ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد

ماركو: از بوسه ي من خوشت نيومد؟
ورونیکا : کاش گناه نبود تـا کاملاً لذت میبردم ...
مارکو : ما گناه میکنیم تا خدا بخشنده بمونه ...
.

: (

تنهايي سرد است. از لازم و ملزوماتش يك عدد پتوي خنك است كه به مرور گرم كند. در تنهايي يك نفر، نقش ساير افراد كمرنگ ميشود. يا شايد چون نقش ساير افراد كمرنگ ميشود تنهايي يك نفر شروع ميشود. تنهايي آداب ندارد. تنهايي ديگر. آداب معاشرت ميخواهي چه كار! وقتي هيچكس هم نيازي به تو ندارد. وقتي شاد بودن يا نبودنت ديگر مهم تلقي نميشود. وقتي تنهايي و در يك چارچوب تو خالي، نه آهنگي شنيده ميشود. نه تلفني زنگ زده ميشود. نه دري كوبيده ميشود. نه اسمت روي زباني چرخيده ميشود. نه نگاهي در نگاهي متلاقي ميشود. نه تو به كسي نيازي داري. نه اسم كسي روي زبانت چرخيده ميشود. نه خيلي اتفاق هاي ديگر مي افتد. و مدام تنهايي است كه ميخورد به در و ديوار و سر و صورت و لاي موهاي بلندت پيچ و تاب ميخورد و لب ها را به سمت پايين مي كشاند و چشم ها را خيره ميكند. يعني بايد پتو را برداري و در عمق تابستان خودت را بپيچاني لاي پتو و پتو را بپيچاني لاي خودت و هي سورپرايزهاي دنيا را ب خودت ياداوري كني و فكر كني كه هيچ سورپرايزي در راه نيست. هيچ كمكي در كار نيست. فقط مهم اين است كه بقيه حالشان خوب است.

سن و سالي نداره پشيموني

در دوران جواني، و قبل از جواني، كه  اتفاقات مهمي در حال افتادن هستند و شما خبر نداريد، خيلي حواستان باشد كه وقت و قلبتان را براي چه كسي مي گذاريد ... چون احتمالن يك روز صبح كه هنوز ساعت پنج هم نشده و هوا خيلي تاريك است و آسمان هم يكجورهايي دست به سينه ايستاده آن بالا و با تعجب به شما ميگويد كه وسط تابستان  عجب سوزي مي آيد و اصلن هم به شمايي كه مثل خودش دست به سينه كنار پنجره ايستاده ايد توجهي نميكند، با خودتان فكر ميكنيد كه انگار همين ديروز بود كه جوانيتان را گذاشتيد كف دست بي لياقت ترين آدمي كه در زمين وجود داشت و بعد يك روزگاري مثل يك حيوان چهار پا دويديد كه به ديگران ثابت كنيد كار اشتباهي نكرده ايد و هنوز كه هنوز است مجبور هستيد. مجبور به لبخند زدن و گفتن يك دورغ هزار بار استفاده شده! «كه اگر من انقدر زندگي ام به لجن كشيده شد، ارزشش را داشت!!» و بعد يكي از درونتان بگويد زكّي!

 

 اين دَمِ آخري: گوش کنید و گوش كنيد از پيشنهادهاي يك نفري بودند. گفتم شما هم بي نصيب نمانيد. - البته من لينك هاي درست درمانشان را نداشتم. خجالت چرا؟ بلد هم نبودم. شما كه بلديد برويد از يك جاي خوبي دانلود كنيد يا گوش بدهيد يا هر چيزي:) -

يك چيز بي ويرايش چرت و پرت!

وابستگي خب يك مقوله ايست كه هيچكس دوستش ندارد. چرا؟ چون كه! 

من به مادرم وابسته نبودم. ولي شدم. خيلي هم شدم. ميدانيد نتيجه اش چه شد؟ امروز صبح مادرم صدايم زد و جاي تك تك وسايل اشپزخانه را نشانم داد و يك سري دستور پخت غذا هم گذاشت كف دستم و تاكيد كرد كه بايد بلد باشم و من بغض كردم و برگشتم اتاقم.

