدن ب کیف و کفش های زنانه تکیه داد بهشان. دوست دارم فکر کنم خودخواه نیست. دوست دارم فکر کنم مثل تمام مردهای سرزمینم خودخواه نیست. ب فکر سودجویی نیست. دوست دارم فکر کنم با ان موهای جوگندمی روی شقیقه اش٬ پایبند است. ب یک چیزهای مردانه ای پایبند است.ک اگر یک پوش هم بیفتد دستش انقدر خوب مراقبتش میکند ک ادم نمیتواند ب همان یک پوش٬ احترام نگذارد. دوست دارم فکر کنم خوب است. دوست دارم یک روز همینطور ک بی هوا در بالکن اتاقم مشغول درس خواندن و یخ زدن و ور رفتن با موهای بافته شده ام هستم مرا ببیند و با خودش بگوید دوست دارم فکر کنم این دختر از ان دختر هاییست ک با همه فرق دارد.

شماییکهدلتانزیادیخوشاست

هی کلیه ی دوستان عزیزی ک  چنبار در سال عاشق میشوید٬ ناراحت نشوید ها٬ ولی دوستان عزیز گاومان شرف دارند ب شما.

سيصد و شصت و دو از سيصد و شصت و پنج

از خيابان ك عبور ميكني، صداي آب ك ميشنوي، بوي خاك ك در ريه هايت حبس ميشود، در يكي از كوچه هاي تاريك سكوت زده ك راه ميروي و با يك دست كيف كجت را گرفته اي و با دست ديگر گوشه ي پالتويت را ك عقب نرود. مشغول هم زدن نيمرو در ماهيتابه ك هستي، بندهاي كفشت را ك ميبندي، زير دوش حمام ك سرت را بالا ميگيري تا قطرات اب تمام صورتت را خيس كنند، ساعت ها را ك كوك ميكني، پرده ها را ك كنار ميزني، پنجره ها را ك باز ميكني، از خواب ك بيدار ميشوي و دستت را روي تخت ميكشي، همه اين وقت ها، يك اتفاقي در حال افتادن است، ك خوب نيست. ب خداي احد و واحد ك خوب نيست. فرو رفتن قنديل هايي از قسمتي از خاطرات در لوب آهيانه ي مغز ادم ها ك اسمش را خلاصه كرده اند در دلتنگي اصلن خوب نيست. دلتنگي درست نيست. كامل نيست. ميخواهم بگويم وقتي چشم و ذهن و لب و جاآغوشي و دماغ ادم تنگ ميشود، اينكه فقط بلد باشد كل تنگ شدن هايش را در يك دل، خلاصه كند، يك مدل بي ارزش شمردن است يك جورهايي. اينكه ادم نداند در فيزيك و نافيزيك تنش چ وقت هايي چ اتفاقاتي حول افتادن است، اسم ندارد. ادم در اين صورت حالش، هيچ است. بي نام است. يك هيچ راستكي ك بدون اينكه ب خودش واقف باشد ضربدر يك ياداوري شده است. يك ياداوري مسخره. دلتنگي با اين بساط ها منافات دارد. با ياداوري منافات دارد. درست است ك بد است ولي خوب بلد است ادم را فرو كند زير پتو. خوب بلد است يقه هاي اوركُت ادم را بزند بالا.خوب بلد است رگ هاي ادم را متورم كند و تنهايي را ب رخت بكشد. خوب بلد حال ادم را يك جوري كند. يك جور بد ... حالا اين مهم نيست. مهم اين است ك هيچوقت نميشود از اين قسمت قضيه خلاص شد. يخ زده است و چسبيده ب دور تا دور مغز ادم. خلاصي ندارد. رهايي ندارد. مثل زندگي، ادم بايد يك جوري خودش را مجبور كند ك كنار بيايد. همين...

چسب برگردون: كاش ياد ميگرفتند يادمان بدهند ك وقتي يك چيزي سرجايش نيست، بلند شويم پيدايش كنيم.

