« … احساس امنیت گرمای پتو، هنگام خواب شبانه | احساس طراوت خنکی نسیم از پنجره‌ی باز، هنگام بیداری صبحگاهی | احساس تنهایی، زیر دوش حمام | احساس تکامل، وقت کشیدن یک نخ سیگار بعد از خوردن چلوکباب | احساس خوشایند شنیدن یک آهنگ آشنا و نوستال در تاکسی | احساس خوش شانسی رد کردن چراغ سبز، زمانیکه برای چند لحظه روی ثانیه‌ی 3 متوقف شده | احساس رهبری، هنگام قرار گرفتن در اول صف، پشت چراغ قرمز | احساس قهرمانی، وقت پرتاب موفقیت آمیز یک آشغال به سمت سطل | احساس جوانمردی، هنگام گذاشتن دست لای در آسانسور، برای سوار شدن یک غریبه | احساس بی‌گناهی، زمان شکلک در آوردن برای کودکی که می‌خندد | احساس پیشگویی، بعد از شنیدن صدای تلفن و حدس زدن نام تماس گیرنده | احساس دانایی، هنگام جواب دادن به سئوال کسی که از حیطه تخصصی شما پرسیده است | احساس دایره‌المعارفی، هنگام کمک کردن به کسی برای حل جدول | احساس باتجربگی، زمانیکه کسی برای مسائل شخصی‌اش راهنمایی خواسته است | احساس جوانیف هنگام سبقت گرفتن از افراد مسن در کوه پیمایی | احساس هیجان، بعد از دانلود اپیزود جدید سریال مورد علاقه | احساس تشنگی، بعد از دانلود آلبوم جدید گروه مورد علاقه | احساس ویژه‌ی حدس زدن نام خواننده‌ی آهنگی که تا حالا نشنیده‌اید | احساس خوب خواندن یک شعر از حفظ | احساس امنیت، بعد از خواندن یکی از نوشته‌هایت با ذکر نام نویسنده در وبلاگ دیگران | احساس کنجکاوی، بعد از اولین ورود به خانه‌ی یک دوست | احساس محبوبیت، هنگام ورود به یک مجلس، زمانیکه دوستانتان با سر و صدا از حضورتان استقبال می‌کنند | احساس کاراگاهی، زمان کشف روابط پنهان دیگران | احساس تجسس نیمه شبانه توی یخچال | احساس ارضا شدن، بعد از اولین گاز یا قاشق از غذای دوست داشتنی رستوران محبوب | احساس رستگاری، بعد از استشمام بوی غذای محبوب، هنگام ورود به خانه | احساس سبکی بعد از یک عطسه‌ی ناخواسته | احساس پیروزی در حین نشستن روی کاسه‌ی توالت، بعد از چند دقیقه انتظار پشت در دستشویی اشغال شده | احساس سرزندگی زمان شاشیدن در طبیعت | احساس رهایی بعد از بالاخره تنها شدن و راحت گوزیدن، محویات دماغ را با ناخن خالی کردن، یک جاهایی را بی‌دغدغه خواراندن …»


متن بالا را اگر هر تكه اش را با ارامش خوانديد ك هيچ. اگر نخوانديد لطفن براي هميشه اين صفحه را ببنديد و پشت سرتان را هم نگاه نكنيد. پيشنهادم برايتان اين است كه  برويد فيلم حريم سلطان را هم ببينيد و تازه برايش استرس هم بگيريد و پايتان را هم تكان بدهيد و شب ها خرسند بخوابيد از اينكه  امروز رنگ دگر است نه رنگ ديروز!

دروغ چرا؟ تواضع چرا؟ احترام چرا؟ زمانم براي من خيلي اهميت دارد. شايد اقتضاي سن و سالم باشد شايد هم بستگي به هر كوفت ديگري داشته باشد كه مهم نيست. و غالبن به همين دليل بيشتر از هر كس ديگري گند ميزنم به زمان هايم. لبخندناك نيست. واقعيت است. براي من تلخ است. براي من زجر اور است. اينكه مي بينم انقدر دير است و هنوز يك دنيا مسئله هست كه راه حلشان را ياد نگرفته ام. به همين دليل تلوزيون ديدنم، وبلاگ خواندنم، تفريح كردنم و كتاب خواندم را هل داده ام در تنگنا. هرچيزي نمي بينم، هر وبلاگي نميخوانم، هر تفريحي نميكنم! و هر كتابي نميخوانم. اين ها هم از خود بزرگ بيني و اين چرت و پرت ها نيست كه ميگويم. اگر شما هم مثل من وقتتان سوراخ بود همينكار ها را ميكرديد و همين ها را مي نوشتيد. 