من براي اولين بار در زندگي ام، به يك ادمي وابسته نبودم. ولي شدم. ميدانيد نتيجه اش چه شد؟ رفت. يك روز صبح بلند شد و هول شد و رفت. 

من به خواهرم وابسته بودم از همان اول. ميدانيد نتيجه اش چه شد؟ اين اخري ها با هم قهر كرديم يك مدت خيلي زياد و هر كداممان ياد گرفتيم كه مستقل از هم زندگي هايمان را سر و سامان دهيم درنتيجه وقتمان براي ديدن هم كمتر شد و در نتيجه دلتنگ تر از ديروز، وابسته شده ايم به نامه نگاري هايمان.

من به يك عدد دوست خوشگذران و خوشحال وابسته نبودم. ولي جفتمان به هم وابسته شديم و نتيجه اش؟ سه سال بيخبري مطلق و پيچش پشت پيچش!

من  يه يك معلمي وابسته شده بودم و به سبب وابستگي من، در يك روز بهاري، او مُرد!

خلاصه اينكه زندگي پر از فراز و نشيب است. اگر قرار باشد به هر فرازي يا به هر نشيبي يا به هر فراز و نشيبي ادم دلش قرص باشد، زندگي نميشود. در زندگي بايد بي اطميناني موج بزند. روشن فكري موج بزند. بي اعتمادي موج بزند. بي همه چيزي موج بزند. غير از اين باشد يعني شما خيلي زيادي خوب هستيد و بايد برويد بميريد. اين ميشود كه تك تك چيزهايتان از شما ميترسند. تك تك داشته هايتان از شما فرار مي كنند. چرا؟ چون ميترسند از اينكه شما ديگر صاحبشان نباشيد. به همين دليل ترجيحشان اين است كه شما را ول كنند تا با درد خودتان يك جوري كنار بياييد. به آنها چه ربطي دارد كه شب ها چه قدر سخت خوابتان ميبرد؟ گور پدر خودتان و تمام وابستگي هايتان. قرص آرام بخش بخوريد تا خوابتان ببرد. اَه!

سراب مي سازد و سودا مي ستيزد

« … احساس امنیت گرمای پتو، هنگام خواب شبانه | احساس طراوت خنکی نسیم از پنجره‌ی باز، هنگام بیداری صبحگاهی | احساس تنهایی، زیر دوش حمام | احساس تکامل، وقت کشیدن یک نخ سیگار بعد از خوردن چلوکباب | احساس خوشایند شنیدن یک آهنگ آشنا و نوستال در تاکسی | احساس خوش شانسی رد کردن چراغ سبز، زمانیکه برای چند لحظه روی ثانیه‌ی 3 متوقف شده | احساس رهبری، هنگام قرار گرفتن در اول صف، پشت چراغ قرمز | احساس قهرمانی، وقت پرتاب موفقیت آمیز یک آشغال به سمت سطل | احساس جوانمردی، هنگام گذاشتن دست لای در آسانسور، برای سوار شدن یک غریبه | احساس بی‌گناهی، زمان شکلک در آوردن برای کودکی که می‌خندد | احساس پیشگویی، بعد از شنیدن صدای تلفن و حدس زدن نام تماس گیرنده | احساس دانایی، هنگام جواب دادن به سئوال کسی که از حیطه تخصصی شما پرسیده است | احساس دایره‌المعارفی، هنگام کمک کردن به کسی برای حل جدول | احساس باتجربگی، زمانیکه کسی برای مسائل شخصی‌اش راهنمایی خواسته است | احساس جوانیف هنگام سبقت گرفتن از افراد مسن در کوه پیمایی | احساس هیجان، بعد از دانلود اپیزود جدید سریال مورد علاقه | احساس تشنگی، بعد از دانلود آلبوم جدید گروه مورد علاقه | احساس ویژه‌ی حدس زدن نام خواننده‌ی آهنگی که تا حالا نشنیده‌اید | احساس خوب خواندن یک شعر از حفظ | احساس امنیت، بعد از خواندن یکی از نوشته‌هایت با ذکر نام نویسنده در وبلاگ دیگران | احساس کنجکاوی، بعد از اولین ورود به خانه‌ی یک دوست | احساس محبوبیت، هنگام ورود به یک مجلس، زمانیکه دوستانتان با سر و صدا از حضورتان استقبال می‌کنند | احساس کاراگاهی، زمان کشف روابط پنهان دیگران | احساس تجسس نیمه شبانه توی یخچال | احساس ارضا شدن، بعد از اولین گاز یا قاشق از غذای دوست داشتنی رستوران محبوب | احساس رستگاری، بعد از استشمام بوی غذای محبوب، هنگام ورود به خانه | احساس سبکی بعد از یک عطسه‌ی ناخواسته | احساس پیروزی در حین نشستن روی کاسه‌ی توالت، بعد از چند دقیقه انتظار پشت در دستشویی اشغال شده | احساس سرزندگی زمان شاشیدن در طبیعت | احساس رهایی بعد از بالاخره تنها شدن و راحت گوزیدن، محویات دماغ را با ناخن خالی کردن، یک جاهایی را بی‌دغدغه خواراندن …»


