از خانه ي كناريمان صداهاي بد مي ايد. صداي جيغ. صداي جيغ يك كودك. صداي خنده هاي وحشيانه ي يك سري مرد و زن  عياش ك دلم ميخواهد سر ب تن هيچكدامشان نباشد. از خانه ي كناريمان صداي بد بودن مي ايد. صداي ادم نبودن. همين الان ك ساعت دوازده و پنجاه و يك دقيقه ي بعد از نيمه شب است، يك كودك دختر پنج ساله ك موهاي فرفري قهوه اي دارد و انقدر شيرين حرف ميزند ك در لحظه ي اول دل سنگ ترين ادم ها را مي برد، در حال جيغ كشيدن است و من با اخم هاي درهم تلفن ب دست در بالكن راه ميروم و  زنگ ميزنم ب اين سازمان، ب ان سازمان و پيش خودم فكر ميكنم چرا هيچكس نيست؟ چرا همه خوابند؟ چرا همسايه هايي ك هرشب تا بوق سگ در حال برگزاري ميهماني هاي شبانه هستند و دم از ازادي هاي كوفتي خودشاني ميزنند امشب با چراغ هاي خاموش پشت پنجره هايشان ايستاده اند و نگاه ميكنند؟ چرا وقتي ميگويم چ خبر است مردها سر پايين مي اندازند؟ ان اقا پليسه ك شبها بيدار است و با دزد ها ميچنگد امشب كدام گوري غيبش زده است؟ چرا صداي جيغ هاي اين دختر را كسي نمي شنود؟ چرا تلفن ها را بر نميدارند اين لعنتي ها؟ چرا من امشب فقط اخم كرده ام و اشكهايم را پاك ميكنم؟ چرا فقط اعصاب من له و لورده ميشود اين جور وقت ها؟