گناه من
یكي تازه نفس،از راه ميرسد ... توي خسته را گير مي آورد ... دستش را تا ته فرو ميكند درون معده ي اعتمادي كه در قلبت قايمش كردي و ميچرخاند ...حال اعتمادت از يك عده به هم ميخورد... فشار مي شوي.. در تاريكي ... تنهايي... خستگي ... نا اميدي ... تنها تر ميشوي ... تاريك تر ميشوي ... روي ديوار با انگشت مينويسي دوستم داشته باش،من لايق دوست نداشته شدن نيستم ... فشار ها زياد ميشوند ... فشارت ميدهند ...محكم... محكم تر... صداي له شدنت كر ميكند... مغزت؟... ميميرد ...اشك ميريزد و ميميرد ... براي خودش دل ميسوزاند و ميميرد ... قلبت؟ در خانه اش را ميبندد و پشتش را ميكند به تو و مينشيند...يك گوشه ي دنجي را پيدا ميكند و مينشيند ... تو؟ كل اعتماد و انسانيت و زنانگي ات را بر ميداري ميبري مي اندازي گوشه ي انباري... خودت هم مينشيني روي خرت و پرت ها و نگاه ميكني ... در آينه ي شكسته اي كه تكه هايش را پهن كرده روي زمين نگاه ميكني ... قطعه ي تيز تر را انتخاب ميكني... سرِ ِ حسهايت را ميگيري و گوش تا گوش خونشان را ميريزي ... نگاه نميكني ها... سرت بالاست ... غم انگيزي ... چشمهايت قرمزند ... صورتت بي رمق است... رگ هاي دستهايت پررنگ تر از هميشه اند ... نميكني ... نميبُري ... يك لعنت ديگر نثار خودت ميكني ... حس ها و خستگي ها و اعتماد ها و انسانيت ها و زنانگي هايت را برميداري دنبال خودت ميكشي و ميبري يك جاي خوب ... همه شان را با بي ميلي قورت ميدهي و فكرت ميشود دوباره شروع كردن ... كه دوباره شروع كني .. اين بار؟ با انگشت و بغض روي ديوار مينويسي كاش يك مقدار هم كه شده،بد بودي...و به سقف خيره ميشوي...بی قلب ... بی مغز...تنهاتر
در كل من جاي شما كه هستم، وقتم را با چيزهاي بهتري تلف ميكنم:)