:)

یک شب هایی هست ک ادم از صبحش برای خودش برنامه دارد. ک سر راهش٬ یکهو ب سرش میزند و کنار یک گل فروشی گران می ایستد و ده شاخه رز هلندی سفید و زرشکی و قرمز برای خودش میخرد و برایش مهم نیست چقدر جیب هایش خالی تر و گشاد تر میشوند.
یک شب هایی هست ک ادم دلش ب جای یک وان آب یخ٬ یک وان آب ولرم پر از گلبرگ قرمز و سفید و زرشکی میخواهد. یک شب هایی هست ک ادم باید در یک وان پر از گل خوابیده باشد و هر ازگاهی سرش را تا ته فرو ببرد زیر اب و گلبرگ های روی اب را تماشا کند. و بعد ک سرش را بیرون اورد گلبرگ ها را از روی صورتش کنار بزند و لبخندهای نرم بزند و یک ابرو بالا بیندازد و ب فنجان چای سبزش نگاه کند ک ان طرف تر برایش دست تکان میدهد. یک شب هایی هست ک ادم از صبحش دلش لطافت میخواهد.
یک شبهایی هست ک نگاه کردن ب بخار یک فنجای چای داغ ب جای تنهایی٬ یاداور ارامش مطلق است. در این شبها موزیک هم حتی نباید باشد. حرف نباید باشد. صدای زمزمه ی زیر لب یک دختر باید باشد. صدای نفس کشیدن های یک فرشته ی بی بال ان هم در خواب باید باشد. صدای تیک تیک ساعت باید باشد. صدای نگاه کردن ب دود کردن عودهای رنگی باید باشد.
یک شب هایی هست ک بد نیست ادم با خودش جوری رفتار کند ک انگار برای هرکسی ک وجود ندارد٬ برای خودش وجود دارد. یک شبهایی هست ک ادم باید مدام خودش را صدا بزند و لبخندهای خاص بزند ... حالا دراین شب ها٬ دیگران هم بروند بگویند این یارو هم دلش خوش است یا نفسش از جای گرم بلند میشود. چ اهمیتی دارد؟
در كل من جاي شما كه هستم، وقتم را با چيزهاي بهتري تلف ميكنم:)