*برچسب: این وبلاگ  هميشه آهنگ هاي فوق العاده اي براي پيشنهاد  كردن، دارد. ولي  اين با بقيه فرق دارد.
 
صبح خيلي زود از خواب كه بيدار شدم بدنم درد ميكرد. نه اينكه سرما خورده باشم ها، نه. يحتمل، طبق معمول توي خواب هم خسته شده بودم از كج خلقي ها و سختگيري هاي آدم ها. كاري با امتحان و اينكه وقتي مي روم دانشگاه حس مي كنم از تمام ادم ها متنفرم، ندارم. كاري با اينكه در همان دو ساعتي كه سر كلاس نشسته ام هزار جور حس دانسته و ندانسته تجربه ميكنم، ندارم. كاري با اينكه خواهر عزيزم ممكن است برود و من شب هايي كه دلم گرفته ديگر هيچ آدم مهربان تري را سراغ نداشته باشم تا با هم چرت و پرت بگوييم و او بلند بلند بخندد و من هي بگويم«هيس، الان بابا اينا بيدار ميشن» و او هي با قهقهه بگويد «عاشقتم» ندارم. كاري با اينكه كليدم را فراموش كرده بودم و سه ساعت جلوي درِ خانه از سرما به خودم لرزيدم و از زور سرما فكر كردم  لب هايم فلج شدند ندارم. كاري با اينكه فكر ميكردم دختري كه لب نداشته باشد بهتر است يا دختري كه لب داشته باشد ندارم. كاري با اين كه فكر ميكردم امروز روز خوبي براي مردن نيست ندارم. كاري با اينكه دوستم «سين قديمي» امروز دوست نداشت من را ببيند و من اين را هر يك ساعت يك بار مي فهميدم ندارم. كاري با اينكه  «ميم» چند روز پيش از دستم ناراحت شده بود و من احساس حماقت كرده بودم و دلم خواسته بود تا تمام شدن دنيا، سكوت كنم، ندارم. كاري با اينكه دوستم «سين» ديگر دوستم نيست ندارم.  كاري با اينكه تعريف دوست، تعريف دوستي ها، حتا بين دوست هاي خوب من هم تغيير كرده است و اين خيلي غمگينم مي كند، ندارم.  كاري با اينكه بابا فكر ميكند من هيچ برنامه اي براي زندگي ام ندارم، ندارم.كاري با اينكه  خيلي وقت است قدرت ندارم بابا و مامان را خوشحال كنم ندارم. كاري با اينكه يك مدت خيلي زياديست كه فكر ميكنم اگر نباشم اهميتي براي كسي ندارد ندارم. كاري با اينكه اين پست زيتا را خواندم و از تمام حرف هايش حسادت به  بابك زنجاني را كه ديدم يك اشك روي گونه ام غلتيد، ندارم. كاري با اينكه فكر ميكنم توانايي هيچ كاري حتا غمگين بودن را هم ندارم، ندارم. كاري با اينكه دوست خوبي نيستم ندارم. كاري با اينكه دختر خوبي نيستم ندارم. كاري با اينكه خواهر خوبي نيستم ندارم. كاري با اينكه مورد پسند جامعه نيستم ندارم. كاري با اينكه تنها هستم ندارم. كاري با اينكه در هنگام نوشتن اين سطر ها دائمن اشك توي چشم هايم جمع شده است و به خاطر اينكه مادر ناراحت نشود، موهايم را ريخته ام روي چشم و چالم و هي از زور قورت دادن بغض، گلو درد گرفته ام ندارم. كاري با اينكه از مرد ها مي ترسم ندارم. كاري با اينكه سن زيادي ندارم و از مرد ها مي ترسم ندارم. كاري با اينكه سن زيادي ندارم و تنها هستم مي ترسم. كاري با اينكه تمام ذهنيت هايم از توانايي هايم طي سال هاي سال، شكسته است ندارم. كاري با اينكه هرچقدر با خودم كلنجار مي روم يك سري از آدم ها را ميخواهم ولي نمي توانم ببخشم ندارم. كاري با اينكه تلفن همراهم زنگ مي خورد و دوست  ندارم جواب بدهم ندارم. كاري با اينكه دلم براي برادرم هر دو دقيقه يك بار تنگ ميشود و او نيست، ندارم. كاري با اينكه عاشق خانواده ام هستم و كمتر وقت مي كنم ببينمشان، ندارم. كاري با اينكه چراغ خواب اتاقم سوخته است و شب ها با چراغ خاموش مي نويسم، ندارم. با اين كار دارم كه به قول يكي، «خيلي» را چطور بنويسم كه «خيلي» خوانده شود؟.