اين قصه ب شما مربوط نيست!
مرا ب قبل و وسط و نتيجه ي جنگ،كاري نيست. همين ك جنگ طاقت فرسايي باشد و مرد پس از جنگ سپاهيانش را جمع كند و با خستگي تمام و يك صداي آرام و پيشاني چين خورده و رگ هاي متورمي ك ب جاي خون،تنهايي درونشان در جريان است، از آن ها سوال كند؛
«يك نفر از شما ب من بگويد ك در كجاي تاريخ ب كدام يك از شما كوچكترين ظلمي كرده ام ك حتي يك مقدار هم، باورم نداريد؟ قسم ب تنهاترين، ك كاش كمي از اطميناني ك سپاهيان دشمن ب او دارند را دو نفر از شما ب من داشت!»
بعد هم راهش را كج كند و برود درون چاه اشك بريزد،كافيست براي اينكه اين شب ها،دلم بخواهد با پنجره ي اتاقم تنهايي كنم و بنشينم براي ماه از مردي بگويم ك تنهايي بي حدّش،با تمام بي اعتقادي ام،ديوانه ام ميكند!
+ نوشته شده در ساعت توسط انگشت جان
|
در كل من جاي شما كه هستم، وقتم را با چيزهاي بهتري تلف ميكنم:)