متن بالا را اگر هر تكه اش را با ارامش خوانديد ك هيچ. اگر نخوانديد لطفن براي هميشه اين صفحه را ببنديد و پشت سرتان را هم نگاه نكنيد. پيشنهادم برايتان اين است كه  برويد فيلم حريم سلطان را هم ببينيد و تازه برايش استرس هم بگيريد و پايتان را هم تكان بدهيد و شب ها خرسند بخوابيد از اينكه  امروز رنگ دگر است نه رنگ ديروز!

دروغ چرا؟ تواضع چرا؟ احترام چرا؟ زمانم براي من خيلي اهميت دارد. شايد اقتضاي سن و سالم باشد شايد هم بستگي به هر كوفت ديگري داشته باشد كه مهم نيست. و غالبن به همين دليل بيشتر از هر كس ديگري گند ميزنم به زمان هايم. لبخندناك نيست. واقعيت است. براي من تلخ است. براي من زجر اور است. اينكه مي بينم انقدر دير است و هنوز يك دنيا مسئله هست كه راه حلشان را ياد نگرفته ام. به همين دليل تلوزيون ديدنم، وبلاگ خواندنم، تفريح كردنم و كتاب خواندم را هل داده ام در تنگنا. هرچيزي نمي بينم، هر وبلاگي نميخوانم، هر تفريحي نميكنم! و هر كتابي نميخوانم. اين ها هم از خود بزرگ بيني و اين چرت و پرت ها نيست كه ميگويم. اگر شما هم مثل من وقتتان سوراخ بود همينكار ها را ميكرديد و همين ها را مي نوشتيد. 

از ان طرف، مي دانيد كه؟ من زيادي با حس هايم دوست هستم. با هم ميخوابيم، بلند ميشويم، صبحانه ميخوريم، دستشويي ميرويم، و خيلي كارهاي ديگر ميكنيم كه توضيح دادنشان به صلاح نيست. هميشه هم گفته ام كه مراقب بيان احساساتان خيلي باشيد. چرا؟ چون ديده ام كه كمتر كساني هستند كه بدانند به غير از خوب و بد و عشق و تنفر و ترس و اضطراب و حسادت و ... حس هاي ديگري هم وجود دارند كه اسم ندارند. حسهايي كه زيادي مهمند. كه در تمام انسان ها وجود دارند و  اگر كسي منكرشان شود و يا به دليل نشناختن، بي محليشان كند، خاموش ميشوند و اين ميشود كه از بين سه نفر، دو نفر به پوچي ميرسند و اين پوچي را به تمام اطرافيانشان هم منتقل ميكنند و يك دنيا را مثل خودشان بدبخت و منزجر ميكنند. 