دردناک ترین چیزی ک در این وقت شب میشد فهمید اینست ک دلم یک عدد چیز نو میخواهد ک ندارم.

حتی خلاقیت ساختنش را  هم ندارم.

حتی اطرافیانم هم خلاقیت ساختنش را ندارند.

حتی انقدر  بدبختم ک یک دوست خوب ک بیاید با هم برویم املت بخوریمو از خرس های قطبی حرف بزنیم و روی چمن ها ولو شویم و نفس نفس بزنیم هم ندارم.

حتی یک اراده ی کوچولو هم ندارم.

حتی یک عدد عاشق ک بیاید دستم را بگیرد و برایم ساز بزند و بگوید ک راستکی امده است ك بماند هم ندارم.

حتی الان٬ هیچکس را هم ندارم.

حتی تنهایی تنهایم گذاشته است.

برف هم ک نمی اید.

درس هم ک نمیخوانم.

باران هم ک نع.

حتی کوفت هم برایم ناز میکند این روزها.

حتی حوصله ی غرزدن هم ندارم این روزها.

انقدر احساس خوبی در اغوش نیستی ب من دست میدهد که 

میروم بمیرم اصلن.

 

وقتي برف قهر ميكند

*          *                      *              *                    *              *            *            *       *     *            *        *             *              *           *            *            *      *    *            *     *    *      *          *            *              *     *     *       *       *      *      *    *          *                            *            *      *             *          *             *     *          *         *           *        *    *             *         *     *          *              *           *          *          *     *          *     *         *      *         *  *                      *             *     *           *     *      *      *      *     *       *         *           *                *           * *                *     *         *        *     *      *     *             *    *                          *            *          *          *       *     *    *    *     *            *     *         *  *    *        *             *    *      *     *        *             *     *           *      *          *   *       *               *                *             *     *    *      *     *          *              *    *            *      *     *     *     *     *          *    *                 *     *    *    *     *    *          *   *        *             *         *             *            *              *                      *        *            *        *            *        *               *           *               * 

ما ميمانيم و يك مشت دوست توهماتيسمي و يك زندگي توهمي. دلمان هم خوش است ميدانيم معني همه چيز چيست.

زندگي انقدر خوب است ك مردم از ترس، ياد گرفته اند فقط نگاه كنند؟

از خانه ي كناريمان صداهاي بد مي ايد. صداي جيغ. صداي جيغ يك كودك. صداي خنده هاي وحشيانه ي يك سري مرد و زن  عياش ك دلم ميخواهد سر ب تن هيچكدامشان نباشد. از خانه ي كناريمان صداي بد بودن مي ايد. صداي ادم نبودن. همين الان ك ساعت دوازده و پنجاه و يك دقيقه ي بعد از نيمه شب است، يك كودك دختر پنج ساله ك موهاي فرفري قهوه اي دارد و انقدر شيرين حرف ميزند ك در لحظه ي اول دل سنگ ترين ادم ها را مي برد، در حال جيغ كشيدن است و من با اخم هاي درهم تلفن ب دست در بالكن راه ميروم و  زنگ ميزنم ب اين سازمان، ب ان سازمان و پيش خودم فكر ميكنم چرا هيچكس نيست؟ چرا همه خوابند؟ چرا همسايه هايي ك هرشب تا بوق سگ در حال برگزاري ميهماني هاي شبانه هستند و دم از ازادي هاي كوفتي خودشاني ميزنند امشب با چراغ هاي خاموش پشت پنجره هايشان ايستاده اند و نگاه ميكنند؟ چرا وقتي ميگويم چ خبر است مردها سر پايين مي اندازند؟ ان اقا پليسه ك شبها بيدار است و با دزد ها ميچنگد امشب كدام گوري غيبش زده است؟ چرا صداي جيغ هاي اين دختر را كسي نمي شنود؟ چرا تلفن ها را بر نميدارند اين لعنتي ها؟ چرا من امشب فقط اخم كرده ام و اشكهايم را پاك ميكنم؟ چرا فقط اعصاب من له و لورده ميشود اين جور وقت ها؟ 