از ان طرف، مي دانيد كه؟ من زيادي با حس هايم دوست هستم. با هم ميخوابيم، بلند ميشويم، صبحانه ميخوريم، دستشويي ميرويم، و خيلي كارهاي ديگر ميكنيم كه توضيح دادنشان به صلاح نيست. هميشه هم گفته ام كه مراقب بيان احساساتان خيلي باشيد. چرا؟ چون ديده ام كه كمتر كساني هستند كه بدانند به غير از خوب و بد و عشق و تنفر و ترس و اضطراب و حسادت و ... حس هاي ديگري هم وجود دارند كه اسم ندارند. حسهايي كه زيادي مهمند. كه در تمام انسان ها وجود دارند و  اگر كسي منكرشان شود و يا به دليل نشناختن، بي محليشان كند، خاموش ميشوند و اين ميشود كه از بين سه نفر، دو نفر به پوچي ميرسند و اين پوچي را به تمام اطرافيانشان هم منتقل ميكنند و يك دنيا را مثل خودشان بدبخت و منزجر ميكنند. 

كمتر ديده ام در مردها ديده شود كه تكليفشان با خودشان انقدر روشن باشد كه بتوانند حس هايشان را طوري به چالش بكشند كه آدم لذت ببرد از تماشاي يك پتوي چهل تكه از انواع و اقسام بعدهاي وجودي يك انسان كه لازم نيست حتمن بحث جنسيت هم مطرح باشد همين كه باشد، يعني زندگي هست.  لبخند هاي يواشكي هست. نگاه هاي بازيگوشانه با تمام تنهايي ها و هيجان هايش هنوز هست. و يك مرد هم هست كه اينطور باشد.

 آقاي برديا برجسته نژاد را خيلي وقت است كه مي شناسم. نه از نزديك ها، از همين خيلي دوري كه شما هم در جريانش هستيد. كامنت هم فقط در صورت داشتن حوصله ميگذارم مثلن هر هشتاد پستي دوتا!:)

 بگذريم، اتاق پذيرايي نه فقط ميزبان، كه ميهمان را هم معذب مي كند. ولي اينجا اينطور نيست. شايد آقاي برديا كت و شلوار و پيراهن يقه ديپلمات به تن كرده باشد ولي مهم اين است كه من بدون لباس مجلل هر چند روز يك بار به ميهماني ميروم و كمي ميزبان حرف ميزند و كمي من گوش ميكنم و بعد؟ بعد هيچ اتفاقي نمي افتد، ولي يك چيزهايي ميشود كه من از درون نرم ميشوم و ميتوانم درون خودم سُر بخورم. مخصوصن راجع به چند پست قبل از اخر! براي همين نميشود گفت اتاق پذيرايي. ولي ميشود  گفت يك غار سفيد و برفي با چندين قنديل آويزان كه گاهي به سر و صورت ادم برخورد ميكند و خيلي وقت ها هم ممكن است تار مويي، تكه شالي و قطره اشكي و شايد لبخندي  در گوشه و كنارش جا بماند. غاري كه در ان ميزبان يك آقاي قد بلند و مودب و ارام است. جلو ميرود و حواسش به نيافتادن و سكندري نخوردن ميهمانانش هست و حريم هر كسي از قبل براي بقيه تعريف شده است.

خلاصه اينكه من وقت براي بلاگي كه نتواند با حس هايم دست بدهد و دوست شود نميگذارم. ولي بلاگي كه مثل بلاگ مذكور باشد و ب لبخند برجسته ام بوسه بزند را هم مي خوانم، هم توصيه ميكنم با اين شناخت شما كه ميدانيد زياد هم اهل توصيه كردن نيستم ... حالا انتخاب با خودتان!:)



برچسب: اين هم براي تاييد خاله اي كه نامش آرزو ست!:)

برچسب: سراب ساز سودا ستيز! لينكش همين كنار هست.