قرار شده بود سه نفری بلند شویم هلک و هلک فردا راه بیفتیم برویم یک جایی. از دو هفته پیش.من فقط اعلام کرده بودم و مورد تایید واقع شده بود. میخواهم بگویم اول مورد تایید دو نفر دیگر واقع شده بود٬ بعد من گفته بودم «اوکی». حالا امروز از صبح با خانه در بحث هستم ک « من فردا با شما نمیتوانم بیایم. چرا؟ چون ب دو نفر قول داده ام ک بلند شویم هلک و هلک فردا راه بیفتیم برویم جایی». خانه فرموده بود ک« خب بگو یک کار مهمی هست ک نمیتوانم همراهیتان کنم». و من گفته بودم ک «نمیشود. زشت است. من هیچوقت قولی ک خودم داده ام را زیر پاهای خودم له نمیکنم». و خانه گفته بود «حالا ک اینطور است ب درک. خودمان میرویم. تو هم برو با دوستهایت.»  بعد همینطور نشسته بودم خیره ب سقف ک ریشه ی خوش بینی من در کجای خانه دوانده شده ک انقدر محکم است و از بین هم نمیرود لامصب. ک همه ش فکر میکنم ادمها حرفهایشان را یادشان می ماند. همان موقع یکی از ان دو نفر زنگ زد ک «ببخشید. برای فردا یک کار مهمی پیش امده و با عرض پوزش نمیتوانم شما را همراهی کنم» با کلی چشمک و این ها. و من گفته بودم  « انقدر مهم است؟» و او اضافه کرده بود ک «لابد». و من با لبخند گفته بودم «اوکی.» مسخره نیست اگر بگویم تلفن همراهم  را دستم گرفته بودم و مثل توی فیلم ها تا ده میشماردم تا تلفنم زنگ بخورد؟ اگر نیست خب باید بگویم تلفن همراهم را دستم گرفته بودم و مثل توی فیلم ها تا ده میشماردم تا تلفنم زنگ بخورد. ب همین اندازه لوس. با شماره ی هشت من پیامکی فرستاده شد مبنی بر اینکه« اون یکی ک نمیاد. مام کجا بلن شیم را بیفتیم مث خواهرای سیندرلا؟ » و من گفته بودم «اوکی». حالا نشسته ام خیره ب اینجا پرتقال پرپر میکنم و ب خانه فکر میکنم.