 

:)

 

                                  

یک شب هایی هست ک ادم از صبحش برای خودش برنامه دارد. ک سر راهش٬ یکهو ب سرش میزند و کنار یک گل فروشی گران می ایستد و ده شاخه رز هلندی سفید و زرشکی و قرمز برای خودش میخرد و برایش مهم نیست چقدر جیب هایش خالی تر و گشاد تر میشوند.

یک شب هایی هست ک ادم  دلش ب جای یک وان آب یخ٬ یک وان آب ولرم پر از گلبرگ قرمز و سفید و زرشکی میخواهد. یک شب هایی هست ک ادم باید در یک وان پر از گل خوابیده باشد و هر ازگاهی سرش را تا ته فرو ببرد زیر اب و گلبرگ های روی اب را تماشا کند. و بعد ک سرش را  بیرون اورد گلبرگ ها را از روی صورتش کنار بزند و لبخندهای نرم بزند و یک ابرو بالا بیندازد و ب فنجان چای سبزش نگاه کند ک ان طرف تر برایش دست تکان میدهد. یک شب هایی هست ک ادم  از صبحش دلش لطافت میخواهد.

یک شبهایی هست ک  نگاه کردن ب بخار یک فنجای چای داغ ب جای تنهایی٬ یاداور ارامش مطلق است. در این شبها موزیک هم حتی نباید باشد. حرف نباید باشد. صدای زمزمه ی زیر لب یک دختر  باید باشد. صدای نفس کشیدن های یک فرشته ی بی بال ان هم در خواب باید باشد. صدای تیک تیک ساعت باید باشد. صدای نگاه کردن ب دود کردن عودهای رنگی باید باشد. 

یک شب هایی هست ک بد نیست ادم با خودش جوری رفتار کند ک انگار برای هرکسی ک وجود ندارد٬ برای خودش وجود دارد. یک شبهایی هست ک ادم باید مدام خودش را صدا بزند و لبخندهای خاص بزند ... حالا دراین شب ها٬ دیگران هم بروند بگویند این یارو هم دلش خوش است یا نفسش از جای گرم بلند میشود. چ اهمیتی دارد؟ 

 

نامه ی «۱» برای دختر نیل

 خب، هر چه باشد تو دختر/ زن خوبي هستي و دختر/ زن خوب كم يافت ميشود اين روزها و ان روز هايي ك تو ممكن است باشي يا نباشي. همانطور ك مرد خوب اصلن پيدا نميشود اين روزها و ان روزهايي ك تو ممكن است باشي يا نباشي. ميداني ك، اين نامه ها را من و مادرت برايت مينويسيم ك بعدها ك ب وجود امدي نع، بعدترها ك بزرگ شدي هم نع، بعدترين ها ك خيلي بزرگ تر شدي، انقدر ك ما نبوديم و قصه ي هركداممان تمام شده بود و تو بودي،  بگيري دستت و با حب و بغض بخواني و ذوق كني ازين ك چقدر ادمهايي بوده اند ك تو برايشان مهم باشي. خب راستش را بخواهي شايد در همين دقيقه ك عاري از وجود خارجي هستي نفهمي، شايد از اول فهميده باشي، شايد كمي بعد تر از وقتي وجود خارجي پيدا كردي بفهمي، شايد هم  هيچوقت نفهمي ك مهم بودن چيز اصلن كمي نيست. اينكه فكر كني تو با تمام وجود بي وجودت – توي نوعي- ، براي كسي مهم هستي. ك خوابيدنت، خوردنت، نگاه كردنت، لبخند زدنت و سكوت هاي دنبال شده ات براي كسي مهم است از ان چيزهاييست ك اگر نداشته باشي بايد بروي بميري و اين بساط ها... ميخواهم بگويم اگر زنده ماندن، چند لازمه و فاكتور اصلي داشته باشد، يكي از آن ها همين احساس «مهم بودن» داشتن است.