كمتر ديده ام در مردها ديده شود كه تكليفشان با خودشان انقدر روشن باشد كه بتوانند حس هايشان را طوري به چالش بكشند كه آدم لذت ببرد از تماشاي يك پتوي چهل تكه از انواع و اقسام بعدهاي وجودي يك انسان كه لازم نيست حتمن بحث جنسيت هم مطرح باشد همين كه باشد، يعني زندگي هست.  لبخند هاي يواشكي هست. نگاه هاي بازيگوشانه با تمام تنهايي ها و هيجان هايش هنوز هست. و يك مرد هم هست كه اينطور باشد.

 آقاي برديا برجسته نژاد را خيلي وقت است كه مي شناسم. نه از نزديك ها، از همين خيلي دوري كه شما هم در جريانش هستيد. كامنت هم فقط در صورت داشتن حوصله ميگذارم مثلن هر هشتاد پستي دوتا!:)

 بگذريم، اتاق پذيرايي نه فقط ميزبان، كه ميهمان را هم معذب مي كند. ولي اينجا اينطور نيست. شايد آقاي برديا كت و شلوار و پيراهن يقه ديپلمات به تن كرده باشد ولي مهم اين است كه من بدون لباس مجلل هر چند روز يك بار به ميهماني ميروم و كمي ميزبان حرف ميزند و كمي من گوش ميكنم و بعد؟ بعد هيچ اتفاقي نمي افتد، ولي يك چيزهايي ميشود كه من از درون نرم ميشوم و ميتوانم درون خودم سُر بخورم. مخصوصن راجع به چند پست قبل از اخر! براي همين نميشود گفت اتاق پذيرايي. ولي ميشود  گفت يك غار سفيد و برفي با چندين قنديل آويزان كه گاهي به سر و صورت ادم برخورد ميكند و خيلي وقت ها هم ممكن است تار مويي، تكه شالي و قطره اشكي و شايد لبخندي  در گوشه و كنارش جا بماند. غاري كه در ان ميزبان يك آقاي قد بلند و مودب و ارام است. جلو ميرود و حواسش به نيافتادن و سكندري نخوردن ميهمانانش هست و حريم هر كسي از قبل براي بقيه تعريف شده است.

خلاصه اينكه من وقت براي بلاگي كه نتواند با حس هايم دست بدهد و دوست شود نميگذارم. ولي بلاگي كه مثل بلاگ مذكور باشد و ب لبخند برجسته ام بوسه بزند را هم مي خوانم، هم توصيه ميكنم با اين شناخت شما كه ميدانيد زياد هم اهل توصيه كردن نيستم ... حالا انتخاب با خودتان!:)



برچسب: اين هم براي تاييد خاله اي كه نامش آرزو ست!:)

برچسب: سراب ساز سودا ستيز! لينكش همين كنار هست.


عصري كه ميشود در ان حقارت را ب وضوح لمس كرد

يك پسر جوان قديمي را تصور كنيد. تصور كرديد؟ خب. زن و بچه دارد؟ سيبيل دارد؟ جورابهايش بو ميدهد؟ صبح ها ساعت 8 ميرود  شب ها ساعت 9 مي ايد؟ فقط جمعه ها خانه است؟ وقتي مي ايد بچه هاي قد و نيم قد از سر و كولش بالا ميروند؟ در دستهايش پر از پاكت هاي ميوه و مغز پسته و بادام است؟كت و شلوار مشكي از تنش بيرون نمي ايد؟ اسم همسر و دخترهايش را در كوچه داد نمي زند؟ حساب هر كسي كه به آن ها نگاه چپ كند را ميگذارد كف دستش؟ هنگام صحبت كردن با خانوم هاي ديگر سرش پايين است؟ صدايش براي جنس لطيف - مونث- بالا نميرود؟ نگاه محبت اميز به همسرش را بلد است؟ چشم هايش پر از پيام غريب امنيت است؟ قلبش پر از مهرباني هاي كوچك و خاص است؟ ...  .  ... حالا مهم است كه سيبيل داشته باشد يا جوراب هايش بو بدهد؟ 


