مدتیست که شب ها کار میکنم،روزها کار میکنم،شب و روز کار میکنم.بی انتظار بارانی مخملی یا سرسره بازی روی پاهای چوبی بابا لنگ دراز چوبی ام. فقط دوست دارم یک بار هم که شده در جواب پدر که هر از گاهی میپرسد«دخترم،تو خوشحالی؟»به جای لبخند مونالیزا گوشه ی لب و گفتن:«از من خوشحالتر تو دنیا وجود نداره»، بگویم «نه پدرم، خسته ام،خیلی خ س ت ه!»

غرض گله و شکایت از جامعه و مردم و بازار کارو بیکاری و اقتصادو تورم و غیره و تلک نیست و مسلماً وقت و قصد گفتن جمله ی فوقِ تکراری و مضحک «این مملکته ما داری؟» را هم به هیچ وجه من الوجوه ندارم!

گذشته از این اضافات وقت گیر،باید بگویم دلم برای  قبل تر ها که خیلی بهتر از الآن ها بود، نقطه شده است!همان قبل تر هایی که هم "خودم" برایم اهمیت داشت هم "من"م!از "من" که همیشه هست اگر بگذریم،مدتیست این "خودم" دوست داشتنی ام را هر چه صدا میزنم،نمی آید!نمیدانم قضیه از یوسف آب میخورد یا کنعان یا غم خوردن و نخوردن "من" از نبودن "خودم"!

قبل تر ها در چادری که در حیاط خانه بنا کرده ام،اگر جانوری درنده و اژدهاصفت  به سراغم می آمد،آنقدر بیرون چادر منتظر می ایستادم تا خودش با پای خودش بیرون رود،بدون جنگ و خونریزی!و شاید با هم رفیق فاب هم میشدیم بعدها! قبل تر ها با همه چیز،از همه چیز حرف برای گفتن، پشت دندان هایم داشتم!حاضر بودم تمام زندگی اندکم را بدهم ولی یک لحظه گفتگو با کفش های عزیزم را هنگام پیاده روی، روی برگهای زرد و همیشه نم زده ی خیابان،پیاده روهای تنگ و گشاد که جان میداد برای زوج های عاشق پیشه و پل های وهم انگیز،از کف ندهم!

همان قبل تر هایی که همه چیز برایم طعم بازی«گرگم به هوا» داشت.تا خاطرم هست هرچیزی را که سعی در چارچنگولی یا چهار چنگولی یا چاهار چنگولی،نگه داشتنش می کردم،میدوید.آنقدر تند که دستم حتی به گوشه ای از آن هم برخورد نمیکرد،بعد بلندترین نقطه را پیدا میکرد،آن بالا می ایستاد و با زهرخندی متعفن به من و سادگیم میخندید.در آخر شاید هم با بدبختی به دست می آمد ولی اگر می آمد،میماند!تا جایی که من نبودم و او بود!با این حال باز هم برایم مثل یک بازی،هیجان انگیز بود!آن موقع ها حتی تصور اینکه یک نفر ناراحت باشد،برایم به دشواری حفظ کردن درس جغرافی دوم دبیرستان بود!گذشته ها به عنوان با انرژی ترین فرد دنیا مشهور بودم واز دنیای رنگارنگم قسمتی هر چند اندک،نصیب دیگران میشد!در کل آن موقع ها خوشحالیم واقعی بود!

ولی حالا در چادری که در حیاط خانه بنا کرده ام،اگر جانوری درنده به سراغم بیاید،وارد جنگ تن به تن میشوم و گاهی هم اجباراً از سلاح سرد کمک میگیرم!مثل قاتل های زنجیره ای و بلفطره ای که به خودشان هم رحم نمیکنند! حالا روز به روز "من"م گنده تر،"خودم"بچه تر،دنیایم سیاه سفید تر و کارم بیشتر میشود!حالا از آن دنیای رنگارنگ پر زرق و برق شش ماه قبل،اتاقی مانده خالی، با درو دیوار های سفید و ترک خورده که هر لحظه تعداد ترک های دیلاق و بی سر وتهش زیادتر میشود.حالا با هر کسی که برخورد میکنم بنا را میگذارم روی دروغ گفتن و خیانت کردنش!تقصیر من هم نیست،تقصیر عزیزیست که آنقدر نخواست دلیل غمگین بودنش را بدانم که ناخوداگاه غمگینی خودم هم بی دلیل شد!حالا هر چیزی را که سعی میکنم چار چنگولی یا چهار چنگولی یا چاهار چنگولی به دست آورم،راحت به دست می آید راحت هم از دست میرود!خودش میرود غمِ بی صاحبش میماند برای بدبختی چون من! احساس میکنم"خودم"م مانند زباله ای مچاله و لهیده که با هدف پرتاب شدن به سطل زباله در سمت راست،به گوشه ی سمت چپ اتاق کزیده است و روزها را می شمارد، دچار نوعی مالیخولیا شده است که نوعش نادر است و غیر قابل پیش بینی! انقدر با او(خودم) غریبه شده ام که یادم رفته است که چه چیز هایی باعث ناراحتی و شادی او میشود!نمیدانم چه زمانی نیاز به دو گوش برای شنیدن غ م هایش،و چه زمانی نیاز به یک دهان برای نصیحت کردنش دارد!نمیدانم چه غذایی را دوست دارد یا بلعکس!نمیدانم او نسبت به من حسودی میکند یا من نسبت به او.نمیدانم و نمیتوانم دلیل غم و گوشه گیری اش را بپرسم،بپرسم هم آنقدر غریبه ام که جوابم را نمیدهد!نمیدانم...فقط میدانم هر چه هست این مالیخولیای بی پدر و مادر بدجوری امان من و خودم و همه را بریده است...بد!

 

 

برچسب~چون صاعقه در کوره ی بی صبری ام امروز...از صبح که برخاسته ام ابریم امروز!