نميخواهم بگويم ك حالا يعني زنده ماندن يك كوفتيست ك حتمن بايد لازمه هايش را رعايت كني ها، نع ك در واقع هيچ كوفتي نيست. اين ها هم صرفن ب اين جهت است ك حداقل سعي كني حالا ك هستي، مثل انگشت كوچيكه ي پا و ساعت روميزي، جاگير نباشي فقط چون كسي ميخواسته ك باشي و اين حرفها. بگذريم... اصلن كمي ك فكر ميكنم ميبينم تو مختاري هرطور ك دلت ميخواهد زندگي كني و ب حرف احدي اهميت ندهي و هرزمان هم ك مادرت دور يك سري كارهايي خط قرمز كشيد، ميتوانم اين اطمينان را  ب تو بدهم ك در خانه ي من هيچ خط قرمزي وجود نخواهد داشت و اصلن هر زمان ك از خانه ي خودتان خسته شدي ميتواني بياي اينجا و با هم بنشينيم ب دومينو بازي كردن و آلوچه خوردن و فيلم ديدن.  خب يك جورهايي ب بهانه ي تو، من هم از تنهايي بيرون مي آيم و هي نمينشينم ب فكر كردن و برف مصنوعي درست كردن و پرت كردن سمت افكار پليد. يك زن تنها كارش همين است ديگر. ك هي نقاشي هاي پررنگ و كمرنگ را با هم مخلوط كند، قهوه دم كند، كيك شكلاتي درست كند، مجسمه بسازد، كتاب بخواند، با مردها دعوا كند، باغچه بسازد، از مهمانيو خريد بيزار باشد، برنامه ي سفر بچيند و براي كافه اي ك در اينده خواهد ساخت نقشه بكشد و فيلم ببيند. و اگر تو باشي، قول ميدهد ك آب تمشك تگري و شربت گل رز هم درست كند.

فقط يك لطفي ك ميتواني ب من بكني اين است ك هيچوقت ب موهايم دست نزني و ب قصد بوسيدن يا دست دادن جلو نيايي ك خب عاقبت خوبي نخواهد داشت قطعن ك ميتواني بقیه اش را از مادرت بپرسي. گفتم مادرت، يادم افتاد در اين مدل نامه ها معمولن قضيه طوري جلو ميرود ك نويسنده ي نامه بايد از مادر يا پدر قضيه ي اصلي ك تو باشي، تعريف كند و تو را ب خودت بياورد يك جورهايي ك رفتار مناسب تري را در رابطه با انها پيش بگيري. اينست ك ما هم دست ب كار ميشويم. مادرت را خيلي وقت نيست ك ميشناسم ولي از خيلي قبل تر از اينكه همديگر را بشناسيم، دلمان براي هم تنگ ميشد. نگران هم ميشديم و همديگر را دوست داشتيم. يك روز صبح بلند شدم و ديدم او براي دخترش ك تو باشي شروع كرده است ب نامه نوشتن، اين شد ك من هم تصميم گرفتم براي دختر نداشته ام ك نع، براي خواهر زاده ي نداشته ام نامه بنويسم و احساس خاله گي بكنم و لبخــ :)ندناك شوم. در حال حاضر ب تنها چيزي ك ميتوانم اميدوار باشم اينست ك هر شب بيايم و برايت نامه بنويسم و اصلن ذوق كنم از اين كار جديدي ك براي خودم دست و پا كرده ام. بگذريم، دوست دارم خوب باشی. فعلن خوب باش، تا بعد ببينيم چ ميشود.

 

 

حوصله م سر رفته خب.

من دلم چن تا دوست خوب ميخواد ك وقتي بهشون ميگم بياين بريم نمايشگاه عكس، نگن« آخه نمايشگاهم شد جا؟!»