يك پسر جوان جديد را لازم نيست تصور كنيد. پايتان را از خانه بيرون بگذاريد ريخته است. زن و بچه كه ندارند. سيبيل هم ندارند و اتفاقن خيلي هايشان جذاب به نظر مي رسند. جوراب هايشان ولي در هر صورتي بو ميدهد تازه اگر جوراب پايشان كنند. اگر كار داشته باشند صبح ها ساعت 11-12 از خواب بيدار ميشوند و بعد از ظهر ها ساعت 6 خانه اند. وقتي وارد خانه مي شوند ماس ماسك برقي شان را چسبانده اند به گوشهايشان و بلند بلند حرف ميزنند و آرام و زير لب سلام ها را عليك ميگويند. نگاهشان مثل رادار مي چرخد به دنبال يكي خشگلتر از هماني كه كنارشان راه ميرود. فحش و ناسزا ميگويند، فرقي نمي كند كه خواهرشان باشد، دوستشان باشد يا زنشان. سوراخ دهانشان را باز ميكنند و هر نكبتي كه به زبانشان امد ميگويند. براي خانوم ها يا دوست دختر هاي بدبختشان انواع و اقسام لوازم ارايش ها و لباس هاي چسبان و نازك را ميخرند تا بهتر و بيشتر از قبل در جمع دوستانشان ديده شوند. زن هاي بدبختشان هم احتمالن فكر ميكنند اين كار ها از دوست داشتن زياد است. نمي فهمند شده اند ابزار دست مردي كه اعتماد به نفس نداشته اش را با زيبايي بغل دستي اش جبران مي كند. زبان بازي را مثل كف دستشان بلدند. مثل آب خوردن دروغ ميگويند. مثل ريگ خيانت ميكنند و دوست هاي نزديكشان را دور ميزنند. معرفتشان در مهمان كردن قليان و رستوران هاي مزخرف فشم است. سر دختر ها داد ميزنند. ناسزا ميگويند. چرت و پرت ميگويند. محبت هايشان شده است زباني. شده است فيزيكي. حمايت حالي شان نميشود و پيش خودشان مي گويند تكيه گاه چه صيغه ايست ... . ... حالا مهم است كه جذاب  هم به نظر برسند يا سيبيل نداشته باشند؟


*خانوم هاي زيبا كه موهايتان يكهويي همه طلايي و بلند و پر شد و چشم هايتان آبي شد و انقدر بيكار بوديد كه پوست هايتان برنزه شد،  از وجناتتان معلوم است كه كاري با ازدياد جمعيت پسر ها در امار و اين چيزها نداريد، ما هم با شما كاري نداريم، شما راحت باشيد و در خيابان ونك و پاسدارن سر همين هايي كه به شما ميخندند، موهاي همديگر را بكشيد. حتمن كار درستي ميكنيد. :)




حالم چطور است؟شما بگوييد

آمدم نوشتم ادم نبايد كسل كننده باشد. بله. خوب است كه ما خيلي چيزها نباشيم و خوب است كه حواسمان به خودمان باشد و اين جور چيزها، ولي دوسه روز است زندگي من تبديل شده است به كسل كننده ترين داستاني كه ميشد داشت. ميبينيد كه؟ نوشتنم هم نمي ايد. و باز هم ميبينيد كه؟ اين چند پست اخير يك مشت چرت و پرت تحويلتان داده ام. و تازه عذر خواهي هم نكرده ام از اينكه وقتتان را داديد و در ازايش هيچ چيز نگرفتيد. و ديدم كه نگرانم بوديد. و ببخشيد كه يادم رفته بود به خاطر مهرباني تان تشكر كنم. 