ويرگول




خب يك جورهايي خيلي ضايع ست ك فكر ك ميكني ببيني خيلي عقب مانده اي. از همه جاي دنيا و چيزهايي ك دوست داشتي عقب مانده اي آن هم براي فوت. براي مزخرفات و بيهوده جات. براي چيزهايي ك يك روز ب نظرت خوب مي آمده و در اخر كاشف ب عمل امده ك خوب نبوده يا انطور ك تو ميخواستي نبوده يا براي تو خوب نبوده يا هر چيز ديگر. ك اخر هم خودت هستي و خيابان هاي شاد و رنگارنگ خودت با يك سري تير چراغ برق اضافه ك خب حالا ك هستند بايد نديده يشان گرفت چون كار ديگري نميشود كرد. يك جورهايي خيلي ضايع ست ك يك عمر فكر كني اگر چند عدد ادم شاد در دنيا باشند، تو يكي از انهايي و بعد سر يك اتفاق كوچك ببيني ك پوف هم نيستي از بس ك ب بن بست رسيده اي. ك  ب عقب برگردي و ببيني در تمام انتخاب هايت انطور نبودي ك بايد ميبودي. از انتخاب دوست و نحوه ي زندگي و شريك زندگي و اين شرو ورهايت گرفته تا رنگ لباس و شال و كيف، يك مشت چيز يا ادم غمگين و دلزده يا ب قول يكي، تف ب دل شده را از همه جا جمع كرده اي دورت ك مدام دستت را ميگيرند و ب شدت پرتت ميكنند پايين. انقدر پايين ك خيابان هاي رنگي و كاغذ هاي رنگي و چراغ هاي روشن يادت برود. ك در اخر تو مانده باشي و يك مشت حال بد ك دوستشان نداري. يك مشت حال بد ك ارزش تلخ شدن نداشت. ك ببيني از نوشتن و مجسمه سازي و شكلاتهاي قرمز و پيانو زدن فاصله اي گرفتي چند صد متري. خب يك جورهايي خيلي ضايع ست ك ببيني مسبب تمام اينها، خودِ لجباز و يك دنده اي هستي ك ميتواني نباشي. 

اين ميشود ك تصميم ميگيري بعد از يك زنگ تفريح گنده و حسابي، ب خودت بياي و برگردي ب لباس هاي آستين حلقه اي سبز و آبي كمرنگ  و بنفش پررنگت، شلوارك و دامن هاي كوتاه اسكاتلنديت. ك حالت خوب شود و نفهمي فعل و فاعل هاي نوشته ات را كجا ميگذاري. ك حالت خوب باشد و از همه بابت تمام چيزي ك در گذشته بودي عذر خواهي كني. براي تمام غد بازي هايت عذرخواهي كني. يك شب، درست زماني ك همه مشغول هستند، ب خاطر تمام جاهايي ك مثل ويرگول عمل كردي طلب عفو كني و از آن ب بعد صبح ها زود بلند شوي و شب ها ساعت نه، خميازه كنان بروي ك رفته باشي. با دوست ارمني ت درخت كريسمس درست كرده باشي و باهم برنامه ريخته باشيد براي سفر هاي بلند مدت ب ونيز، اسكاتلند، هلند، يونان و هرجاي قشنگي ك هست. ك دستها و موهايت را رها كني در باد و نت هاي موسيقي را روانه ي جنگل هاي خيس كني و شروع كني ب فاصله گرفتن از تمام چيزهايي ك سردت ميكند. از صميمي ترين دوست گرفته تا يك ساعت خراب. ك شروع كني ب تجربه هاي جديد و لبخند زدن با رژ هاي خوشرنگ و برنامه ريزي براي رفتن ب كوه هاي آلپ... ك يكهو تمام چيزهاي دور و برت  را عوض كني و با يك لبخند طولاني ب تكان دادن سرت ادامه دهي :)