در حال حاضر من فرو رفته ام در يك چيز نرم و سرد كه بر خلاف تمام چيزهاي نرم دنيا، اصلن دوست داشتني نيست. نه اين كه فكر كنيد پناه برده ام به دنياي خاكستري پوچ گراها ها، نه، يك چيز ديگري هست كه نمي دانم اصلن چرا امده ام اينجا به شماهايي كه نميدانيد من راستكي هستم يا نه، در روز چند عدد عطسه ميكنم، چه پوششي دارم، چه ميخورم، اصلن در عمرم كتاب خوانده ام يا نه، چه شكلي هستم، چطور راه ميروم، راه ميروم اصلن يا فلج هستم و در كل هيچ چيز از من نمي دانيد و تازه عرض كنم به حضور منورتان كه تمام پست هاي قبل از اين هم يك قسمت كوچكي از ان چيزي بوده كه بوده است ، ميگويم. ولي خب  اين هم يك وير است ديگر. يكهو فكر ميكنم بايد بيايم اينجا به شمايي كه من را نمي شناسيد يك چيزهايي را بگويم.

يك وقت هايي كه وير يك چيزي مثل دلتنگي بيفتد در اعماق وجودم ديگر برايم مهم نيست كه طرف مقابلم را دوست داشته ام يا نه، قهر بوده ايم يا نه، جوابم را ميدهد يا نه. همين كه كاري كنم كه خودم راضي شوم برايم كافيست. ولي كمتر ديده ام كه ادم ها جرئت روبه رو شدن با گذشته هايشان و غيره را داشته باشند. اينكه ميگويم جرئت، به اين معنا نيست كه من ادم خيلي جسور و شجاعي هستم و اين مزخرفات ها، كه دقيقن به اين دليل است كه ديده ام، خيلي هم ديده ام كه ادم ها مي ترسند از پس زده شدن و به عبارتي خرد شدن غرور و كوچك شدن!!! كه هرچقدر هم كه بگوييد نه، من ميگويم خب! ولي خودتان هم ميدانيد كه هست. نه اينكه من نمي ترسم از پس زده شدن ها، اتفاقن تحملش را هم ندارم. ولي براي حس هاي خودم ارزش زيادي قائل هستم  تا رفتار طرف مقابل... و البته دليلي هم نمي بينم كه بيشتر از اين توضيح دهم.

ولي خب، ادم ها به خيلي چيزها فكر ميكنند. به نديده شدن و پس زده شدن به مقدار بيش از حد لازم فكر ميكنند.  مثلن همين ديروز... كل ديروز من صرف پيدا كردن دوست هاي قديمي شد كه اغلبشان دماغ هايشان را عمل كرده بودند. نگاهشان فرق كرده بود و من خيلي از معصوميت هايي كه قبل تر ها بود را در چشم هايشان جستجو كردم و به بن بست رسيدم و خسته شدم. مي توانستم تا اخر عمر هيچوقت نبينمشان، مي توانستم بگويم به قير... ولي هم دل چند نفر ديگر شاد شد همين كه باعث شد از درون اغنا شوم و همين برايم بس بود. مثلن ديشب،  كه مثل اينكه حجم تنهايي ام خيلي گنده شده بود و در حال كشيدن موهايم بود، به چند نفر زنگ زدم. يعني به چند شماره كه همه اش براي يك نفر بود زنگ زدم. يكي گفت تماس هاي دريافتي مشترك مورد نظر مسدود است. يكي گفت اينجا سيستم بين الملل نميدانم كدام كوفتيست و جان كلامش اين بود كه شماره ي مشترك مورد نظر را تصحيح كنيد. سومي هم گفت كه خراب است و من گفتم «باشه» و سُر خوردم روي تختم و ساعت ها درحالي كه به پهلو خوابيده بودم به رده هاي چوب دراورم خيره ماندم و فكر كردم به پيدا نشدن. به اين كه خودم را از زندگي چند نفر به كل حذف كرده ام. خب واقعيتي كه هست اين است كه با تمام حس هاي دلتنگي و اين هايي كه گفتم در من هست و مثل تمشك زرشكي ام ميكند، گاهي وقت ها شده كه از روابطم با ادم ها به ستوه امده ام. من دوستان خيلي زيادي دارم كه  شكي در اينكه تك تكشان دوستم دارند و حاضرند بيشترين معرفت هاي به وجود امده از ازل تا ابد را برايم بگذارند وسط ندارم و اتفاقن اين هم كاملن متقابل است و از اين به اندازه ي مشكي بودن رنگ موهايم اطمينان دارم. ولي در اين بين بوده اند چند نفري - شايد دو نفري - كه از رابطه ي با ان ها شب هاي زيادي غمگين بوده ام و خيلي خواستم كه اينطور نباشد و نشد و مجبور شدم به حذف خودم از همه چيزشان، ان هم به كل! و خب اين براي ادمي مثل من خورنده است و  انرژي ميگيرد از جواني ام. اين ها را گفتم كه بفهميد حالم خوب است. يك وقت هايي يك فكر هايي هست كه دوست ندارم با انها مقابله كنم كه يادم برود و دوباره اشتباه كنم. و اين ميشود كه زندگي ام كسل كننده ميشود و من براي چند روزي تبديل ميشوم به بي هنر ترين دختر دنيا كه دلش خوش نيست و طبق معمول همين:)


رگ هاي بيرون زده...

عادي شدن فعل آشنايي است كه صرف ميشود براي مايي كه اسم همگي مان آدم است. خيلي چيز ها براي راحت بودنمان در فرايندي كه نامش زندگي است عادي ميشود. زنده بودنمان، غذا خوردنمان، خوابيدنمان، عاشق شدنمان، فارق شدنمان، لباس تن كردنمان، لباس شستنمان، علايقمان و همه چيزمان نه تنها براي خودمان، بلكه براي همه يمان عادي هستند. ما براي خودمان تكراري هستيم، بدجوري هم تكراري هستيم. اگر دنيا فقط قرار بود خودمان باشيم، آخرش هم مجبور مي شديم خودمان را حلق آويز كنيم از چارچوب بالكني، آشپزخانه اي جايي...اگر دنيا قرار بود بر وفق مراد ما باشد، همه چيز به طرز غير باورانه اي مزخرف و كسل كننده ميشد. اين خوب است كه هيچ چيز بر وفق مراد يك ادم نيست. اين خوب است كه گاهي وقت ها كسي نيست و آدم مي تواند ابرو هايش را بيندازد بالا و با خودش حرف بزند. اين خوب است كه يك جاخالي هايي هست كه نبايد پر شود. اين خوب است كه كلي سوال در من هست راجع به همه چيز. اين خوب است كه زندگي را هر چقدر هم كوتاه، بايد جستجو كرد. اين خوب است كه آدم مجبور ميشود دلش بريزد از به دست اوردن او و كلي حس خوب و خوشحالي را در خودش جا بدهد و در مواقع خاص طوري بروزشان بدهد كه براي خودش هم جالب باشد. اين خوب است كه آدم حتا براي خودش هم جالب باشد. كه هر از گاهي كه فكر ميكند زيادي دارد عادت مي كند به همه چيز، استراتژي هايش را عوض كند و لبانش از درون لبخند بزنند. اين خوب است كه عادت كردن برايمان نشود يك عادت مسخره مثل تلوزيون ديدن، مثل سلام كردن، مثل دستشويي رفتن و خوابيدن و ده هزار عادت روزانه ي ديگر... اين خوب است كه ادم براي خودش جالب باشد و در زمره ي ادم هاي كسل كننده و نچسب و افسرده قرار نگيرد. اين خوب است كه ادم حواسش باشد در كدام زمره قرار ميگيرد. القصه اينكه حواستان باشد.